تبلیغات
سینما اندیشه 3 - بیوگرافی دیوید فینچر (David Fincher )

سینما اندیشه 3

زندگینامه کارگردانهای شاخص

 

بیوگرافی دیوید فینچر (David Fincher )

 

نوع مطلب :دیوید فینچر ،

نوشته شده توسط:سینما اندیشه 3

 

 

      بیوگرافی دیوید فینچر (David Fincher )    

 

دیوید فینچر در 28 اگوست سال 1962 در شهر دنور در ایالت کلورادو کشور آمریکا به دنیا آمد. فینچر در سنین بسیار جوانی یعنی از هفده سالگی به سوی عالم فیلم و سینما آمد. فینچر در هفده سالگی به عنوان کار آموز در استودیویاستیون اسپیلبرگ (Steven Spielberg ) و جرج لوکاس ( George Lucas ) مشغول شد. بعد از طی این دوره آموزشی فینچر به طور گسترده به ساخت فیلم های تبلیغی برای تلوزیون روی آورد. کار فینچر به قدری خوب بود که کارخانه های بزرگی از جمله نایک ( NIKE ) و پپسی کولا به او سفارش کار دادند. همچنین در همین دوره فینچر برای خوانندگان مطرح آمریکا کلیپ های ویدیویی می ساخت.

 کارنامه کوتاه و مختصر فینچر به قدری قوی و موفق بود که کمپانی فوکس قرن بیستم بدون توجه به تجربه فینچر ( با توجه به این که فیلم بلند نساخته بود ) ساخت قسمت سوم بیگانه ( 1992) را با هزینه شصت میلیون دلار به او واگذار کرد. دو قسمت قبلی بیگانه را دو کارگردان مطرح یعنی ریدلی اسکات ( Ridley Scott ) و جیمز کامرون ( James Cameron ) ساخته بودند و کارگردانی قسمت سوم برای فینچر موقعیت بسیار خوبی بود که خود را مطرح کند. فینچر به خوبی از پس این فیلم بر امد. بیگانه فینچر فیلم تیره و سیاهی است و بیگانه فیلم نیزکه با رخنه در وجود شخصیت ها انها را به بیگانه ای دیگر بدل می کند نسبت به دو قسمت قبلی مهیب تر و ترسناک تر است و تصویر سازی فیلم از این فضای مرگ زده شایسته و دیدنی اند. نوع تقطیع فیلم و ترکیب نوری غریب و عصبی کننده آن به خوبی سابقه کاری فینچر در ساخت ویدئو کلیپ را به نمایش می گذارد.صحنه پایانی فیلم، یعنی سقوط سیگورنی ویور (Sigourney weaver ) ( زن نقش اول فیلم ) به همراه جنین بیگانه ای که در شکم دارد به درون توده مذاب که به نظر می رسد تنها راه نجات جهان از دست این موجود بیگانه است یکی از ماندگار ترین تصاویر سینمایی این سال هاست.

 

 فینچر در فاصله بین ساخت اولین فیلم بلندش یعنی بیگانه تا دومین فیلم بلندش یعنی هفت ( 1995 ) دوباره به ساخت کلیپ های ویدئویی روی آورد. فیلم هفت فیلم بسیار قوی و ماهرانه ای است که نشان از نبوغ ذاتی این فیلمساز دارد. هفت ماجرای غریب قاتلی زنجیره ای است ( با بازی خوب کوین اسپیسی ) که خود را نماینده خدا در زمین می داند و قصد دارد گناهکارانی را که هر یک تجسم یکی از گناهان کبیره نقل شده در کتاب کمدی الهی نوشته دانته هستند را بیابد و برای جزای عملشان انها را به شیوه ای کاملا وحشیانه بکشد. در این بین میان او و دو پلیسی که به دنبالش هستند کشمکش ایجاد می شود و این کشمکش موجب می شود که این قاتل به دلیل حسادت به زندگی پلیس جوان فیلم ( با بازی براد پیت ) خود را به عنوان تجسم گناه هفتم یعنی حسادت به دست این پلیس به کشتن بدهد و به این ترتیب ماموریت خود را به پایان برساند. فضاسازی فینچر برای نقل این ماجرا و ترس و وحشت نهفته در آن بسیار خوب و ماهرانه است ، استفاده از فیلم برداری رو دست ، تقطیع های سریع ، نورپردازی سیاه و سفید و استفاده های نمادین از رنگ ، بسیار به این فضاسازی کمک کرده است. لازم به ذکر است که فیلم برداری این فیلم توسط داریوش خنچی ، فیلم بردار ایرانی الاصل مقیم فرانسه انجام گرفته. فیلم هفت بسیار مورد توجه منتقدان و تماشاگران قرار گرفت.

