تبلیغات
سینما اندیشه 3 - مطالب فریدون رهنما

سینما اندیشه 3

زندگینامه کارگردانهای شاخص

 

بیوگرافی فریدون رهنما

 

نوع مطلب :فریدون رهنما ،

نوشته شده توسط:سینما اندیشه 3

 

بیوگرافی فریدون رهنما

«… با این همه، چیزى او را برمى انگیخت. احساس مى كرد كه آنچه مطرح است، نه گذشته است، نه روزگار كنونى و نه آینده. بلكه تركیبى از این همه، كه هیچ یك نیز نیست. آنچه هست، گفتن است، نیاز به گفتن است. به آنكه از جایى آغاز كنیم تا راهى پدید آید.» (از یادداشت هاى فریدون رهنما)
«فریدون رهنما» وقتى مرد، چهل وپنج سال داشت. دوم خرداد ۱۳۰۹ در تهران متولد شد، و هفدهم مرداد ،۱۳۵۴ در پاریس چشم هایش را بست. فرصتى براى رسیدن به پنجاه سالگى پیدا نكرد و آنقدر نماند كه دست كم نیمى از یك قرن را زیسته باشد. نه مجموعه شعر منتشر كرد (یكى به فارسى و هشت تا به فرانسه)، سه فیلم ساخت و بابت شان جایزه هاى مهم گرفت (مثلاً جایزه  ژان اپستاین به خاطر پیشبرد زبان سینمایى، در جشنواره لوكارنو ۱۹۶۶)، یك كتاب نظرى درباره سینما منتشر كرد. (واقعیت گرایى فیلم، كه اولین بار سه سال پیش از مرگش به چاپ رسید) و همین؟ كار دیگرش كار مهمى كه نباید نادیده اش گرفت، كشف استعدادها بود، در سال هایى كه آدم هاى بااستعداد راهى جز همرنگ شدن با جماعت نداشتند. (مقدمه «احمد شاملو» را در «همچون كوچه اى بى انتها» ببینید كه مى نویسد فریدون براى ما قاموسى شده بود كه از طریق او، به هرچه مى جستیم دست مى یافتیم… حق فریدون رهنما بر شعر معاصر، پس از نیما، دقیقاً معادل حق از دست رفته كریستف كلمب است بر آمریكا.) همین طور نباید از این غافل شد كه رهنما شمارى از بهترین واژه هاى فارسى را براى اصطلاح هاى سینمایى ساخت، مثلاً «نما» را به جاى «شات»، یا «نماى نزدیك» را به جاى «كلوزآپ». و فقط كه همین ها نیست. در كلاس هاى درس سینمایش هم شاگردهاى زیادى تربیت كرد و یادشان داد كه سینما هم ادبیات، یا تئاتر، فرصتى است براى فكركردن، براى زندگى كردن. و هیچ چیز بدتر از این نیست كه كارگردان، بى آن كه اهل فكركردن باشد، فرصت فكركردن را از تماشاگران بگیرد. كار مهم او، پرورش دانشجوهایى بود كه سینما را دوست داشتند، اما نمى شناختندش و نمى دانستند این «كیمیاى هستى» را چگونه باید صاحب شوند. اما رهنما در همین چیزها خلاصه نمى شد، و به قول محمدرضا اصلانى، «بیش از آن كه سینماگرى، یا شاعرى، یا معلمى، یا منقدى باشد، هیجانى بود فرهنگى، سرایت كننده در جوانى و در حوزه هاى جوانى جوینده، و در واقع چشمه اى بود جویاى رستن گیاهانى در پهنه خواست خود. گلى جوان كه بروید و بجوید این ایران را، این مردم را، این فرهنگ خاك را و خاك خورده را، و پیدا كند ارزش ها را در ذره ذره موجودیت گذشته و اكنون این سرزمینش. و باز بیافریند فرهنگى دیگر را، كه دیگر باشد اما خود باشد. چون هر گلى كه دیگر است، اما خود است و با طراوتى آشنا و یگانه.» (جوانه زدن از وسط آسفالت، دوهفته نامه فیلم و سینما، شماره ۶ ، ۳۰ خرداد ۱۳۷۷)
