تبلیغات
سینما اندیشه 3 - مطالب برناردو برتولوچی

سینما اندیشه 3

زندگینامه کارگردانهای شاخص

 

Bernardo Bertolucci بیوگرافی برناردو برتولوچی قسمت دوم

 

نوع مطلب :برناردو برتولوچی ،

نوشته شده توسط:سینما اندیشه 3

 

 قسمت دومBernardo Bertolucci  بیوگرافی برناردو برتولوچی  

 

برای مطالعه قسمت اول بیوگرافی برناردو برتولوچی اینجا کلیک کنید

در محاصره                                  

برناردو برتولوچی فیلم محاصره را در سال۱۹۹۸ ساخت. محاصره شرح زندگی دختر آفریقایی جوانی به نام شاندرویی است که پس از دستگیری شوهرش به دست نظامیان دیکتاتوری که بر کشور محل سکونتشان حکومت میکند. به ایتالیا آمده و درخانه آهنگساز جوان انگلیسی الاصلی به نام کینسکی کار می کند.

محاصره فیلمیست که از جهات مختلفی در کارنامه برتولوچی وبه خصوص پس از فیلم زیبایی ربوده شده یک نقطه عطف به حساب می آید.تفاوت محاصره با دیگر آثار برتولوچی را باید در تغییر نوع نگاه او به روابط حاکم دربین شخصیت های فیلم هایش جستجو کرد، روابطی که در بسیاری از آثار او روابطی صرفا جسمانی اند . به طور کلی مفهوم سکس و نمایش روابط جسمانی صرف در سینمای برتولوچی مفهومی کاملا درونی وحتی در بعضی موارد دارای پس زمینه های فلسفیست. شاید بتوان وجود چنین روابطی را در تاثیر گرفتن او از سینمای بزرگی چون پازولینی جستجو کرد زیرا او فیلمسازی را با دستیاری و شاگردی استادی چون پازولینی آغاز کرده است.

بابررسی اجمالی کارنامه برتولوچی به این نتیجه میرسیم که فضای حاکم بر اغلب فیلم های او فضایی سرد تاریک و گاها شکنجه آور است. فضایی که به وضوح بر برخی از فیلم های او مانند دنباله رو،آسمان سرپناه و زیبایی ربوده شده حاکم است. اما برتولوچی این بار با فاصله گرفتن از فضای غالب فیلم هایش و تبدیل کردن روابط سرد شخصیت ها به یک رابطه لطیف و عاشقانه به طور مشخص از فضای فیلم های پیشینش فاصله می گیرد. واین فاصله گرفتن است که باعث خلق شاهکاری چون محاصره می شود.

برای بررسی دقیق تر فیلم بهتر دیدم تا به سراغ تحلیلی فرمالیستی از فیلم برویم شاید به این شکل راحت تر بتوانیم به لایه های پنهان فیلم دست پیدا کنیم.

برای آغاز این تحلیل ابتدا 3 عنصر فرمی مهمی را که باعث خلق چنین فضایی در فیلم شده را به صورت فهرست وار ذکر کرده و سپس به چگونگی جایگزینی و استفاده از این عناصر در فیلم خواهم پرداخت.

 ۱- موسیقی ۲-ایجاز ۳- معماری

موسیقی: بدون اغراق می توان فیلم محاصره را فیلمی در ستایش موسیقی دانست. به طوری که موسیقی در این فیلم نقش اصلی را بازی می کند و از قالب یک تکنیک صرف برای فضا سازی و پرکردن فضا های خالی فیلم خارج شده و وجهی تعیین کننده پیدا می کند. به نوعی موسیقی در این فیلم به عنوان یک رابط و متصل کننده مارا هرچه بیشتر به دنیای دو شخصیت اصلی فیلم نزدیک می کند. گویا موسیقی وجهی شخصیت پردازانه به خود می گیرد به طوری که بدون وجود آن شخصیت های فیلم هرگز وجودی خارجی و ملموس پیدا نخواهند کرد.

به طور کلی ما در فیلم شاهد ۲ نوع موسیقی هستیم،یکی موسیقی محلی آفرقایی و دیگری موسیقی کلاسیک.

در نما های ابتدایی فیلم با چهره مردی آفریقایی رو به رو می شویم که در حال نواختن موسیقی محلی آفریقایی است. و با صدای دردآورش آوازی را با صدای بلند می خواند. آوازی که گویی راهیست برای دریافتن دردی که در اعماق وجود ساکنان آفریقا که شاندرویی نیز جزیی از آنهاست جریان دارد.

در واقع با این موسیقی است که شخصیت شاندرویی برای ما تعریف می شود و به درون این شخصیت راه پیدا می کنیم. شاندرویی گویا این موسیقی را همیشه به همراه خود دارد، هرگاه به خلوت او راهی پیدا می کنیم اودر حال گوش دادن به این موسیقی است حتی این مویسقی در رویاهایش نیز حضوری همیشگی دارد.

در سوی دیگر با شخصیت کینسکی رو به رو هستیم، مرد جوانی که اتفاقا آهنگساز است امال نه موسیقی آفریقایی بلکه موسیقی کلاسیک. شخصیت کینسکی نیز با این موسیقی است که برای ما تعریف می شود. او تمام احساسات و عواطفش را از طریق این موسیقی به شاندرویی ابراز می کند و جالب اینجاست که شاندرویی نیز با موسیقی او ارتباط برقرار می کند، گویی موسیقی زبان مشترک عاشقانه ای میان آنهاست. در چند سکانس بسیار زیبا شاهد آن هستیم که شاندرویی با شنیدن موسیقی کینسکی چنان سرشار از شور و انرژی می شود که به طور ناخودآگاه به صورتی رقص وار به انجام دادن کارهای خانه مشغول می شود.موسیقی کینسکی گویا به زندگی شاندرویی ریتم احساس لطافت و زیبایی می بخشد. به طوری که انجام کارهای خانه بدون این موسیقی برای او کاری غیر ممکن است.از سوی دیگر کینسکی نیز به دلیل علاقه ای که به شاندرویی دارد ناخودآگاه به سمت موسیقی آفریقایی جذب می شود وبرای جذب کردن شاندرویی به سمت خودش از ملودی های آفریقایی در ساخت موسیقی هایش استفاده می کند. تلفیق این دو موسیقی که در واقع نمادی از تلفیق دو احساس و دو فرهنگ است موجب تولد یک عشق می شود. گویی برتولوچی خواسته است از بی مرز بودن موسیقی برای نشان دادن بی مرز بودن عشق استفاده کند.