 

 فیلم بعدی فینچر بازی ( 1997 ) نام دارد. بازی ، ماجرای بانکدار پولدار ولی تنهایی به نام نیکلاس ون اورتون است که جز پول و مسائل اقتصادی به چیز دیگری نمی اندیشد. این بانکدار با بازی مایکل داگلاس ( Micheal Douglas ) ،اکنون در آستانه چهل سالگی قرار دارد، سنی که پدرش به یک باره بدون هیچ دلیلی خودکوشی کرده است. خاطره خودکوشی پدر اکنون که او به سن چهل سالگی رسیده او را رها نمی کند. برادر نیکلاس برای رهایی او از این زندگی افسرده و بیمارگونه او را وارد یک بازی می کند. این بازی توسط یک شرکت به نام خدمات تفریحی مصرف کنندگان برای هر کس به صورت خصوصی و با توجه به ویژگی های جسمی و روحیشان طراحی می شود و در انتها آنها را متحول می کند. بازی ماجرای بسیار جذابی دارد و تماشاگر را تا انتها در شک و هیجان نگه می دارد.

 

به این ترتیب فینچر با فیلم هایی که می سازد کارنامه خود را هر چه پربارتر می کند و خود را به یکی از فیلم سازان محبوب جوانان بدل می کند ، اما اوج این محبوبیت بعد از ساختن فیلم باشگاه مشت زنی ( 1999 ) نصیبش می شود. باشگاه مشت زنی تجربه متفاوتی برای تماشاگرش است. ماجرایی بر اساس خیال بافی های یک بیمار روانی. یک مامور شرکت بیمه ( با بازی ادوارد نورتون ) ماجرای آشنایی اش با تایلر داردن ( با بازی براد پیت ) و به راه انداختن باشگاه های زیر زمینی مشت زنی را برای ما تعریف می کند ، آشنایی که بستر حوادث عجیب و مهیجی است. فیلم باشگاه مشت زنی به دلیل برخی عصیان ها ی نهفته در آن نه تنها بسیار مورد توجه جوانان آمریکایی بلکه مورد توجه جوانان سراسر جهان قرار گرفت.

 فیلم دیگر فینچر اتاق وحشت است که فینچر آن را در سال 2002 ساخت. فیلمی که ماجرای آن در یک خانه رخ می دهد و به تلاش های یک زن برای نجات خود و فرزندش از دست دزدانی که به خانه هجوم اورده اند می پردازد در حالی که تنها وسیله نجات آنها اتاقی ویژه است که در خانه تعبیه شده.

 زودیاک (Zodiac) فیلم دیگر فینچر با نقدهای مثبتی روبرو شده و بر اساس داستان واقعی سریال کیلر(قاتل زنجیره ای) معروفی به نام زودیاک ساخته شده که در اواخر دهه شصت و اوایل دهه هفتاد با قتل‌های پی در پی و بی رحمانه اش، موجی از وحشت در سانفرانسیسکو ایجاد کرد و علیرغم تلاش‌های پلیس و خبرنگاران جنایی هرگز شناخته و دستگیر نشد. قاتلی که بیش از سی سال پلیس و روزنامه نگاران سان فرانسیسکو را درگیر خود کرد و به تیتر صفحه اول روزنامه‌های این شهر تبدیل شد.

 

فیلم شناسی دیوید فینچر ( در مقام کارگردان )

بیگانه (۳) (۱۹۹۲)

هفت (۱۹۹۵)

بازی (۱۹۹۷)

باشگاه مشت‌زنی (۱۹۹۹)

اتاق وحشت (۲۰۰۲)

زودیاک (۲۰۰۷)

مورد عجیب بنجامین باتن (۲۰۰۸)

 

 

نکات حاشیه‌ای:

- فینچر در فیلم چهارم مجموعه جنگ‌های ستاره‌ای «بازگشت جدای» دستیار فیلمبردار در مینیاتورها و در واحد افکت‌های تصویری بود. در فیلم «ایندیانا جونز و معبد مرگ» هم عکاس بود.

- فینچر در فیلم Full Frontal (2002) به کارگردانی استیون سادربرگ در نقش یک فیلمساز ظاهر شد. در فیلم «جان مالکوویچ بودن» هم در نقش کریستوفر بینگ بازی کرد که نامش در تیتراژ نیامده است.

- ویدیوی او برای مدونا «خودت را تشریح کن» در 19 ژانویه 2003 در اسلنت مگزین در لیست 100 ویدیو اول شد. دو ویدیوی دیگر او برای مدونا «متداول» در رده چهارم و «اوه پدر» در رده 11‌ام قرار گرفتند.

- بعد از ساخت «هفت» در سال 1995 با براد پیت دوستان صمیمی شده‌اند.

- ابتدا قرار بود فینچر فیلم «کوکب سیاه» را بسازد که بعدها توسط برایان دی‌پالما در سال 2006 ساخته شد.

- ابتدا قرار بود فیلم «مرد عنکبوتی» را بسازد که سام رایمی آن را در سال 2002 ساخته شد.