فریدون رهنما فیلم هاى زیادى نساخت، فیلمنامه هاى زیادى هم ننوشت، اما در همین فیلم/ فیلمنامه هاى بازمانده از او، مى شود دلبستگى عمیقش را به فكركردن، به سطحى نبودن و سكوت نكردن دید. اصلاً همین كه در بیست وهفت، هشت سالگى، رساله «واقعیت گرایى فیلم» را مى نویسد و به مدرسان «موسسه فیلم شناسى پاریس» مى دهد، نشانه آن است كه «فیلم» براى او، چیزى فراتر از «فیلمسازى» است، چیزى است مثل شعر گفتن، مثل رمان نوشتن، و بالاتر از همه، فكركردن. فریدون رهنما، هیچ وقت داستان ننوشت، اما شاعرى دغدغه اولش بود. حتى زمانى كه شعر نمى گفت، در سینما به جست وجوى شعر برمى آمد. رساله واقعیت گرایى فیلم و سه فیلمى كه ساخته، دلیل محكمى هستند براى اثبات این ادعا. نوزده سالش بود كه در دانشكده ادبیات سوربن، ادبیات مى خواند و در موسسه فیلم شناسى پاریس، سینما را دنبال مى كرد. براى فریدون رهنما، سینما چیزى بود هم شأن و هم درجه ادبیات. و اگر در فیلم/ فیلمنامه هایش، كلمات را با وسواس مى چیند (چه در شرح صحنه ها و چه در گفت وگوها)، دلیلى جز این ندارد كه رهنما كار سینما را هم، كار آفرینشگرى مى دانست، و كار آفرینشگر، در وهله اول شناخت خود است و این خود، گذشته او را هم دربر مى گیرد. یعنى آن كسى كه فیلم مى سازد، یا مى نویسد، باید از گذشته خودش، تاریخ خودش، خبر داشته باشد. در این صورت است كه مى تواند چیزى بسازد (بنویسد) كه واقعاً متعلق به او باشد.
«هنوز یاد دارم كه با شگفتى مى گفت: مى رفتم. پیاده بودم ـ عادت داشت به پیاده رفتن ـ ناگهان دیدم گیاهى ترد، آسفالت سخت خیابان را تركانده و سربه درآورده. چه با طراوت و سبز.» (از نوشته محمدرضا اصلانى، همان جا)
فریدون رهنما چنین بود، چه آن زمانى كه در ۲۱ سالگى دفتر شعر «منظومه براى ایران» را به فرانسه منتشر كرد (پاریس، انتشارات پى یر سگرس) و به جاى نام خودش نوشت «كاوه طبرستانى»، و چه زمانى كه در ایران دست به كار فیلمسازى شد و اول «تخت جمشید» را ساخت، بعد «سیاوش در تخت جمشید» را. و نام كار سومش، شاید، گویاتر از همه باشد: «پسر ایران از مادرش بى اطلاع است». باور كنیم كه این فیلم ها، اتفاقى ساخته نشده اند و نام هایشان هم اتفاقى نبوده است. رهنما هم مى توانست مثل بعضى سینماخوانده هایى كه از فرنگ آمده بودند، فیلمسازى مرسوم و متداول آن سال ها را پیش بگیرد، ولى چنین نكرد. سینماى مورد علاقه او، سینمایى عام پسند نبود. دست كم در آن سال ها نمى شد از تماشاگران ایرانى توقع داشت كه فیلم هایى از این دست را ببینند. هیچ كارگردانى در آن سال ها سوداى ساخت فیلمى مثل پسر ایران از مادرش بى اطلاع است (فیلمى