ایجاز: فیلم محاصره را به تعبیری می توان فیلم ایجاز ها دانست، ایجازی که گاهی از حد معمول فراتر رفته و حتی تا رسیدن به نوعی خود سانسوری عجیب پیش می رود. ایجاز فیلم در تمامی مراحل فیلم از نوشتن فیلمنامه گرفته تا کارگردانی و تدوین رعایت شده است. حضور ایجاز در سرتاسر فیلم آنچنان چشمگیر و فراوان است که شاید نام بردن از یک سکانس به عنوان تنها سکانس موجز فیلم کار نادرستی باشد. و شاید اغراق نباشد اگر بگویم تمام سکانس های فیلم در اوج ایجاز قرار دارند.به طور مثال سکانس آغازین فیلم که پس از بیدار شدن شاندرویی از خواب متوجه می شویم کابوسی بیش نبوده، به زیبایی نشان دهنده تمام پس زمینه زندگی شاندرویی و اتفاقاتیست که برای او رخ داده است. همچنین طی چند پاساژ به صورت چند پلان بسیار کوتاه در جریان شغل و زندگی روزمره شاندرویی قرار می گیریم. ایجاز در سکانس های ابتدایی و چند سکانس که در خانه شاندرویی می گذرد مانند صحنه ای که شاندرویی عصبانیتش را به خارج کردن بخار از اتو نشان می دهد به صورت کاملا استادانه ای در زمان نوشتن فیلمنامه خلق شده است. اما نوع دیگری از ایجاز در فیلم وجود دارد که به وضوح مربوط به کارگردانی و تدوین بی نظیر فیلم است، جامپ کات هایی که در جای جای فیلم وجود دارد، آنچنان در داخل پلان های فیلم می نشیند که گویی بدون وجود چنین جامپ کات هایی روایت فیلم دچار لنگی و بهم ریختگی شدیدی می شود. وجود این چنین ایجازی در فیلم باعث به وجود آمدن یک ریتم اصولی و حساب شده در فیلم شده است. ریتمی که زبان فیلم محاصره را تبدیل به یک زبان سینمایی ناب می کند، زبانی که این روزها کمتر در سینمای دنیا شاهد آن هستیم. ایجاز فیلم حتی در نوشتن دیالوگ ها نیز نمود پیدا می کند. به طوری که تا دقیقه بیستم فیلم ما عملا هیچ دیالوگ مهمی از زبان کاراکترها نمی شنویم و همچنین این خساست اصولی و درست، در نوشتن باقی دیالوگ های فیلم نیز وجود داردو وظیفه بسیار مهم و اساسی دیالوگ ها در اقدامی کم نظیر بر دوش موسیقی و سکوت گذاشته می شود. به طوری که در کمترین اثر سینمایی شاهد آن هستیم که دربین دو شخصیت اصلی فیلم در محیطی بسته و با کمترین دیالوگ ممکن رابطه ای اینچنین عمیق وزیبا ایجاد شود، رابطه ای که تماشاگر را نیز هم پای شخصیت های فیلم به دنیایی سراسر احساس و زیبایی می برد.

 خیالباف‌ها ( رویازدگان )                   

اینجا اروپا، قرن بیستم

دیوید مک دوگال نظریه پرداز سینمای قوم نگاشتی می گوید: "از آنجا که بعضی فیلم ها رویارویی میان اعضای جامعه ی خود فیلمساز را با جامعه ای دیگر به تصویر می کشند، تعیین این که به چه مقوله ای تعلق دارند دشوار است. از یک سو علوم اجتماعی کمتر فیلمی ارائه داده است که بتواند چیزی جز ضبط صرف وقایع روی فیلم یا نطق های مصور باشد، و از سوی دیگر فیلمسازان مستند کمتر فیلمی ساخته اند که مملو از تحریف های قوم گرایانه ی مبالغه آمیز نباشد. در مورد نخست نبود بودجه و دانش سینمایی، و در مورد دوم ناآگاهی و بی اعتنایی به علم مردم شناسی مشكل اصلی بوده است."

فیلم های برتولوچی را باید بهترین نمونه از سینمایی دانست كه در این گفته بسیار كمیاب عنوان می شود. با هر تعریفی از سینمای قوم نگاشتی - حتی اگر این تعریف تنها چند فیلم برتولوچی را در بر گیرد - بی شك او از مهمترین و در عین حال متفاوت ترین فیلمسازان این گونه ی سینمایی ست. آنچه برتولوچی را در میان دیگر سینماگران قوم نگار به شدت برجسته می كند نه صرفا اقتباس های ادبی یا خطوط پررنگ داستانی آثارش، كه نگاه ویژه و توامان او به تاریخ و تاثیر انكار ناپذیر آن در ارتباط اقوام و تمدن های مختلف با یكدیگر بوده است. برتولوچی آدم های فیلم هایش را با تمدن هایی بیگانه رو در رو می سازد، و این رودررویی به عنوان چالشی بزرگ در حیات و هویت آنها به نمایش در می آید. او در تحلیل تاریخی اش همواره دیدگاهی پرسشگر را اتخاذ كرده و آنچه مد نظر قرار می دهد، بیش از آنكه بررسی چگونگی تعامل تمدن ها(برای مثال غرب و شرق) باشد، در واقع "تقابل فرهنگی" آنهاست.ا

دل مشغولی برتولوچی در آثار اولیه اش تاریخ اروپا و به خصوص زادگاهش ایتالیاست. در اولین فیلم بلند خود ا"پیش از انقلاب" به طرح یكی از اساسی ترین پرسش های سیاسی دورانش می پردازد: كمونیسم، آری یا نه؟ در "1900" زوال یك خاندان فئودال را به مثابه تاریخ ایتالیای فاشیستی در دو نسل متوالی روایت می كند. با فیلم هایی همچون "آخرین امپراطور" و "آسمان سرپناه" به كنكاش در تمدن ناشناخته و توهم انگیز مشرق زمین می رود، و در "آخرین تانگو در پاریس" كه شاید بیشترین ارتباط را با فیلم آخرش "رویا زدگان" داشته باشد انگار تمامی اروپا به شناسایی چهره ی یك خارجی فرا خوانده می شوند؛ غریبه ای كه هرگز قابل شناسایی نیست و معشوقه ی فرانسوی اش پس از معدوم نمودن او در این فكر است كه به پلیس بگوید دقیقا چه كسی را كشته است...