- ابتدا قرار بود فیلم «اعترافات یک ذهن خطرناک» را او بسازد که جرج کلونی در سال 2002 آن را ساخت.

- ساخت فیلم «اگه می‌تونی منو بگیر» را که بعدها اسپیلبرگ ساخت به خاطر ساختن فیلم «اتاق وحشت» رد کرد.

- پیشنهاد ساخت «بتمن آغاز می‌کند» را رد کرد که کریستوفر نولان این فیلم را در سال 2005 ساخت.

- ساخت فیلم «8 میلی‌متری» را به خاطر ساختن فیلم «باشگاه مبارزه» رد کرد.

فینچر مدت‌ها نامش به عنوان کارگردان پروژه «ماموریت غیر ممکن 3» که بعدها جی جی آبرامز آن را ساخت شنیده می‌شد اما آن را به خاطر کارگردانی «اربابان داگ‌تاون» رها کرد که بعدها این فیلم پس از جدایی او از پروژه توسط کاترین هاردویک ساخته شد.

- یکی از موسسین پروپاگاندا فیلمز در 1986 بود.

- زمانی که در مارین کانتی زندگی می‌کرد یکی از همسایگانش جرج لوکاس بود.

- آهنگ عنوان بندی فیلم «هفت» کار گروه ناین اینچ نیلز بود. آهنگ «نزدیک‌تر»

  

نقد فیلم باشگاه مشت زنی :

 باشگاه مشت زنی برخلاف عنوان و ظاهر نیمه اولش فیلم بسیار سخت و پیچیده ای است همچون بوف كور هدایت با همان لایه ها و همان  نوع نگاه تلخ و گزنده و همان آشوبی كه می تواند در ئل خواننده /بیننده ایجاد كند.

فیلم یك وهم به تمام معنی است : یك Déjà vu عینی كه آرامش بیننده –و همه چیزهای تثبیت شده اش –را به

 هم می ریزد و زیر سوال می برد :ما كی هستیم ؟ چی هستیم و چه میكنیم؟ آیا همانی هستیم كه گمان میكنیم؟ فیلم ما را به چالش می طلبد و بر می آشوباند (و خب مگر یكی از ویژگی های اثر هنری همین نیست؟!)

عنوان بندی حیرت انگیز فیلم (با همراهی موسیقی فراموش مشدنی) از داخل بافت های مغز می گذردو همین طور در داخل پیچیدگی های سر انسان ادامه می یابد تا باالخره دوربین از دهان یك نفر – كه لوله اسلحه در آن قرار گرفته است – بیرون می آید.از همین جا بر پیچیدگی اعمال انسان – با تاكید بر پیچیدگی سیستم فرمان دهنده او- تاكید می شود چیزی كه فیلم تا به انتها بر آن بنا می شود.

جك با فلاش بك ماجرا را برای ما بازگو می كند ماجرایی كه اصلا ساده نیست .صدای او – نریشن – تا انتهای فیلم ادامه دارد.در نكاه اول – تا حدود یك و نیم ساعت از ابتدای فیلم – ظاهرا با یك فیلم خوش ساخت معمول درباره رابطه دو نفر روبه رو هستیم اما نزدیك به انتها همه رشته های بافته شده از هم می گسلد و ما درمی یابیم كه همه چیز چیزی نیست كه ما گمان می كردیم (مثل خود زندگی كه شاید روزگاری –مثلا حین مرگ - بفهمیم كه اصلا همه چیز جور دیگری است!)و فیلم به ما تلنگر می زند. از اینجا تماشاگر – خود را در مقابل فیلمی به غایت پیچیده می یابد كه اصلا سهل الوصل نیست.

فیلم بر مبنای نوعی نهیلیسم عمیق و به تبع آن آثارشیسم مطلق شكل می گیرد جایی كه هیچ ارزشی وجود ندارد. فیلم چنان زمان و مكان و چنین انسان هایی را برای ما روایت می كند : كارمند عادی ای كه بی اختیار شهری – جهانی – را به آشوب می كشد. پشت پا زدن به همه قوانیین و تردید در همه چیزهای تثبیت شده (مثلا اینكه چرا نباید همدیگر را تا سر حد مرگ كتك بزنیم یا حتی خودمان را با اتومبیل به جایی بكوبیم) مبنای جهانی است كه واقعا دلهره بر می انگیزد و فیلم چنین جهانی را چه آسان – و چه دم و دست نزدیك به – ما تصویر می كند : آپوكالیپس – آخر الزمان – همین امروز است و دجال كنار ماست.