درباره تاریخ ایران و نسبتش با مردم روزگار ما) را در سر نمى پروراند و هیچ تهیه كننده اى حاضر نبود سرمایه اش را صرف ساختن چنین فیلمى كند. رهنما، چاره اى جز این ندید كه به مدد وامى پانزده ساله (كه از تلویزیون ملى قرض گرفت) كارش را شروع كند. كار تهیه فیلم از ۱۳۴۸ شروع شد، و بالاخره نسخه كامل شده فیلم را، در اول خرداد ،۱۳۵۴ با حضور خودش (كه سخت بیمار بود) در سینماتك (فیلمخانه) پاریس نمایش دادند و «هانرى لانگوآ»، مدیر سینماتك، درباره رهنما و فیلم هایش، براى حاضران در تالار حرف زد. دو ماه بعد، فریدون رهنما، كه بیمارى از پا انداخته بودش، در یكى از بیمارستان هاى پاریس درگذشت و پسر ایران از مادرش بى اطلاع است، به مهم ترین یادگارى او، به وصیت نامه اش بدل شد. و مگر جز این است كه كار آخر بعضى فیلمسازها (یا نویسنده ها) وصیت آنها است؟
برگردیم به ابتداى این یادداشت، به نقل قولى كه از فریدون رهنما نقل كردیم: با این همه، چیزى او را برمى انگیخت. احساس مى كرد كه آنچه مطرح است، نه گذشته است، نه روزگار كنونى و نه آینده. بلكه تركیبى از این همه، كه هیچ یك نیز نیست. آنچه هست، گفتن است، نیاز به گفتن است. به آنكه از جایى آغاز كنیم تا راهى پدید آید. چیزى كه رهنما در این چند خط نوشته، روش كار او است در نوشتن پسر ایران از مادرش بى اطلاع است. به نظر مى رسد كه رهنما حتى در انتخاب نام فیلم/ فیلمنامه هم عمد داشته است، انگار مى خواسته به تماشاگر/ خواننده اش بگوید كه قرار است با چه جور فیلم (نوشته )اى روبه رو شود. رهنما، فیلمساز پیشرویى بود و معمول و متداول بودن را خوش نمى داشت. این بود كه به جست وجوى راه هاى تازه برمى آمد و پسر ایران از مادرش بى اطلاع است، درست مثل سیاوش در تخت جمشید (كار قبلى اش)، یكى از این راه ها است، درواقع، تركیبى دلپذیر از روزمرگى و تاریخ و تئاتر. فیلمنامه پسر ایران از مادرش بى اطلاع است، دست كم سى و هفت سال پیش نوشته شده، و در آن سال ها، اثرى «غریب» و چه بسا «غیر  قابل فهم» محسوب مى شده است. اما حالا، كه سى سال از مرگ رهنما و نمایش اولیه آخرین ساخته اش مى گذرد، آسان تر مى توان با این فیلم/ فیلمنامه رابطه اى برقرار كرد و گشودن باب گفت وگو با فیلم، چندان دور از ذهن به نظر نمى رسد. حالا مى شود فهمید این منطقى كه رهنما براى كارش در نظر گرفته و ما را بى واسطه با تاریخ روبه رو مى كند، شیوه اى است باب طبع اروپایى ها و دست كم در بعضى داستان هاى اروپایى چنین چیزى را مى شود دید. حتى اگر رهنما آن كوشش ها را ندیده باشد، به خاطر پرورش در فرهنگ اروپایى، و زندگى در بین آنها، به این شیوه علاقه مند شده است. همچنین است شیوه «بازى در بازى» فیلمنامه/ فیلم، كه در آن سال ها به مذاق تماشاگرانى كه داستان هاى ساده یك خطى را پسند مى كرده اند، خوش نیامده است.