گفت و گوی بهمن قبادی با برناردو برتولوچی               

از سنندج تا رم باعشق

با مرگ میکل آنجلوآنتونیونی، از نسل کارگردانان بزرگ ایتالیا که تاثیر عمیقی در سینمای مدرن اروپا وجهان گذاشتند، تنها برناردو برتولوچی باقی مانده است. برتولوچی کارگردان صاحب سبک و جنجالی سینمای ایتالیا که آثارش همیشه مورد توجه منتقدان قرار گرفته، اعلام کرد قصد دارد که در ساخت فیلم بعدی اش از بهمن قبادی کارگردان ایرانی بعنوان دستیار استفاده کند. این خبر تا زمان ساخت فیلم برترلوچی که از سه سال پیش تاکنون ساخته نشده، هنوز تازه است. اما ماجرای این پیشنهاد به دیداری برمی گردد که قبادی در پاییز 2005 در رم با برتولوچی داشت. برتولوچی در این گفت و گو که چندین ساعت به طول انجامید با کارگردان جوان ایرانی از هر دری سخن گفت و شنید. با تشکر از از آقای مختار شکری پور که این گفت و گو را در اختیار نشریه مشق آفتاب گذاشتند، شما را به مطالعه بخش برگزیده ای از این گفت و گو دعوت می کنیم.

این گفت و گو در پاییز 2005 در خانه برناردو برتولوچی انجام شده است؛ گفت و گویی که چندین ساعت ادامه یافت و موضوع های متفاوت وگسترده ای را در برگرفت. آنچه در اینجا به چاپ می رسد، تنها بخش کوچک و انتخاب شده ای از آن گفت وگوی گرم و صمیمی است.

قبادی: هیچ وقت فکر نمی کردم فیلمسازی را که آثارش مثل "بودای کوچک"، "آخرین امپراترر" و "آسمان سرپناه" جزو فیلم هایم محبوبم بوده، از نزدیک ببینم. خیلی خوش حالم به رم آمدم که تو را ببینم. راستش، دو سه ماه پیش، دستیار اجرایی ام در دفترکارم، گفت، ایمیلی از آقایی به نام برناردو رسیده که خیلی از فیلم "لاک پشت ها..." تعریف کرده است. پرسیدم برناردو کیست؟ و چون خیلی با سینما آشنایی ندارد، گفت نمی دانم! اصلا فکر نمی کردم که برناردویی که درباره اش صحبت می کردیم، همان "برناردو برتولوچی" کارگردان محبوب و بزرگ سینما باشد. واقعا گمان نمی کردم آدمی به بزرگی تو، وقت و فرصت داشته باشد که نشانی ایمیل مرا پیدا کند و میل بفرستد. این کار به من خیلی دلگرمی داد و مرا به این نتیجه رساند که خودم را باور کنم. "برناردو برتولوچی" عزیز، تو جزو آنهایی هستی که ستایشش می کنم

برتولوچی: (می خندد) از این که اینطوری به من نگاه می کنی ممنونم. وقتی "زمانی برای مستی اسب ها" را دیدم، احساس کردم توسط یک فیلم ساز جوان اتفاق ویژه ای افتاده و این یک کار خوب است. بعد، وقتی درجشنواره رم "لاک پشت ها پرواز می کنند" را دیدم، به خاطر تاثیر و فشار شدید فیلمت، یک ساعت گردنم درد می کرد. این فیلم به من می گوید که تو مهر و نگاه خودت را به عنوان یک فیلمساز حرفه ای به آن زده ای. "لاک پشت ها..." فیلمی قوی و به شدت تاثیر گذار است.بعد از این که بار اول فیلم را دیدم، به چند تا از دوستانم از جمله نانی موره تی تلفن کردم و خواستم بیاید که دوباره فیلم را با هم ببینیم و برای دومین بار هم فیلم را با او، همسرم و چند نفر دیگر دیدیم. از موره تی خواهش کردم فیلمت را در سینمای خودش به نمایش عمومی بگذارد.

قبادی: این ستایش کار مرا خیلی سخت تر می کند. همین الان دارم فکر می کنم فیلم بعدی و بعدترم را چه طور بسازم تا تایید شما را به همراه داشته باشد. سوالی که همیشه از دوران دانشجویی در ذهنم بوده این است که چه گونه توانسته ای فیلم هایی مثل "بودای کوچک" یا "آخرین امپراتور" را در آن سالها و بدون استفاده از امکانات جلوه های تصویری کامپیوتری بسازی؟ اصلاً چطور توانسته ای این همه فیلم "بیگ پروداکشن" و تولیداتی به این گستردگی با فکرهای جذاب و نو را سازماندهی وهدایت و کارگردانی کنی؟

برتولوچی: فقط عشق به کار و سینما. سینما آنقدر برایم جدی بوده که بتوانم دست به اجرای چنین پروژه هایی بزنم.

قبادی: به من بگو چطور می توانم حتی اگر شده، به بخش کوچکی از توانایی تو در فیلم سازی و اجرای پروژه هایی با ابعاد آثاری که خلق کرده ای، برسم؟ با وجود فیلم هایی که ساخته ام، در اجرای بسیاری از ایده هایم احساس کمبود و توانایی می کنم. احساس می کنم کارهایی که کرده ام یا می خواهم انجام دهم، حتی با گوشه ای از ساخته های تو قابل قیاس نیست. چطور می توانم به این موقعیت برسم؟ می خواهم این را بدانم!