انسان های فیلم همه به شكلی مسخ شده اند: چه خود جك  چخ مارلا (كه از فرط اعتیاد به مرگ است) و چه

 آدم های دیگر :نگاه كنید به رفتار اعضای باشگاه كه فقط فرمان می برند و جملاتی را دیوانه وار تكرار می كنند( صحنه داخل اتومبیل كه جك از دو نفری كه با هم به طور مكانیكی جملات یكسانی را می گویند می خواهد كه خفه شوند یا صحنه ای كه در كنار جسد باب نام او را دیئانه وار تكرار می كنند و این حتی به شهری دیگر هم سرایت می كند و آدم های مسخ شده آن شهر هم در حال تكرار همین جمله هستند) و فیلمساز برای روایت چنین دنیایی هیچ ملاحضه ای ندارد و بی پرده از تصادف(دیدید كراننبرگ) و بزرگراه گمشده (دیوید لینچ) شكل دیگرتر – و بهتروپخته تر – همان مضامین را عرضه میكند.

در این راه دیوید فینچر كارگردان – با انبوهی ویدئو كلیپ طراز اول و یك فیلم قابل توجه (بیگینه 3) و دو فیلم حیرت انگیز(هفت و بازی) در كارنامه خود – چنان بر تكنیك سوار است كه گویی دوربین فقط مومی است در دستانش. حركات متعدد پن و تیلت دوربین واقعا حیرت آور است و ضمن حساب شدگی مطلق گاه چگونگی خلق آنها خود به یك سوال بی جواب تبدیل می شود.جز این فضاسازی عالی اثر همچون دو فیلم قبلی : هفت و بازی بهترین شكل پرداخت سینمایی یك رمان را عرضه می كند. هر چند نریشن ها گاه از حد خارج می شود و ما را به دنیای ادبیات (و رمانی كه فیلم از رویش ساخته شده) نزدیك می كند اما در عوض فضای خلق ده  - به مدد حركات دوربین طراحی صحنه و لباس و میزانسن های به غایت حساب شده – اثر را به شدت سینمایی می كند.

احساس گرفتگی و فضای خفقان آور (كه با نمایش اتق ها و راهرو های تنگ و بسته ایجاد می شود) و همراهی چهره های غالبا بی حس و مغموم انسان ها (به مدد بازی درخشان ادوارد نورتون  هلنا بونهم براد پیت و حتی سیاه لشكرها )همه آن جهان آپوكالیپتك مورد نظر كارگردان را به تماشاگر منتقل می كند(ضمن اینكه دقت كنید به جزئیات مثلا رنگ قرمز كه موتیف فیلم است  رنگ خون هایی كه مدام از انسان ها ریخته میشود و مشخصه شخصیت شر : باكاپشن كفش و اتومبیل قرمز رنگ). وفیلمساز تا پایان فیلمش به به تماشاگر باج نمی دهد .آخرین سكانس فیلم هم در ادامه تفكر حاكم كلیت بر آن صحنه ای است پس تلخ و عجیب و حتی غیر قابل باور نیمه خوب وجود جك می میرد و نیمه شر او- كه آرام آرام بر او مستولی شده – می تواند به طور كامل جلوی او را بگیرد.دیگر نیازی نیست كه تایلر را ببینیم.حالا او كاملا به شكل جك در آمده و می تواند آسوده و ویران شدن آسمان خراشها را تماشا كند.

آخرین حرفهای او با مارلا هم كاملا طعنه آمیز است:( به من اعتماد كن :همه چیز درست می شود.)و ناگهان انفجار. همین میزان سیاهی  - و آنارشی – برای فینچر ظاهرا كافی نیست و در نتیجه او نمای كوچكی از یك فیلم ناجور را در صحنه انتهایی جاسازی می كند و ما را برای لحظه ای – اگر خوب دقت كنیم – شاهد آن هستیم یعنی همان كاری كه تایلر با تماشاگران سینما می كرد.پس شاید تایلر كسی نیست جز خود فیلمساز یا حتی خود ما!

در آخر میشود گفت فینچر یكی از آن دسته كارگردانانی است كه با سبك و سیاق خود ش- كه او را با بقیه فیلمسازها –جدا می كند فیلم می سازد و همینطور پله های ترقی راطی می كند و به شخصه این توصیه را به شما می كنم كه فیلم های اورا ببینید چون در سبك های مختلفی فیلم ساخته مثلا  هفت و بازی و حتی همین فیلم . دیوید فینچر امسال هم یك فیلم ساخته به نام زودیاك از آنجا كه معلوم است فیلم خوبی از آب در آمده مخصوصا با آن پایان غافلگیرانه اش.

  

نگاهی به فیلم زودیاک

کمال‌گرایی دیوید فینچر در زودیاک

 زودیاک(Zodiac) بر اساس داستان واقعی سریال کیلر(قاتل زنجیره ای) معروفی به نام زودیاک ساخته شده که در اواخر دهه شصت و اوایل دهه هفتاد با قتل‌های پی در پی و بی رحمانه اش، موجی از وحشت در سانفرانسیسکو ایجاد کرد و علیرغم تلاش‌های پلیس و خبرنگاران جنایی هرگز شناخته و دستگیر نشد. قاتلی که بیش از سی سال پلیس و روزنامه نگاران سان فرانسیسکو را درگیر خود کرد و به تیتر صفحه اول روزنامه‌های این شهر تبدیل شد.