 

 

پسر ایران از مادرش بى اطلاع است، درست مثل بعضى از بهترین داستان هاى تاریخ ادبیات، از دل ناكامى هاى تاریخى، داستانى را بیرون مى كشد تا هم آن شكست هاى تاریخى را متذكر شود، هم ما را به یاد آن جمله مشهورى بیندازد كه تاریخ، همیشه دو بار تكرار مى شود. صورت وصیت نامه وار كار هم به همین چیزها وابسته است. كشف این نكته كه فریدون رهنما به دلایلى خاص، شخصیت هاى كارش را بى نام خلق كرده، چندان دشوار نیست. مرد كارگردان (كه مى توان با اغماض او را خود رهنما دانست. یك شباهت شان در این است كه هر دو در كتابخانه كار مى كنند و مى دانیم كه رهنما در سال ،۱۳۳۲ كتابدار كتابخانه مجلس بوده) مى خواهد نمایشى تاریخى را روى صحنه ببرد (این طور كه شنیده ام، سیاوش در تخت جمشید هم، در ابتدا نمایش نامه بوده است) و در این راه كمتر كسى هست كه واقعاً كمكش كند. در عین حال، مقایسه  اى كه، خواه ناخواه، بین «اشك» (شخصیت نمایش) و كارگردان صورت مى گیرد، ما را به این نتیجه مى رساند كه در طول تاریخ، درها همیشه بر یك پاشنه چرخیده اند و تفاوتى نمى كند كه در روزگار اشكانیان و سلوكیان باشیم، یا در همین روزگارى كه زندگى مى كنیم. «مهرداد» (یا همان اشك)، آدمى است متفكر و دوست ندارد این فكر را در اختیار یونانى ها بگذارد. براى همین است كه آن دشنام ها و بد و بیراه هایى را كه نثارش مى شود، مى پذیرد. آنچه او دارد، بسیار مهم تر و باارزش تر از آن است كه در ازاى نشنیدن دشنامى واگذارش كند.
پسر ایران از مادرش بى اطلاع است، آخرین كار فریدون رهنما بود. لابد به فكر كارهایى دیگر هم بوده و چه بسا  نقشه اى براى آن  كارها كشیده. اما در این كار آخر، چیزى هست كه به ما مى گوید رهنما مى دانسته بعد از این فیلم، عمرش به دنیا نخواهد بود. شاید از این همه مراجعه به عنوان فیلم خسته شده باشید، ولى چاره اى نیست. عنوان پسر ایران از مادرش بى اطلاع است نشان مى دهد كه رهنما، هرچه در توان داشته، صرف پرتاب آخرین تیرش كرده است. همه آنچه مى خواهد درباره ایران و ایرانى ها بگوید، در این فیلمنامه/ فیلم آمده است. مثلاً در یكى از همان جاهایى كه دستى روى كاغذ مى نویسد: «رنه گروسه مى نویسد: ایران آستانه غرب است، و نیز آستانه شرق. و پلى است میان شرق و غرب.» براى رهنما كه سال هایى از عمرش را در پاریس (این پایتخت روشنفكرى اروپا) گذرانده بود، چیزى مهم تر از وطنش نبود، مهم تر از تاریخ وطنش كه در همان سال ها عده اى مشغول جعل و تحریفش بودند. دو چیز براى او اهمیتى خاص داشت، یكى تاریخ ایران بود و آن دیگرى كلام فارسى. درست است كه او تنها یك بار مجموعه شعرى به فارسى منتشر كرد («هیچ»، آن هم با نام مستعار «كوچه») و بعدتر، شعرهایش را فقط به فرانسه نوشت، اما «مرد محبوب روزنامه هاى فرانسه» اگر مى خواست مى توانست بیرون از ایران فیلم بسازد. با این همه ، چنین نكرد و پاریسى ها، همیشه تماشاگران و طرفداران فیلم هایش بودند. یك نمونه اش همین پسر ایران از مادرش بى اطلاع است، كه آنها بیشتر و بهتر تحویلش گرفتند، هرچند بعید است متوجه همه ظرایف فیلم/ فیلمنامه شده باشند.
ادبیات و هنر ایران، مدیون فریدون رهنما است، از او بسیار آموخته، بى آن كه قدر او را، آنقدر كه باید، بداند و براى همین، آدمى مثل او، كه این همه شیفته ایران بود، قدم زدن در خیابان هاى پاریس و سكوت كردن در متروى زیرزمینى را به هم كلام شدن با آدم هایى كه فكر مى كردند او از سیاره اى دیگر آمده است ترجیح مى داد. وقتى این تكه از نوشته «عزیز معتضدى» را درباره رهنما خواندم، به این فكر مى كردم كه نكند عاقبت همه آنها كه فكر مى كنند، همه آنها كه نمى خواهند معمولى و متعارف باشند این مى شود؟ «یك بار با دوستى او را در قطار زیرزمینى خط اورلئان دیدیم. دیروقت شب بود، گوشه اى خلوت نشسته در اندیشه، انگار حتى در اندیشه هم نبود، لرزه هاى نامحسوس حركت تند قطار برقى را دنبال مى كرد، حوصله روزنامه اى را هم كه از جیب بارانى سرمه اى رنگش پیدا بود نداشت.» (در یادها و خاطرات ما، دوهفته نامه فیلم و سینما، شماره ۶ ، ۳۰ خرداد ۱۳۷۷)
و بعد از این بود كه یاد آن شعر بلند فریدون رهنما افتادم، همان كه نامش را گذاشته «حضور مرگ» (اصل شعر به فرانسه است. خانم لیلى گلستان آن را به فارسى ترجمه كرده.) و در همان سطرهاى اولش این طور نوشته است: «… ناگهان ترسیدم كه مبادا تمام اینها براى/ همیشه واژگون شوند/ كه همه چیز چیز دیگرى باشد/ كه جنون عقل باشد/ كه زندگى مرگ باشد/ كه نور تاریكى باشد/ ناگهان خیلى زیاد ترسیدم…» قبول كنید كه این طور زندگى كردن، این طور فكركردن، آسان نیست. گاهى از فرط دانستن است كه آدمى میل به مردن دارد. و نكند چنین بوده است عاقبت فریدون ...

نوشته رسول رخشا

فروش فیلم هنری ایرانی

لیست کامل آثار موجود را می توانید از  اینجا  دانلود کنید