برتولوچی: فیلم های خودت را دست کم نگیر؛ مخصوصاً "... مستی اسب ها" و "لاک پشت ها ..." را . آن ها هم در همین شکل و شمایل، تولیدات کوچکی نیستند. از تصاویر و ساختار فیلم می شود فهمید که چقدر زحمت و سختی کشیده ای و در چه شرایط مشکلی، آن هم با حضور آدم های آماتور، فیلمت را تولید کرده ای. حالا تو به من بگو چطور اصلاً با این آدم های آماتور کار می کنی و چطور از این بچه هایی که تا به حال در هیچ فیلمی بازی نکرده اند یا حتی فیلمی ندیده اند، این قدر خوب و حرفه ای بازی می گیری؟

قبادی: زمانی که فیلم کوتاه می ساختیم، در منطقه کردستان بازیگر حرفه ای وجود نداشت و البته اگر هم بود، من پولی برای پرداخت به آنها نداشتم. برای همین مجبور بودم خواسته یا ناخواسته از افراد غیرحرفه ای و بومی برای نقش های فیلمم استفاده کنم طبعاً ابتدا از حضور مادر و خواهرانم. همراه با بچه های در و همسایه برای بازی در فیلم هایم استفاده می کردم. این استفاده مکرر از نابازیگران، مرا با خصوصیات و ویژگی های آنها بیشتر و بیشتر آشنا کرد و یاد گرفتم چطور از لحظه ها و روحیات آنها برای انطباق با حس ها و نقش های فیلمم استفاده کنم. اما نکته مهمتر این است که من در فیلم هایم عملاً فیلم نمی سازم. یعنی قصد ندارم فیلم سینمایی به مفهوم متعارف ان بسازم. بلکه تلاش می کنم تا زندگی موجود را به نوعی بازسازی کنم و کولاژی از این زندگی ها را انتخاب و با الگوهای شبه مستند وارد فیلم کنم. برای همین، عمده این نابازیگرها در شکلی البته هدایت شده توسط من، زندگی روزانه خودشان را دوباره به اجرا می گذارند.

برتولوچی: بچه های فیلم "لاک پشت ها..." به خصوص آگر ین، برادرش و بچه نابینا، آدم را با خودشان درگیر می کنند و تو اصلاً بعضی لحظه ها متوجه حضور دوربین نمی شوی. درحقیقت این چیزی که در مورد شبه مستند بودن می گویی، کاملاً در فیلمت حس می شود و درآمده است.

قبادی: یک ایده بزرگ برای نوشتن فیلم نامه ای دارم که جزو پروژه های بلند پروازانه من است که البته احتمالاً برای در مقایسه با کارهایت ممکن است احمقانه به نظرت بیاید. این طرح، درباره یک خبرنگار خارجی است که چند ماه در عراق زندگی می کند. می خواهم 80 درصد فیلم به زبان انگلیسی باشد و بتوانم از بازی یک سوپراستار زن مثل "آنجلینا جولی" یا "نیکول کیدمن" یا شاید هم "شارون استون" استفاده کنم. دارم فکر می کنم چطور می شود این پروژه را به سرانجام رساند؟

برتولوچی: اصلاً کار سختی نیست، خیلی هم آسان است!..

قبادی: ... آخر چطور؟! چون هم در عراق است و هم در کردستان. حالا چطور ممکن است یک بازیگر سوپراستار مثل این هایی که اسم بردم، حضور در چنین پروژه ای را بپذیرند؟

برتولوچی: هیچ کاری نشد ندارد! می خودم یادم هست 27 ساله بودم که فیلم "1900" را با حضور "رابرت دنیرو" و "ژرار دپاردیو" ساختم.

قبادی: خب این جوری یعنی که من هیچ وقت موفق نمی شوم! چون در 27 سالگی "1900" را ساختی اما من در سی و چند سالگی هنوز موقع فکر کردن به پروژه ای نظیر همین طرحی که برایت گفتم، احساس ترس و خطر می کنم و حتی نمی دانم واقعاً چه وقت امکان تولیدش فراهم خواهد شد؟!

برتولوچی: من می توانم کمکت کنم. اگر پروژه ات را آماده تولید کنی.

قبادی: خیلی ممنون. می خواهم به نکته ای اشاره کنم. این اواخر دارم سینمای موج نوی چین، موسوم به نسل پنجم، را مرور می کنم، ازجمله کارهای "ژانگ ییمو" و "چن کایگه" در پس زمینه کارهای شان تاثیر حضور تو را می بینم.

برتولوچی: راستش را بخواهی "کایگه و ییمو" چند هفته ای سرصحنه "آخرین امپراتور" به عنوان دستیار با من کار کرده اند.

قبادی: شاید علتش همین باشد! احساس می کنم آنها با حضور در پروژه ای مثل "آخرین امپراتور" به این نتیجه رسیده اند که اگر یک ایتالیایی به کشورشان آمده و چنین آثار بزرگی را ساخته، پس حالا آنها به عنوان یک چینی می خواهند در فیلم هایشان این عظمت را نشان بدهند. فیلم هایشان را که می بینم احساس می کنم خیلی تلاش می کنند به سطح فیلم هایی مشابه فیلم های تو نزدیک شوند، البته آن هم با کمک جلوه های ویژه دیجیتالی. ولی به اعتقاد من، فیلم هایشان به طور جدی به سمت سینمای هالیوود سرعت و گرایش دارد. اما در کارهای تو به خصوص در "آخرین امپراتور" مطلقاً چنین رویکردی دیده نمی شود. تو سینماگر متفکر و متفاوتی هستی که حضورت در پشت دوربین را ، در قاب ها و کل اثر می بینیم. در شیوه کارگردانی، انتخاب و پرداخت قصه و نحوه روایت، این نکته به خوبی دیده می شود. به خاطر همین هم هست که برتولوچی نه فقط برای من، بلکه برای بسیاری دیگر از عاشقان سینما، اسطوره است. درباره پروژه بعدی ات بگو.

برتولوچی: یکی دو سال آینده احتمالاً کار جدیدی را شروع می کنم که ...

قبادی: ... پس همین جا می خواهم موافقت ات را بگیرم که همانطوری که فرصتی به "ییمو و کایگه" برای حضور در پشت صحنه فیلمت دادی، من هم بتوانم در این کار تازه ات به عنوان دستیار افتخاری، چند هفته ای در کنارت باشم و سالیان سال پز این نکته را بدهم که دستیار تو بوده ام.