فیلم با صحنه قتل یک زوج جوان در پارکینگی خلوت در شب چهارم جولای(شب استقلال آمریکا) شروع می‌شود و با قتل‌های متعدد دیگر ادامه می‌یابد. به دنبال آن وارد دفتر تحریریه روزنامه سان فرانسیسکو کرونیکل(San Francisco Chronicle) می‌شویم و اعضا تحریریه را می‌بینیم که سرگرم خواندن نامه تهدیدآمیزی اند که با امضاء زودیاک به همراه نوشته ای پر از رمز از طرف قاتل فرستاده شده تا در صفحه اول روزنامه چاپ شود. کاریکاتوریست جوانی به نام رابرت گری اسمیت(با بازی جیک گیلن هال) با پل آیوری خبرنگار بخش جنایی(با بازی رابرت داونی جونیور) جذب موضوع شده و سعی در کشف هویت قاتل از طریق خواندن رمزها دارد. به موازات آنها کارآگاهی به نام دیوید توشی(مارک روفالو) به همراه همکار دیگرش ویلیام آرمسترانگ(آنتونی ادواردز) درگیر این پرونده جنایی اند. توشی به مردی به نام آرتور لی آلن ظنین می‌شود که بر اساس شواهدی می‌تواند قاتل باشد اما پلیس با تست دی ان ای(DNA) و مقایسه دست خط او و زودیاک، او را بیگناه تشخیص داده و تبرئه می‌شود.

دیوید فینچر زودیاک را بر اساس کتاب‌های نویسنده‌ای به نام رابرت گری اسمیت یعنی همان کاریکاتوریست روزنامه سان فرانسیسکو کرونیکل ساخته است که بعد از اینکه پلیس از یافتن او ناامید می‌شود تحقیقاتش را در باره کشف هویت او شروع می‌کند و بعد نتایج این تحقیقات را در سال‌های 1986 و بعد 2002 در قالب کتاب‌های زودیاک و زودیاک بی نقاب(Zodiac Unmasked) منتشر می‌کند. پرونده‌ای پیچیده و حل نشدنی که صرفا بر اساس گمانه زنی‌های پلیس و روزنامه نگاران پیش می‌رود تا مدارک مستند و مستدل علیه قاتل فیلم فینچر خیلی خوب از کار درآمده. علیرغم اینکه بر اساس یک ماجرای واقعی ساخته شده و تماشاگر از قبل نسبت به موضوع پیش آگاهی دارد با این حال آگاهی او از این موضوع سبب نمی‌شود که جذب داستان فیلم و علاقمند شخصیت‌های آن نشود و تا آخر آن را دنبال نکند. اگرچه زودیاک فیلمی مثل هفت(ساخته دیگر فینچر) نیست که تماشاگر را برصندلی میخکوب کرده و نفس او را در سینه حبس کند با این حال این کار را در چند سکانس از جمله سکانس شروع فیلم(قتل زوج جوان در پارکینگ خلوت) و سکانس اوج آن(سکانسی که در آن رابرت به دیدار یکی از مظنونین پرونده می‌رود) می‌کند.

زودیاک قاتل بسیار پیچیده و باهوشی است که خیلی جلوتر از کارآگاهان و پلیس حرکت می‌کند. او نابغه جنایتکاری است که به سادگی آدم می‌کشد و هیچ ردی از خود باقی نمی‌گذارد. او پلیس و روزنامه نگاران را با نامه‌های تهدیدآمیز و کدهای عجیب و غریب اش گیج و مبهوت می‌سازد. نامه نگاری‌های او بیشتر از آنکه برای کارآگاهان فیلم سرنخی باشد، آنها را گمراه می‌کند.

او با سریال کیلرهای دیگر از جمله سریال کیلر فیلم هفت خیلی فرق دارد. سریال کیلر فیلم هفت نمونه کلاسیک سریال کیلرهای این ژانر است. قاتلی که انگیزه‌ها و دلایل روشنی برای قتل‌هایش دارد و در یک دوره محدودی این قتل‌ها را انجام می‌دهد و سرانجام نیز هویت او بر تماشاگر و پلیس برملا می‌شود. اما در اینجا قاتل(زودیاک) نه تنها شناخته و دستگیر نمی‌شود بلکه حتی انگیزه‌ها و راز جنایت‌های او نیز بر پلیس، روزنامه نگاران و همچنین تماشاگر پوشیده می‌ماند. رابرت، کاریکاتوریست روزنامه به کتابخانه می‌رود و برای خواندن رمزهای زودیاک به کتاب‌های قدیمی خصوصا کتاب‌های مربوط به دوره قرون وسطی مراجعه می‌کند اما برخلاف فیلم هفت، هیچ نشانه روشنی از انگیزه‌های احتمالا مذهبی یا نجومی یا دلایلی از این دست در مورد زودیاک وجود ندارد. از سوی دیگر هیچ ارتباطی بین قربانیان زودیاک نیز در کار نیست و او ظاهرا آنها را کاملا تصادفی انتخاب می‌کند.