برتولوچی: اتفاقاً من هم می خواهم سرصحنه فیلمت باشم که ببینم چطوری فیلم می سازی و با بچه ها کار می کنی.

بهمن: پس من هم از همین جا به ایران و بخصوص کردستان دعوتت می کنم . شاید با دیدن ایران و سرزمین مادی ام تصاویر و ایده هایی به ذهنت رسید که زمینه ساخت فیلمی را فراهم کرد. من مطمئنم کردستان و آدم هایش تو را تحت تاثیر قرار خواهند داد.

برتولوچی: من سالها پیش یک بار به ایران آمده ام. یک کار مستند ساختم که حتی عباس کیارستمی چند سال پیش که مرا دید، گفت یادت هست که من در آن پروژه دستیارت بودم؟ و من فقط خندیدم چون هرچه فکر کردم یادم نیامد

گفت وگوی برناردو برتولوچی با فروغ فرخ‌زاد

فروغ فرخ‌زاد اگر زنده بود اکنون سنِ برنادو برتولوچی کارگردانِ نام‌آورِ سینمای ایتالیا را داشت و شاید آوازه‌اش از او بلندتر بود. برتولولوچی در نیمة اولِ سال 1345 چند ماه قبل از حادثة مرگ فروغ به ایران آمد. آن دو علایق کمابیش مشترکی داشتند: شعر می‌سرودند و فیلم می‌ساختند. برتولوچی به ایران آمده بود تا فیلم مستندی برای شرکت‌های نفتی بسازد، و به واسطة آشنایی‌اش با ابراهیم گلستان و فروغ فرخ‌زاد در جشنوارة سینمای مولف - پزارو، بار دیگر، با فروغ دیدار و گفت‌و‌گو کرد. گفته می‌شود که فیلمبردارِ برتولوچی از گفت‌و‌گوی آن‌ها در «سازمانِ فیلم گلستان» فیلمبرداری کرده است، که اثری از آن، تا این زمان، به دست نیامده است. اما نواری از این گفت وگو موجود است، که برتولوچی به فرانسه از فروغ سه سوال می‌کند، و فروغ به فارسی پاسخ می‌دهد. متن این گفت‌وگو، عیناً، از روی نوار وانویس شده و اصالتِ بافتِ جمله‌ها و لحنِ فروغ حفظ شده است.

 س. برناردو برتولوچی: چه رابطه‌ای میان روشنفکرانِ ایرانی با مکتب‌های ادبی و هم‌چنین با مردم‌شان وجود دارد؟

ج. اصولا رابطة میان افراد یک جامعه موقعی می‌تواند ایجاد بشود - یک رابطة معنوی - که یک مقدار ایده‌آل‌های معنوی، ایده‌آل‌های مشترکِ معنوی، توی جامعه وجود داشته باشد، و در جامعة ما فعلا یک همچون حالتی اصلا نمی‌تواند باشد، برای این‌که ما در یک دورة تحول زندگی می‌کنیم؛ یک دوره‌ای که مقدار زیادی از مسایل اخلاقی، تمام مفاهیم اخلاقی، هرچیزی که به اصطلاح پیش از این سازندة جامعه، سازندة روحیات جامعة ما بوده، این‌ها، همه‌اش درهم ریخته و حالا چیزهایی مختلفی جای آن‌ها هست. حتی میان خود روشنفکران مملکت ما هم باز رابطه وجود ندارد، به خاطر این‌که، گفتم، آن چیزی که می‌تواند این رابطه را ایجاد کند، یک هماهنگی است در یک سلسله افکار، ایده‌آل‌ها، آرزوها، خواست‌ها و هدف‌ها که وقتی این هماهنگی وجد نداشته باشد، طبیعی است که این رابطه هم نمی‌تواند به وجود بیاید، و بنابراین اصلا رابطه‌ای نیست. یک روشنفکر ایرانی تماشاچی جامعه‌اش است، یک جامعه‌ای که تقریبا بهش پشت کرده. روشنفکر آدمی است که در درجة اول یک فعالیت‌هایی می‌کند برای یک مقدار پیشرفت‌های معنوی. به این آدم‌ها بیشتر می‌شود گفت روشنفکر تا آدم‌هایی که یک سلسله فعالیت‌های مثلا تکنیکی می‌کنند، مثلا فعالیت‌های اقتصادی می‌کنند، فعالیت‌ می‌کنند برای مثلا بالارفتن یک سلسله ساختمان، به‌وجود آوردن یک سلسله کارخانه، به‌وجود آوردن یک سلسله چیزهایی که یک مقدار رفاه اقتصادی تو زندگی مردم ایجاد می‌کند. روشنفکر، به نظر من، آدمی است که فکر می‌کند برای حل مسایل معنوی زندگی...ما گفتیم روشنفکر ایرانی -پس مسئله محلی شد، مربوط می‌شود به ایران- من دربارة آن‌جایی که دارم زندگی می‌کنم، و راجع به آدم‌هایی که اطرافم هستند صحبت می‌کنم و این مسئله را قضاوت می‌کنم.

س. برناردو برتولوچی: به نظر می‌رسد که فیلم شما دربارة جذام و جذامی‌ها است، اما شما قصد بیانِ موضوع و مفهومی عمیق‌تر از مسئلة جذام داشته‌اید.

ج. بله، این طبیعی است که اگر من فقط می‌خواستم یک فیلمی راجع به جذام درست کنم، خُب، یک فیلمِ محدود به مسئلة جذام و جذام‌خانه می‌شد، یک فیلم جدی می‌شد، ولی این محل برای من یک نمونه‌ای بود، یک الگویی بود از یک چیز کوچک و فشرده شده‌ای از یک دنیای وسیع‌تر با تمام بیماری‌ها، ناراحتی‌ها و گرفتاری‌هایی که در آن وجود دارد، و من وقتی که می‌خواستم این فیلم را بسازم سعی کردم که به این محیط با یک همچو دیدی نگاه کنم.

س. برناردو برتولوچی: آیا در ایران با مسایل زیادی روبه‌رو هستید؟

ج. طبیعی است. اگر که اسم این دوره را بشود گذاشت دورة شلوغ خُب، پس باید گفت که ما به انتظار نتیجة بالارفتنِ این ساختمان‌هایی هستیم که به اصطلاح برای ایجاد یک مقدار پیشرفت مملکت لازم است، و منتظر نتیجة این بالا رفتن‌ها، و این ساختن‌ها هستیم.

منابع: بی خوابی ، فکسون ، اتاق تاریک ، و . . .

 

لیست کامل آثار موجود را می توانید از  اینجا  دانلود کنید



Bernardo Bertolucci بیوگرافی برناردو برتولوچی قسمت اول

 

نوع مطلب :برناردو برتولوچی ،

نوشته شده توسط:سینما اندیشه 3

 

Bernardo Bertolucci   بیوگرافی برناردو برتولوچی                  

    قسمت اول

برناردو برتولوچی (۱۹۴۰ پارما) فیلمساز و کارگردان معاصر ایتالیایی است.

ابتدا با ادبیات در دانشگاه رم کار هنری خود را آغاز کرد و مدتی بعد اولین رمان خود را با نام Premio Viareggio انتشار داد.سپس با ورود به سینما در چند فیلم دستیار کارگردان سرشناس ایتالیایی پیر پائولو پازولینی بود.همچنین وی برای فیلمهای آخرین تانگو در پاریس و آخرین امپراتور کاندیدای جایزه اسکار شد.آخرین کار منتشر شده وی در مقام کارگردان فیلم خیالباف‌‌ها بوده است.

فیلم‌شناسی:

پیش از انقلاب 1964

Amore e rabbia 1969

دنباله رو 1970

آخرین تانگو در پاریس 1972

هزار و نهصد 1976

ماه  1979

آخرین امپراطور 1987

آسمان سرپناه 1990

بودای کوچک 1993

زیبایی ربوده شده 1996

در محاصره 1998

یک اپیزود از فیلم « دقایق مرده: ویولون‌سل» 2002

خیالباف‌ها 2003

آخرین تانگو در پاریس            

در فیلم آخرین تانگو در پاریس٬ از همان ابتدا و با شکل گیری اولین رابطه بین دختر جوان (ماریا شرایدن) و مرد میانسال (مارلون براندو) متوجه موقعیت آن ها می شویم و این که در دنیایی قرار گرفته ایم که در آن هویت بی معنی بوده است. اصل وابستگی بر مبنای سکس به هر طریقی می باشد٬ حتی اگر حالت مازوخیستی به خود بگیرد. سکس آن چیزی است که دختر جوان و مرد میانسال را به یکدیگر پیوند می دهد. این دنیا جایی نیست جز همان آپارتمانی که دختر جوان در ابتدا به سراغ اجاره آن می رود. در طول فیلم مشاهده می کنیم که اگر چه در داخل آن خانه همه قوانین متعلق به مرد میانسال است و او کسی است که قبلا در آن جا بوده٬ ولی در خارج از آن خانه٬ زندگی چه برای مرد میانسال و چه برای دختر جوان بصورت عادی پی گرفته می شود. تکرار همان چیزی است که در زندگی روزمره مشاهده می کنیم و شاید تجربه های غم انگیزی چون خود کشی همسر مرد میانسال و یا تجربه های شیرینی چون پیشنهاد ازدواج از طرف نامزد دختر جوان به او این تکرار را بر هم بزند اما پس از مدتی٬ زندگی چیزی جز همان تکرار نیست٬ پس می توان فرار از این تکرار در زندگی روزمره و عادی مانند همه مردم دیگر را٬ دلیل وابستگی مرد میانسال و دختر جوان و زندگی چند روزه آن دو در آن آپارتمان دانست.

نام افراد همان چیزی است که به آن ها هویت٬ شخصیت و وجود می دهد. انسان هر چه قدر دارای شخصیت اجتماعی والایی باشد اما باز از طریق نام خود شناخته می شود. حال اگر فردی بالاترین مقام را داشته باشد٬ برای شخصی که او را ندیده است٬ جز از طریق نام او شناخته نمی شود. پس برتولوچی در آخرین تانگو در پاریس ما را به دنیایی کوچک٬ محدود و بین دو نفر می برد که در آن شخصیت هیچ نقشی ندارد و هویت و انسان بودن هیچ جایگاهی ندارند. هر دو فرد تا اواخر فیلم به این شرایط راضی هستند. آن ها در جایی قرار گرفته اند که مانند حیوان ها٬ تنها به فکر ارضای میل جنسی خود٬ به دور از هر آن چه در خارج از آن دنیا برای خود دارند٬ هستند. شاید یکی از دلایل انتخاب دنیای کنونی از جانب اکثر افراد و زندگی روزمره مشابه آن ها٬ به دلیل مناسب بودن این نوع زندگی برای آن ها است چرا که راه هایی را در زندگی انتخاب می کنند و قدم هایی را بر می دارند که اکثر آن ها قبلا انتخاب و تجربه شده اند٬ وگر نه ممکن بود همگی به زندگی در فضایی مانند فضای فیلم آخرین تانگو در پاریس تمایل بیشتری داشته باشیم. درست است که تکرار در زندگی برای انسان ملالت آور است٬ اما اگر انسان پوسته تکرار را از زندگی خود بشکافد٬ در نقطه ای قرار می گیرد که افراد مانند او کم هستند و این باعث ایجاد نوعی ترس در خود انسان از اینکه راهی اشتباه را انتخاب کند٬ می شود چرا که باید در این زندگی جدید دست به تجربه های جدیدی بزند٬ همان طور که در این فیلم دختر جوان ابتدا تصور می کند که انتخاب مرد میانسال به عنوان همسر خود با وجود اختلاف سنی زیاد می تواند گزینه مناسبی برای ادامه زندگی او باشد اما به محض خارج شدن از آن دنیا و قرار گرفتن در میدان زندگی روزمره و آشنا شدن با هویت و شخصیت مرد٬ همان گونه که در اجتماع بزرگ زندگی عادی زندگی می کرده٬ پی به اشتباه بودن تصمیم خود می برد. دختر جوان ابتدا تصوری موقتی از دنیای بدون هویت و نام مرد میانسال دارد و موقتی بودن آن باعث جذب شدن او به آن می شود و حتی زمانی که مرد میانسال را برای ادامه زندگی انتخاب می کند تنها تصوری موقتی از آن زندگی دارد٬ اما به محض قرار گرفتن در میان سایر مردم پی به جدی بودن مساله زندگی طولانی مدت می برد و حتی مرد میانسال نیز در انتخاب همسر٬ خودش را خارج از آن دنیای موقتی می بیند و شروع به صحبت از چیز هایی می کند که به هویت او اشاره دارد و در دنیای آپارتمان٬ صحبت از آن ها ممنوع بوده است. در این فیلم در ابتدا تصوری ایجاد می کند که عشق میان مرد میانسال و دختر جوان تنها به خاطر سکس بین آن ها بوجود آمده است اما این موضوع تنها موقتی است و اگر کمی باز تر و عمومی تر بنگریم٬ همان گونه که در پایان فیلم نشان داده می شود٬ می بینیم که آن عشق موقتی بوده و اصل عشق به شناخت دو طرف از هم و شخصیت آن ها و در کنار آن سکس بوده است و زمانی که این شناخت ایجاد می شود٬ دیگر آن عشق موقتی ناشی از ارتباط جنسی٬ بی اثر و ضعیف جلوه می کند.