به این ترتیب روشن است که چرا فینچر به جای تکیه بر قاتل، بر آدم‌هایی متمرکز می‌شود که در پی کشف هویت او هستند. هویتی که تا پایان فیلم نیز برملا نمی‌شود چرا که در واقعیت نیز هرگزافشا نشد.

فیلم از منظر دانای کل روایت می‌شود. روایتی که بسیار نرم و روان، بدون دستانداز، بدون پیچ و خم‌های انحرافی و بازی‌های قلابی نمایشی پیش می‌رود و علیرغم زمان نسبتا طولانی فیلم( بیش از دو ساعت) تماشاگر را خسته نمی‌کند. هیچ کس قصد خودنمایی ندارد. کارگردانی فینچر استادانه و بازی‌ها خصوصا بازی مارک روفالو و رابرت داونی جونیور بسیار کنترل شده است و قدرت بازیگری آنها را نشان می‌دهد.

فیلم به ترتیب زمان تاریخی پیش می‌رود و دوره طولانی از اواخر دهه شصت تا اوایل دهه نود را دربر می‌گیرد. در بخش اول دوره کوتاه تری را دربر می‌گیرد اما از نیمه به بعد که قتل‌ها فروکش کرده و پلیس از دستگیری قاتل تقریبا مایوس شده، فاصله بین سکانس‌های فیلم از نظر زمانی بیشتر می‌شود.

فیلم بین ژانر خبرنگاری(ژورنالیستی) و ژانر کارآگاهی حرکت می‌کند. روایت فیلم در بخش اول بیشتر معطوف به دفتر روزنامه و متمرکز بر فعالیت‌های دو روزنامه ‌نگار یعنی رابرت و پل است اما از جایی پیگیری کارآگاهان فیلم به کانون روایت فیلم تبدیل می‌شود و در پایان وقتی دیوید توشی(کارآگاه) خود را از ماجرا کنار می‌کشد، پیشبرد روایت به عهده رابرت(روزنامه نگار) می‌افتد.

پل آیوری، خبرنگار بخش جنایی آدم تیز و فرزی است و شخصیت نسبتا پیچیده و مرموزی دارد که در برخی مواقع پلیس را نیز به شک می‌اندازد که نکند او همان زودیاک است. برخلاف او رابرت آدمی ساده، شل و ول و خجالتی است. شخصیت مارک روفالو در نقش کارآگاه پلیس تا حد زیادی از نظر ظاهری شبیه شخصیت هری کالاهان فیلم هری کثیف(با بازی کلینت ایستوود) درآمده است(خصوصا با آن دم خط بلند و موهای فر ژولیده و لباس‌های شطرنجی اش). در واقع بسیاری از عناصر داستانی و تصویری فیلم از فیلم‌های جنایی و ژورنالیستی دهه‌های شصت و هفتاد گرفته شده است. از شخصیت و قیافه ظاهری مارک روفالو گرفته تا رابطه پل ایوری و رابرت گری اسمیت که یادآور رابطه وودوارد و برنستین در تمام مردان رئیس جمهور(آلن جی پاکولا) است. اما دیوید فینچر منابع الهام و تاثیر پذیری خود را انکار نمی‌کند بلکه صراحتا تماشاگر را به نمونه‌های اصلی ارجاع می‌دهد. مثل صحنه‌ای که دیوید توشی و رابرت اولین بار همدیگر را در سینما ملاقات می‌کنند. سینمایی که فیلم هری کثیف(دان سیگل) را نشان می‌دهد و پوستر آن را بر در و دیوار می‌بینیم.

تاثیر فیلم‌های دهه‌های شصت و هفتاد مثل بولت، هری کثیف، تمام مردان رئیس جمهور، سه روز کندور، شمال از شمال غربی و این فرار مرگبار در سبک بصری فیلم کاملا آشکار است.

فینچر حتی برای ساختن موسیقی فیلم نیز به سراغ دیوید شایر(David Shire) آهنگساز فیلم‌های مکالمه(Conversation) و تمام مردان رئیس جمهور می‌رود. وی در زودیاک از سبک اکسپرسیونیستی و نوآر فیلم هفت فاصله گرفته و با رویکردی رئالیستی به موضوع خود نگاه کرده است. به همین دلیل تمام تلاش او و فیلمبردارش این بوده که به فضای تاریخی آن دوره نزدیک شوند. فینچر یک فیلمساز کمال گرا(پرفکشنیست) ست. او تنها به کتاب‌های گری اسمیت بسنده نکرده بلکه به همراه فیلمنامه نویس اش جیمز وندربیلت دست به تحقیقات مفصلی در باره پرونده زودیاک و شهر سان فرانسیسکو در دهه‌های شصت و هفتاد می‌زند. به سراغ تنها قربانیان زنده زودیاک و خانواده‌های مقتولین می‌رود و با آنها گفتگو می‌کند. حتی عکس‌های استفن شور(Stephen Shore) و ویلیام اگلزتون(William Eggleston) از فضاهای شهری سان فرانسیسکو در دهه هفتاد نیز برای او الهامبخش است.