در واقع می توان چنین برداشتی را داشت که قرار گرفتن در زندگی با محوریت سکس به دور از آن چه در خارج از آن زندگی می گذرد تا حدی قابل درک است چرا که محور زندگی یعنی آن چه سبب بوجود آمدن و استحکام زندگی می شود٬ وجود دارد اما به محض درگیر شدن با نوعی زندگی با محوریتی دیگر آن چه پسندیده تر است تکرار تجربیاتی است که قبلا وجود داشته است٬ چرا که قبلا امتحان خود را پس داده است. پس دیگر محوریت سکس در مقابل زندگی عادی نمی تواند استحکامی داشته باشد و سعی در از بین بردن آن می شود همان طور که دختر جوان در آخرین تانگو در پاریس ابتدا توان مقابله با زندگی جدید خود را ندارد٬ اما با ورود به زندگی عادی می تواند قدرت بر هم زدن آن زندگی موقتی را پیدا کند و با تصمیمی چه درست و چه اشتباه این کار را انجام می دهد و به زندگی عادی بر می گردد. در واقع دختر جوان سعی می کند که چند روز آشنایی با مرد میانسال را همچون خوابی برای خود در نظر بگیرد که پس از بیدار شدن از این خواب (کشتن مرد میانسال) آن را فراموش کند و بصورت عادی زندگی کند.

هزار و نهصد                              

تاریخ سینما فیلم هائی دارد كه گذر زمان آنها را از رنگ و رو نمی اندازد.1900 از آن دسته فیلمهاست.

برتولوچی در این فیلم-اسطوره خود جامعه بورژوای ایتالیا را از آغاز صده 1900 تا اواخر آن به تماشاگر می نمایاند.روابط حاكم در یك جامعه بورژوا،مناسبات میان رعیت و مالك،شكل گیری ماركسیسم در بین توده دهقانان،شكل گیری فاشیسم و همه اینها انقدر بیان سینمائی فیلم شیرین و مبتنی بر تصویر است كه زمان طولانی فیلم اخساس نمی شود، مثل همه فیلم های خوب سینما (زمان این فیلم 5 ساعت است) داستان فیلم به قدری قوی ه تصویر کشیده شده است که فیلم نه تنها برای مخاطبان خاص بلکه برای مخاطبین عام نیز جذابیت دارد.

1900 نیز مثل تمام آثار برتولوچی استفاده های آگاهانه و معنا داری از رنگ دارد.یكی از نمونه های زیبای آن در آخر فیلم است،كه مردم با گرداندن آن پارچه قرمز بزرگ در گرداگرد محوطه زندگیشان شادی میكنند و انعكاس نور از آن تمام خانه و زندگی آنان را سرخ كرده است.تمثیلی زیبا از بسط كمونیسم بر زندگی آنان.

آسمان سر پناه                              

ظرافت طبع برتولوچی در انتخاب لوكیشن در این فیلم هم مانند دیگر آثار این نابغه سینما یكی از ویژگیهای اصیل فیلم را تشكیل می دهد. بیابانهای افریقایی و تم عربی آن بیش از بقیه آثار برتولوچی مخاطب را به یاد استاد گرامی اش پازولینی كبیر می اندازد. فیلم ؛ شرح یك سفر در دل سرزمینهای بكر افریقاست كه پایان بندی باز آن ؛ سفر را بی پایان در دل دنیای برتولوچی رها می كند. شاید از نظر تكنیكی در حد شاهكارهای او در دهه هفتاد نباشد ؛ اما مشاهده آن بیشترین لذت را در بین فیلمهای این استاد ایتالیایی به مخاطبین می‌دهد. بی انصافی است اگر نقش مدیر فیلمبرداری ارزنده اش را هم در نظر نگیریم. مانند بسیاری دیگر از فیلمهای برتولوچی بخش عظیمی از زیبایی و لذتی كه این فیلم به تماشاگر می دهد وامدار ویتوریو استورارو ست.

برتولوچی در آثارش از زاویه های گوناگون به این موضوع پرداخته و تعهد آدم رو به اون برانگیخته و یا تشویق كرده و از سوی دیگه توجه انسان رو به چیزی كه داره جلب و با سفری كه مخاطبان رو همراه خودش به اقصی نقاط دنیا میبرد به ارزش های پیرامونی اون داشته ها هدایت میكند .ضمن اون كه كمبودهای فرهنگی سایر اقوام رو به چالش میكشد كه شاید شاید پیامی نیز برای دولتمردان كم تعقل در دنیای بدون موازنه ثروت و توسعه باشد که برتولوچی در خلق این رویا و اندیشه موفق است

زیبایی ربوده شده                            

زیبایی ربوده شده با فیلم های طولانی مدت وپر هزینه قبلی برتولوچی تفاوت دارد. باید گفت كه هزینه این فیلم كمتر از نصف هزینه بودای كوچك (كه آن را در سال 1993 ساخت) یعنی 15 میلیون دلار بوده است. او در این فیلم لوسی دختر 19 ساله و باكره را نشان می دهد كه به ظاهر برای ساخته شدن پرتره ای از او توسط یكی از آشنایان مادرش به تپه ای در ایتالیا باز می گردد. اما او در واقع به جستجوی دو چیز می پردازد؛ گذشته و آینده خود.هویت او ناشناخته است زیرا از محتوای شعر های مادرش پی برده است كه پدرش كس دیگری است "آن مرد یك چاقو داشت، با لهجه حرف می زد و متاهل بود."او همچنین به دنبال عشقش نیز هست.به ظاهر در 15 سالگی عاشق پسری می شود وپس از ترك ایتالیا از او نامه هایی دریافت می كند، ولی به ناگاه نامه ها قطع می شود.اما او هنوز دل در گرو آن عشق دارد وبدان متعهد است.زیرا آن نامه ها به خصوص یكی از آنها بوی واقعی عشق می داد.

فیلم های برتولوچی همان طور كه خود نیز بر آن تاكید دارد فیلم های روانكاوانه ایست. او همیشه آماده است تا درباره ارتباط فیلم هایش با زندگی واقعی خودش صحبت كند.برتولوچی در جایی گفته:"برای مدت ها نمی توانستم این دو را از هم جدا كنم.زمانی معتقد شدم كه رفتن پیش روانكاو نه تنها تجزیه و تحلیل خودم، بلكه تحلیل فیلم هایم نیز بود.فیلم هایم آنچنان بخشی از خودم هستند كه من نمی توانم فرقی بین این دو بگذارم".

این فیلم نیز در همین قاعده روانكاوانه است.او لوسی را به سرزمینی می فرستد كه از ابتدا معلوم است كه در آن جا چیزی به اسم حریم خصوصی معنایی ندارد.او از آمریكا به تپه ای پا می گذارد كه تازه برق دار شده و به دور از تجاوز امواج تلوزیونی باكره مانده است. او وارد سرزمینی می شود كه بكارت او را با تعجب و حیرت می نگرند. او وارد سرزمینی می شود كه دختران آنجا دوست دارند هر چه زودتر از شر بكارت خلاص بشوند و بدین منظور،برای دیدار با پسری كه این وظیفه خطیر را بر عهده داشت صف می كشیدند. او وارد سرزمینی می شود كه برای جوانانش عشق معنایی ندارد و مردم با هم خیلی راحت هستند و از صحبت درباره خصوصی ترین مسائل زندگی یكدیگر،واهمه ای ندارند.او آمده است در چنین فضایی عشق خود را پیدا كند.

او در پشت سر خود مادرش را دارد، مادرش نیز یكی از مردمان همین سرزمین بود. او نیز بسیار در روابط با مردان بی پروا بود، همه او را شاد می دیدند ولی لوسی تنها كسی است كه می دانست كه چقدر مادرش غمگین بود. او برای لوسی در یكی از شعر هایش شرح اولین رابطه اش را می دهد، در ادامه می گوید:"فكر می كردم كه دیگر چیزی ندارم اما بعد تو آمدی،از نو.مرا ببخش.وقتی لوسی بیچاره را به دنیا می آوردم هیچ چیزی نداشتم تا به آن چنگ زنم".مادر لوسی شرح زیبایی ربوده شده خود را می دهد و همین است كه روحیه محنت زده او و دیگر اهالی این سرزمین را برای لوسی روشن می كند.

لوسی پیش روی خود الكس، نویسنده بیمار وغریب این جمع را دارد. كسی كه همانند لوسی حاظر نیست به این سادگی ها زیبایی درون خویش را به غیر عشق، به احدی بسپارد. اما الكس به قول خودش هیچوقت در خواستن چیزهایی كه بهشون احتیاج دارد مهارت نداشت.و به همین دلیل تا پایان عمر تنها و غریب به دور خود می گردد.

لوسی با این وضعیت، می ترسد همانند مادرش و دیگر مردم این سرزمین ،زیبایی درونش را از دست بدهد،و تمام عمر در مرگ عشق قربانی شده اش به سوگ بنشیند. برای همین، هر كسی را كه بوی عشق نمی دهد را پس می زند.او از تنهایی نیز وحشت دارد. برای همین است كه در جستجوی عشقش به هر گوشه ای سرك می كشد.

برتولوچی به خوبی این تشویش را به تصویر می كشد. او به بیننده می گوید كه این كشمكش و هراس نابود كننده است،ولی جواب میدهد. بالاخره آن كسی را كه منتظرش هستیم پیدایش می شود. عشق جواب می دهد.

فیلم سراسر ستایش عشق است. فیلم نشان می دهد برای تداوم عشق باید از چنین سرزمینهایی دور شد. سرزمینهایی كه با وجود زیبایی ظاهری،عشق در فضای آن سیال نیست. برتولوچی حتی طعم شیرین عشق را به دور از آن مردم؛زیر درخت تنهایی آن پسر به لوسی می چشاند.

فیلم بازی های خوببی دارد."جرمی آیرونز" در نقش الكس فوق العادست."لیو تیلر" لوسی را دوست داشتنی وباور پذیر كرده است.تصویر برداری نقاشی گونه "داریوش خنجی" به زیبایی فیلم كمك شایانی كرده است. داریوش خنجی متولد 21 اكتبر 1955 تهران.پدری ایرانی و مادری فرانسوی دارد.در كارنامه او فیلمبرداری فیلم های: "هفت" اثر دیوید فینچر. "دروازه نهم" اثر رومن پولانسكی."چیزی دیگر" اثر وودی آلن."مترجم" اثر سیدنی پولاك و "بانویی از شانگهای" اثر وونگ كاروای دیده می شود.

دیدن فیلم نیاز به حوصله و توجه ویژه دارد؛ تا بتوان هرچه بیشتر از زیبایی كار و هنرنمایی برتولوچی لذت برد.

 

Bernardo Bertolucci بیوگرافی برناردو برتولوچی قسمت دوم

 

لیست کامل آثار موجود را می توانید از  اینجا  دانلود کنید