توجه فینچر به جزئیات تاریخی دوره‌ای که فیلم در آن اتفاق می‌افتد تحسین برانگیز است. از رنگ و ظاهر آپارتمان‌ها گرفته تا طراحی داخلی دفتر روزنامه سان فرانسیسکو کرونیکل و نوع لباس‌ها و آرایش آدم‌های اصلی فیلم و اتومبیل‌ها و ابزاری که در فیلم از آنها استفاده می‌شود.

فیلمبرداری با دوربین دیجیتال اچ دی Thomson Viper که برای نخستین بار در یک فیلم سینمایی تماما از آن استفاده شده، به فینچر اجازه داده تا از نظر نور و رنگ به فضای دلخواه خود نزدیک شود. او قبلا از این دوربین برای ساختن آگهی‌های تبلیغاتی نایک(Nike)، آبجوی هاینکن(Heineken) و اتومبیل لکزس(Lexus) استفاده کرده بود.

مایکل مان نیز قسمت‌هایی از فیلم‌های Miami Vice و وثیقه(Collateral) را با استفاده از این دوربین گرفته است.

می‌توان حدس زد که فینچر چه تلاش سختی برای متقاعد کردن کمپانی‌های بزرگی مثل برادران وارنر و پارامونت برای سرمایه گذاری در مورد این فیلم کرده است. فیلمی که قهرمان اصلی آن یک کاریکاتوریست معمولی و کنجکاو است نه یک قاتل یا کارآگاه پلیس و از تیراندازی و صحنه‌های تعقیب و گریز در آن خبری نیست. فیلمی که در آن تنها شبحی از قاتل را می‌بینیم، قاتلی که در پایان فیلم دستگیر یا کشته نمی‌شود.

به این ترتیب زودیاک علیرغم تمام جذابیت‌های دراماتیک آن فیلمی است که بدون کاتارسیس به پایان می‌رسد و تماشاگر را در میان بهت و حیرت و با پرسش‌های بی شماری در ذهن رها می‌کند. فینچر موفق می‌شود که تماشاگر را نیز همانند کارآگاهان و روزنامه نگاران فیلم تدریجا سردرگم، آشفته، عصبی و ناامید و درمانده سازد. تاثیر فیلم بر تماشاگر تا حدی است که بعد از تماشای فیلم حاضر به ترک سالن نمی‌شود و می‌خواهد دستگیری و مجازات زودیاک یا حداقل شناسایی هویت او را بر پرده تماشا کند. از این زاویه زودیاک فیلمی نیست که مطابق توقع و انتظار تماشاگران آمریکایی ساخته شده باشد و به همین دلیل است که در گیشه شکست می‌خورد و علیرغم تمام نقدهای مثبتی که بر آن نوشته شده است، تا کنون نتوانسته پولی را که هزینه ساختن آن شده است را برگرداند.

  

نگاهی به فیلم  مورد عجیب بنجامین باتن

 مورد عجیب بنجامین باتن بر اساس داستان کوتاهی نوشته اسکات فیتزجرالد ساخته شده. داستان مردی که روند زندگی او معکوس طی میشود، پیر بدنیا می آید و با افزایش سن جوان تر می شود. فیتزجرالد این داستان را با الهام از گفته های مارک تواین نوشته است. به گفته تواین: شاید تصور آن هم مشکل باشد که بهترین زمان زندگی، اول و بدترینش در آخر بیایید. نویسنده ایندیپندنت معتقد است که فیلم به مراتب از کتاب بهتر است. البته این بدان معنا نیست که کتاب جذابیت ندارد. خواندن کتاب 52 صفحه ای فیتزجرالد همچنان جذاب است.

در ابتدای فیلم عنوان شده که داستان کوتاه فیتزجرالد الهام بخش این فیلم بوده است. بسیاری ار شخصیت های فیلم در داستان وجود ندارند. به عنوان مثال کوئینی، زن سیاه پوستی که نگهداری از بنجامین را برعهده می گیرد یا کاپیتان مایک صاحب کرجی. تفاوت دیگر فیلم این است که بنجامین و دیزی آنطور که در فیلم نشان داده می شود به هم علاقه ندارند. زمانی که بنجامبن جوان تر میشود دیزی مسن تر میشود و ازدواج آنها بهم می خورد و دیزی به ایتالیا می رود.

اگر فیلم بنجامین باتن اثری عاشقانه باشد، کتاب بنجامین عاشقانه نیست. نوشته فیتزجرالد یک داستان کمدی است؛ البته از نوع کمدی سیاه. در کتاب لحظه ای که پدر بنجامین، نوزاد را می بیند چنین تشریح شده:

عرق سردی بر پیشانی آقای باتن نشست، چشمهایش را بست و دوباره باز کرد. مجددا به نوزاد نگاه کرد اشتباه نکرده بود، او به یک پیرمرد 80 ساله نگاه می کرد؛ بچه ای 80 ساله که پاهایش از تختخواب آویزان بود. این پیرمرد متین بنظر میرسید و ناگهان زبان به سخن گشود و گفت: شما پدر من هستید؟ آقای باتن و پرستار باشگفتی به او نگاه میکنند. نوزاد در ادامه میگوید: چون اگر شما پدر من هستید می خواهم که من را از این وضعیت نجات دهید و یا حداقل بگوئید گهواره ای راحت تری برای من بیاورند. در این لحظه پدرش میگوید: تو را به خدا بگو از کجا آمدی؟ تو کی هستی؟ و نوزاد پاسخ می گوید: تنها چند ساعت است که متولد شده ام و نمی توانم بگویم که کی هستم ولی فامیلی من قطعا باتن است.

تمام کتاب از این پس سرشار از صحنه های کمدی است. تمام لحظات کودکی او با نشستن در کنار پدر بزرگش و کشیدن سیگار هاوانا سپری میشود. با این وجود فیلم بنجامین باتن بیشتر از آنکه موفقیت خود را مدیون کتاب فیتزجرالد باشد، مدیون نام های چون دیوید فینچر « کارگردان »، براد پیت بازیگر نقش بنجامین و اریک راث فیلمنامه نویس آن است.

فینچر قبل از ساخت فیلم آشنایی با کتاب نداشت. خودش در این مورد به آسوشیتد پرس گفته: من با فیلمنامه 240 صفحه ای راث که با اقتباس از این داستان نوشته شده بود کارم را شروع کردم. فیلمنامه را خواندم و آن را دوست داشتم و حتی داستان کوتاه فیتزجرالد را که در سال 1922 نوشته شده بود تا پس از ساخت این فیلم نخوانده بودم.

پیش از دیوید فینچر و براد پیت نام های دیگری نیز برای کارگردانی و بازی در این فیلم شنیده می شد. ابتدا قرار بود استیون اسپیلبرگ با بازی تام کروز در نقش بنجامین فیلم را کارگردانی کند. زمانی هم نام ران هاوارد با باری جان تراولتا مطرح شد اما سرانجام این قرعه بنام فینچر افتاد تا بار دیگر او و براد پیت همکاری هنری داشته باشند. شاید هم این شانس بود تا فینچر  مجددا بعد از ساخت فیلم اتاق وحشت در سال 2002 نامش روی زبان ها بیفتد.

براد پیت در یکی از بهترین و تاثیر گذار ترین نقش های که تا به حال بازی کرده، توانسته تصویر درستی از شخصیت آرام و فلسفی بنجامین و همچنین سیر سلوکی که در طول عمر عجیب خود طی میکند، ارائه دهد. کیت بلانشت با همان اثر گذاری همیشگی در نهایت نبوغ در قالب نقش دیزی فرو رفته است. در این میان باید به مهارت فیلمبردار فیلم « کلودیو میراندا » در نمایش درخشان و بی نقص سکانس های فیلم اشاره کرد و همچنین از طراح جلوه های ویژه « اریک باربا » که سهم به سزایی در تصویر واقعی نماهای فیلم طی دوران مختلف تاریخی ایفا کرده و بخصوص طراح گریم « کارلا برنهوتز » که با پیر کردن استادانه چهره براد پیت تصویری طبیعی از دوران پیری بنجامین ارائه داده است، نام برد. در نهایت باید بار دیگر از استعداد و هوش سرشار فینچر در مقام کارگردان سخن گفت که تسلطش در کار تا اندازه ای است که تماشاگر را به رغم مدت زمان طولانی و 160 دقیقه ای فیلم تا انتها با خود همراه می کند، بی آنکه ذره ای خستگی و ملال را با خود داشته باشد.

 

منابع: سایت سینمای جهان ، وبلاگ سینما و ماوراء ـ فکسون و ....

 

لیست کامل آثار موجود را می توانید از  اینجا  دانلود کنید



Foot Problems
1396/05/17 03:10
hello there and thank you for your info – I've certainly picked up something new from
right here. I did however expertise a few technical points using this website,
since I experienced to reload the website a lot of times
previous to I could get it to load correctly. I had been wondering if your web hosting is OK?
Not that I'm complaining, but sluggish loading instances times will very frequently affect
your placement in google and could damage your quality score if advertising and
marketing with Adwords. Anyway I am adding this RSS
to my e-mail and can look out for much more of your respective interesting content.
Make sure you update this again soon.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر