تبلیغات
سینما اندیشه 3 - بیوگرافی لوئیس بونوئل، (Luis Buñuel)

سینما اندیشه 3

زندگینامه کارگردانهای شاخص

 

بیوگرافی لوئیس بونوئل، (Luis Buñuel)

 

نوع مطلب :لوئیس بونوئل ،

نوشته شده توسط:سینما اندیشه 3

 

بیوگرافی لوئیس بونوئل، (Luis Buñuel)

 

لوئیس بونوئل، (Luis Buñuel) ‏ (۱۹۰۰-۱۹۸۳) کارگردان و فیلم‌ساز اسپانیایی است. "لوئیس بونوئل". "بونوئل" را پدر سینمای سورئالیست می‌دانند و فیلم‌های او به درجات مختلف عناصر سورئالیستی دارد، حالا قوی‌تر و یا ضعیف‌تر. با وجود این‌که فیلم‌های او در نگاه اول خیلی متفاوت است، اما یک رشته‌ی مشترکی ‌بین همه‌ی فیلم‌های "بونوئل" هست که همان سورئالیست است.

 زندگی‌نامه

هر چند بونوئل به اعتبار محل تولدش فیلم‌ساز اسپانیایی نامیده می‌شود اما نخستین فیلم‌اش، سگ اندلسی، را به همراه سالوادور دالی در فرانسه ساخت و بیشترین فیلم‌های‌اش را نیز در مکزیک و فرانسه ساخته است. او در خلال جنگ دوم جهانی و پس از آن ملیت آمریکایی را برگزید. آخرین فیلم‌های‌اش نیز در فرانسه ساخته شده است.

او در جوانی با دالی و فدریکو گارسیا لورکا دوست بود و در میان سالی به عنوان روزنامه‌نگاری چپ‌گرا با جمهوری‌خواهان اسپانیا برعلیه فرانکو فعالیت می‌کرد.

هر چند نخستین فیلم خود را در قبل از سی سالگی ساخت اما بزرگ‌ترین و مشهورترین فیلم‌های‌اش را از شصت سالگی به بعد کارگردانی کرد. وقتی بونوئل در جوانی به فرانسه رفت سوررآلیست‌ها تاثیر فراوانی بر او گذاشتند. در اکثر فیلم‌های او مرز بین واقعیت و رویا آنچنان مخدوش است که نمی‌توان به روشنی نماهایی وافعی و رویایی را از هم جدا کرد. او را برخی از منتقدین پدر سینمای فراواقع‌گرا خوانده‌اند.

 فیلم‌شناسی:

   1. - سگ اندلسی،به همراه سالوادور دالی، فرانسه ۱۹۲۹

   2. - عصر طلایی، فرانسه ۱۹۳۰

   3. - سرزمین بی‌نان، یا هوردها- زمین بی‌نان، اسپانیا ۱۹۳۳

   4. - کازینوی بزرگ، مکزیک ۱۹۴۶

   5. - جمجمهٔ بزرگ، مکزیک ۱۹۴۹

   6. - فراموش‌شدگان، مکزیک ۱۹۵۰

   7. - سوزانای هرزه، مکزیک ۱۹۵۰

   8. - دختر انگانیو، (به نام دختر فریب هم در فارسی خوانده می‌شود.) مکزیک ۱۹۵۰

   9. - زنی بدون عشق، مکزیک ۱۹۵۱

  10. - صعود به آسمان، مکزیک ۱۹۵۱

  11. - قوی پنجه، مکزیک ۱۹۵۲

  12. - رابینسون کروزوئه، مکزیک/آمریکا ۱۹۵۲

  13. - او، مکزیک ۱۹۵۲

  14. - بلندی‌های بادگیر، مکزیک ۱۹۵۳

  15. - وهم با تراموا سفر می‌کند، مکزیک ۱۹۵۴

  16. - رودخانه‌ی مرگ، مکزیک ۱۹۵۴

  17. - زندگی جنایت‌بار آرچیبالدوکروز، مکزیک ۱۹۵۵

  18. - نام‌اش سپیده دم است، فرانسه/ایتالیا ۱۹۵۵

  19. - مرگ در این باغ، فرانسه/مکزیک ۱۹۵۶

  20. - نازارین، (به نام ناصری هم در فارسی خوانده می‌شود.)، مکزیک ۱۹۵۸

  21. - تب درال پائو بالا می‌گیرد، فرانسه/مکزیک ۱۹۵۹

  22. - دختر جوان، مکزیک/آمریکا ۱۹۶۰

  23. - ویریدیانا اسپانیا ۱۹۶۱ (برنده نخل طلا در جشنواره کن)

  24. - ملک‌الموت، مکزیک/اسپانیا ۱۹۶۲

  25. - خاطرات یک مستخدمه، فرانسه ۱۹۶۳

  26. - شمعون صحرا، مکزیک ۱۹۶۵

  27. - زیبای روز فرانسه ۱۹۶۶

  28. - راه شیری، فرانسه/ایتالیا ۱۹۶۹

  29. - تریستانا، اسپانیا/فرانسه/ایتالیا ۱۹۷۰

  30. - جذابیت پنهان بورژوازی، فرانسه ۱۹۷۲

  31. - شبح آزادی، فرانسه ۱۹۷۴

  32. - موضوع مبهم هوس، (به نام میل مبهم هوس هم در فارسی خوانده می‌شود.)، فرانسه ۱۹۷۷

 جوایز:

     * ۱۹۵۱- برنده بهترین کارگردان جشنواره کن برای فراموش‌شدگان

     * نامزد جایزه بزرگ جشنواره کن برای فراموش‌شدگان

    * ۱۹۵۲- نامزد جایزه بزرگ جشنوراه کن برای قوی پنجه

    * ۱۹۵۳- نامزد جایزه بزرک جشنواره کن برای او

    * ۱۹۵۹- نامزد نخل طلای جشنواره کن برای نازارین

    * برنده جایزه بین‌الملل جشنواره کن برای ملک‌الموت

    * ۱۹۶۰- نامزد نخل طلای جشنوراه کن برای دختر جوان

    * ۱۹۶۱- برنده نخل طلای جشنواره کن برای ویردینیا

    * ۱۹۶۲- نامزد نخل طلا جشنواره کن برای ملک‌الموت

 کتاب‌شناسی در زبان فارسی:

   1. - ویریدیانا، ترجمهٔ هوشنگ طاهری، تهران:مدرسه عالی تلویزیون و سینما ۱۳۵۰

   2. - با آخرین نفس‌های‌ام، ترجمهٔ علی امینی نجفی هوش و ابتکار

   3. - بونوئل، لوئیس. شمعون صحرا(پیوست آخر کتاب)، ترجمهٔ پیام یزدانجو. تهران:انتشارات علو و زندگی ۱۳۷۷

   4. - ویریدیانا، ترجمهٔ پیام یزادجو، تهران: نشر دیگر ۱۳۷۸ ۹۶۴-۹۲۱۰۶-۳-۶ ISBN

   5. - فراموش شدگان، ترجمهٔ حسینعلی طباطبایی تهران:انتشارات دید ۱۳۷۹ ۹-۳-۹۲۲۱۲-۹۶۴ ISBN

 

نگاهی به سینمای لوییس بونوئل:

 « با اندیشه مرگ مدت درازی است كه آشنایی دارم. از همان هنگام كه اسكلت ها را در حین كارناوال هفته ی مقدس از خیا بان های كالاندا می گذراندند،مرگ جزیی جدا نشدنی از زندگی من بوده است و هرگز نخواسته ام كه فراموش و یا انكارش كنم اما، هنگامی كه دینی نداری نمی توانی به راحتی درباره مرگ سخن بگویی.»

این هابه خوبی تعریفی دقیق از احساسات شخصی و هنری یك فیلمساز حرفه ای و عجیب است. هم چون بسیاری از سو رئالیست های هم زمان خودش بونوئل، دچار تضادی است كه از طرفی مدعی بی طرفی و بی تفاوتی به پایان و سرانجام زندگی است و از طرف دیگر، درون مایه تاثیر گذار آثارش با تصاویر مرگ و عقاید عجیب و خاص درباره خدا همراه است كه او آن را بی پروا و با سرو صدا ی زیاد اعلام می كند.

بونوئل تصویری رادیكال و خشن ومعترض به اجتماع را در معرض دید می گذارد كه در آن جامعه بشری ،فاسد و بر ضد آزادی های انسانی است.

درباره بونوئل نظرات مختلفی وجود دارد. عده ای او را صاحب نوعی رئالیسم و عده ای او را سورئالیستی ماركسیست و شورشی می دانند كه بر ضد طبقه روحانیت بود. عده ای او را معنوی گرا و عده ای دیگر او را عمیقا وفادار به فرویدیسم و نظرات او می دانند.

محتوی سناریو های بونوئل بسیار متنوع اند از سناریو های نا معقول و بسیار تراژیك تا هجویه ها و فیلم هایی كه به رسوایی های اخلاقی و اروتیسم می پردازد.

بونوئل از دیرباز در حلقه منتقدان اروپایی به عنوان فیلمسازی صاحب سبك و معتبر در كنار نام هایی چون آیزنشتاین، چاپلین و فلینی شناخته می شد ، گو این كه به تازگی در آمریكا اعتبار زیادی به دست آورده است.

بونوئل در مدت 50 سال فعالیت هنری اش 32 فیلم ساخت و در كشورهای اسپانیا،فرانسه،مكزیك ،یتالیا و آمریكا فعالیت كرد.

او با به كار گیری طنزی گزنده و تلخ، ارزش های انسانی و انسان هایی كه آن را علی السویه می دانند به چالش كشید. تصویر سازی او از كانال سورئالیسم و با به تصویر كشیدن صحنه هایی كه همچون جرقه ای آدمی را به ناخود آگاه می برند ، انجام می شد.

بونوئل می گوید: « خرد كردن خوش بینی حاكم در جهان بورژوازی و وادار كردن بیننده برای زیر سوال بردن برتری های طبقاتی، از تلاش های من است.»

بونوئل در 22 فوریه 1990 در كالاندا كه شهر كوچكی در استان تروئل اسپانیا است به دنیا آمد. در جوانی از تعلیمات دینی ژوزئیت ها كه شاخه ای ازمذهب كاتولیك است، بهره جست و استعداد فوق العاده خود را در موسیقی، ورزش و علوم طبیعی نشان داد. در خانواده ای میانه رو، نیمه روشنفكر، زمیندار ، ثروتمند و بورژوا ، بدون هیچ سختی و با راحتی كامل بزرگ شد. بیان این جزییات درباره خانواده بونوئل برای شناختن آثار او اساسی است. باید بدانیم كه او پیش از هر چیز یك اسپانیایی تبار دست پرورده بورژوازی اسپانیا بود.

یكی از منتقدین می گوید كه بی پروایی گفتار برای یك اسپانیایی تبار شیوه ای از اندیشیدن است و همچنین مشخصه سرزمینی است كه به مسائل جنسی بسیار می پردازد و به شكل برجسته ای به خاطر جنگ های داخلی با اندیشه مرگ عجین شده است.

بونوئل می گوید كه كودكی اش به سرعت و در بین زادگاه و زاراگورا گذشته است.و دو احساس از كودكی تا همیشه در او باقی مانده اند. یكی اروتیسم بی پرده كه در لایه های زیرین پنهان بوده اند و دیگری هشیاری دائمی اش درباره مرگ و پایان زندگی. او می گوید كه : « من در میان رقیبانم استثنایی محسوب نمی شوم. هنر من كاملا اسپانیایی است كه با دو حس اسپانیایی بودن و تاثیر اندیشه و تصویر مرگ ناشی از جنگ های داخلی بی رحم و درنده آمیخته است، آن چه كه تا كنون به نمایش در نیامده بوده است.»

هنگامی كه بو نوئل بزرگتر شد ، علاقه زیادی برای رفتن به پاریس و تحصیل موسیقی از خود ابراز كرد اما به جای آن او را به مادرید فرستادند تا در آن جا مهندسی كشاورزی بخواند. پس از چند سال، رشته تحصیلی خود را به حشره شناسی تغییر داد و به برفراری دوستی با گروهی از جوانان هنرمند پرداخت كه در آینده هنری او تاثیر به سزایی داشتند.

این همراهان و دوستان نزدیك شامل فدریكو گارسیا لوركا و خوزه مورینو ویلای شاعر و سالوادور دالی، نقاش صاحب سبك و برجسته اسپانیایی بودند.

در مدت اقامت بونوئل در مادرید، بونوئل علاقه به هنر تئاتر و هنرپیشگی را بیش از پیش نشان داد و مقدمات سینمای سورئالیست خود را كسب كرد.

در سال 1925 با اخذ مدرك فلسفه و ادبیات فارغ التحصیل شد و به پاریس رفت تا به حلقه دوستانش بپیوندد. در شهر پاریس با استقبال بسیار خوبی مواجه شد و به وسیله دوستان صاحب نفوذ پدرش به بهترین انجمن های روشنفكری شهر معرفی شد.

خیلی زود به عنوان دستیار كارگردان ژان اپشتاین استخدام شد. بونوئل درباره اپشتاین می گوید: « تنها كارگردان دوران جمود سینمای فرانسه كه شایسته نام سینماگر روشنفكر است، اپشتاین است.»

 

بونوئل همزمان با پرداخت و صیقل دادن مهارت هایش به عنوان دستیار كارگردان به انتشار مقالات پرداخت كه از قابل ذكرترین نشریه ای كه او در آن می نوشت، La Garcia Hispanomericana بود.

در سال 1929 رسما به سورئالیست های فرانسه پیوست و با این شكل گرفتن ، اولین پروژه سینمایی خود را به عنوان كارگردان آغاز كرد. در جمع حلقه دوستان خود..كه نام رزیدنیكا بر آن گذاشته بودند و با همكاری سالوادور دالی فیلم سگ آندلسی را ساخت. در سال 1930 بار دیگر با دالی در فیلمی كه به نام عصر طلایی همكاری كرد.

بعضی از منتقدان بونوئل را هیچكاكی سورئالیست می دانند. استادی قابل احترام و ارزشمند كه تسلط كاملی به رسانه سینما داشت و هنری را كه به بازیچه ای سطحی نگر تبدیل شده بود ، متحول كرد. بونوئل، سورئالیسم را جنبشی انقلابی، اخلاقی و شاعرانه می دانست و در این باره می گوید:

« همه ما تنها حامیان یك بعد از ابعاد انقلاب بوده ایم. سورئالیست ها تروریست نیستند اما پیوسته با اجتماعی كه آن را بی ارزش می دانند در ستیزند. اسلحه آن ها مسلسل ها نیستند بلكه رسواگری و افشاگری است. افشا گری عامل قوی برای انقلاب است و قادر است كه جنایات اجتماعی و بهره كشی انسان از هم نوعش را و همچنین چهره امپریالیسم سلطه گرو سو استفا ده های او را به تصویر بكشد و در مجموع می تواند تمام ماجراهای مخوف پشت پرده را بر روی پرده بیاورد. »

به نظر دالی هدف سورئالیسم به وجود آوردن جنبشی ادبی و هنری و یا فلسفی نبود بلكه در هم ریختن طبقات اجتماعی بود. در حقیقت قصد سورئال این است كه بر احساسات از مجرای ذهنی و حركت به سمت نا خودآگاه آدمی تاثیر بگذارد و با استفاده از پارانویا و سیال ذهن ،جهان واقعیت را به رسوایی بكشد.

مایكل گولد در سورئالیسم و سینما می گوید: « اگر تصویری كه دیده می شود برای ذهن عاقل بسیار سنگین باشد یعنی این كه بی اندازه خشن و تهدید آمیز و بی پرده باشد دیگر نمی توان آن را نفی و یا رها كردو از نا خود آگاه به خود آگاه آدمی می آید. »

به عنوان سورئالیسمی خالص، در سگ آندلسی چشم دختری با تیغ بریده می شود، دهان مردی كاملا از صورتش برداشته می شود و یا جسد الاغ مرده ای زینت بخش پیانو می شود. هر كدام از این صحنه ها از نظر عقلانی باورنكردنی اند . این كه بونوئل به این نوع سورئالیسم پرداخت علاوه بر ابعاد انقلابی و روانشناسانه به علت پرداخت اخلاقی هم بود. می گوید كه برای اولین بار در زندگی اش با یك سیستم اخلاقی روشنفكرانه مواجه شده است كه با نفی كردن تمام ارزش های موجود قلمرو جدیدی را به وجود آورده كه در آن تمام اعمال قابل توجیه هستند.

مشخصه های سورئالیستی فیلم های بونوئل شامل استفاده از صحنه های نامعقول، مونتاژ ویژه و استفاده از صدا است كه به فیلم های او كیفیتی رویایی می دهد.

قوی ترین تصاویر بونوئل طنز آلود و یا رمز آلودند. چرا كه باور داشت كه اساس هر هنری راز است و جهان نیز راز بزرگی است.

در سال 1929 فیلم سگ آندلسی همان طوری كه دالی و بونوئل می خواستند ایجاد شوك و رسوایی كرد. این فیلم نظرات مختلفی را برانگیخت. بسیاری آن را شاعرانه، عجیب و افشا گرانه دانستند كه به دین و بورژوازی حمله می كند.

نكته جالب این است كه مخارج این فیلم توسط مادر بورژوای بونوئل تامین شد.

سگ آندلسی با آن كه سگی در فیلم دیده نمی شود با هدف آشكاری می خواست كه ذهن بیننده را درگیر كند و با ایجاد شوك نظرات سوررئالیست ها را به مخاطبان برساند.

بونوئل در باره این فیلم می گوید كه او و دالی تنها یك قول و قرار در حین ساخت این فیلم داشتند و آن این بود كه : « هیچ عقیده و یا تصویری كه ممكن است بخواهد كه تصویر نامعقول را توضیح دهد و آن را توجیه كند، پذیرفتنی نیست.»

بونوئل می گوید: « باید همه درها را به سوی نامعقول می گشودیم و تصاویری را نگاه می داشتیم كه ما را متعجب می كند بدون آن كه آن ها را توضیح دهیم. »

فیلم رویایی است و مانند یك رویا می تواند هم شادی بخش و هم ناراحت كننده باشد. در صحنه آغازین فیلم بونوئل آن جایی كه چشم دختر را با تیغ می برند. می دانیم كه وارد جاده پر پیچ و خمی شده ایم. ترتیبی كه نمایش این تصاویر دارد ما را به سمت نوعی دوباره سازی ذهنی هدایت می كند . همان طور كه رویا بازتابی از تجربیات روز گذشته ماست.

بونوئل برای نمایش صحنه های وهم آلود از لنزهای تغییر یافته و فیلتر دار و دیگر امكانات سینمایی آن روز بهره نبرد. بلكه به نوعی از زبان و بیان غیر روایی سر راست دست یافت كه با ایجاد شوك فضایی وهم آلود ایجاد می كند و با عصبی كردن و برانگیختن احساس تماشاگر به فضای رویا گونه خود دست می یابد.

نمایش نا معقولی كه برخورد دراماتیك بین شهوت و عامل شهوت است.

در سگ آندلسی رگه های تبار اسپانیایی بونوئل كاملا هویداست حتی جسد الاغ، مرگ و اروتیسم برجسته اشاره ای به این موضوع دارند.

در سال 1965 بونوئل سیمون بیابان را در مكزیك ساخت كه دین درون مایه آن است. روایت عجیب و كوتاهی از راهبی كه در قرن پانزدهم میلادی برای عبادت و نماز و برای این كه تا آن جا كه امكان دارد به خداوند نزدیك شود، در بالای ستونی 60 پایی به مدت 37 سال باقی می ماند. و لاجرم شیطان كه هر بار به چهره ای در می آمده، فریبش می دهد و در مبارزه شكست می خورد.

در سال 1974 و تقریبا 50 سال پس از سگ آندلسی ، فیلم فانتوم آزادی را ساخت و در آن از تصاویر عجیب و خاص بهره جست . جایی كه اعدامیان فریاد مرگ بر آزادی سر می دهند. و یا جایی كه زوج بورژوایی درباره ی آداب اجابت مزاج بر سر میز صحبت می كنند و حال این كه صحبت درباره غذا را وقیحانه می دانند.

بونوئل فیلم عصر طلایی خود را با فیلم فانتوم آزادی مقایسه می كند و می گوید: « دیگر به سادگی سال های دهه 30 نمی توان مردم را به رسوایی كشاند. امروز مجبورید كه با نسخه شیرین تری این كار را انجام دهید.»

بونوئل معتفد بود كه واقعیت صحنه دود آلودی از واقعیت های پنهانی است.

بونوئل به مدت 50 سال درباره بحران های اجتماعی با سبك منحصر به فردش فیلم ساخت. هنر او به نژاد بشری اعتماد به نفس می بخشد. و به بورژوازی، سادیسم و عدم احترام به توانایی بشر برای داشتن زندگی متفاوت و بهتر حمله می كند.

بونوئل در سال 1983 درگذشت.

 نقد فیلم: شبح آزادی (Phantom of Liberty)  

شعار «مرگ بر آزادی»، یک حکایت متناقض –علیرغم زعم فلسفی آن- در بیانیه تصویری سوررئالیسم نیست. آزادی، چیزی که در سراسر جهان بر سرش خون ریخته میشود، مانیفست صادر میشود، منشور تولید میگردد و انقلاب تبلور می یابد کلمه ایست نمادین؛ درست به همان شکلی که یک تصویر فراواقعی قابل تاویل است. «لوئیس بونوئل» پرخاشگر در عرصه سینما، آزادی را نسبت به بنیان بی اساس قراردادی اش می کاود و مورد سرزنش قرار میدهد. آزادی که در سگ آندلسی (Andulusian Dog) باعث پاره شدن کره چشم دختر می گردد این بار تبدیل به کالایی مصرفی می گردد. بله، بونوئل با گرایشات مارکسیستی که هرگز مایل به اعتراف آن نیست دست به ساخت ماراتنی انتقادی-سیاسی با عنوان پر طمطراق «آزادی» می زند. این انتقاد به مصرف گرایی انسان مدرن در حوزه آزادی در سینمای بونوئل جاری است، که گاهی تبدیل به نقد دیالکتیکی مذهب –برای مثال فیلم جنجالی ویردیانا (Virdiana)، شمعون صحرا (Simon of the desert)، نازارین (Nasarin)، تریستانا (Tristana)، راه شیری (Milky Way) و ملک الموت (The Exterminating Angel)– و گاه فراتر از آن به تحلیل سرمایه و اشرافیت حاصل از آن –جذابیت پنهان بورژوازی (The Discreet Charm of the Burgeoisis)، میل مبهم هوس (That Obscure Object of Desire)- می شود. بونوئل منتقد است و این اساس تفکر مارکسیستی است، هرچند بونوئل از نظر عملی و نگاه اجتماعی مارکسیست نبوده است. او تنها با اتکا با مولفه های بنیادمند عدم دخالت اندیشه در خلق اثر (چیزی که آندره برتون شاعر سوررئال سردمدار آن بود) دست به چاقوی جراحی می برد و تا مرز اخراج از وطن مذهب را به نقد می کشد. انتقاد مذهبی اگرچه موتیف آثار این پدر سوررئالیسم در سینما به شمار نرود به هر جهت عنصر لاینفک سینمای اوست. سینمای او هرچند در ابتدا چندان «بونوئلی» نبود و بیشتر رد پای سالوادر دالی (همقطار سوررئال بونوئل در دهه 30) در آن دیده میشد. برای مثال دوچرخه و پیانویی که در نقاشیهای دالی سمبل مذهب هستند در سگ اندلسی هم دیده میشوند، اما بونوئل چندان مایل به نمادپردازی مبهم بدین شکل نبوده است. از این روست که در آثار بعدی او سورئالیسم به محتوا سرایت میکند تا جاییکه حتی در تریستانا به نظر میرسد با اثری سوررئال مواجه نیستیم. «شبح آزادی» با در دست گرفتن این مولفه ها یک گام فراتر می گذارد و به دموکراسی می تازد، چیزی که در دهه 80 نوعی ژست و فیگور سیاسی محسوب میشده است. فیلم در سالهایی جلوی دوربین می رود که کمتر کسی متاثر از افکار بلندپروازانه مارکس، گرامشی و اهالی مکتب فرانکفورت (سردسته آنان آدرنو) نیست. ظاهراً بونوئل از این قافله عقب نمانده است.

 ترمرغ و پروازهای دموکراتیک

با این مقدمه، دفتر تحلیل «شبح آزادی» را باز خواهیم کرد. چنانچه آمد، بونوئل در هنگام ساخت این فیلم، کمونیستی دوآتشه قلمداد می شود. او به همان شیوه ای که مارکس در کتاب اثرگذار «کاپیتال/سرمایه» به نقد سرمایه داری و تحلیل دموکراسی پرداخت از آزادی سخن می راند اما ویژگی آزادی مورد نظر او از خصیصه های عرفی مفهوم آزادی تبعیت نمی کند. به نظر میرسد این واژه در استعاری ترین موقعیت خود در یک روایت تصویری گنگ به خدمت گرفته شده است. به هرجهت، منظور نقد آزادی نیست و این تنها کلیدی است بر فتح باب ستیزه با قوانین شرعی و جزم اندیشانه دموکراسی آنهم از نوع غربی آن. در این نوع نگرش و با در نظر گرفتن اندیشه دموکراسی یا لیبرالیسم چیزی که نمود عینی دارد انتقاد چاشپذیر جایگزینی و جابجایی ارزشهاست. از آنجایی که ارزش در سیستم فکری و اندیشمندانه مدرن (و چه بسا کلاسیک آن) دارای ریشه های نسبی و بدون قطعیت محض است جابجایی آن تنها نوعی دیگر از لیبرالیسم را تداعی میکند، یعنی حالا بونوئل با جایگزین کردن چند عادت عرفی نشان میدهد که مدرنیسم (والد لیبرالیسم، با تداعی اجتماعی آن) تنها بر چارچوب و قواعد «عادت» استوار شده است. در سکانس میز با صندلیهای توالت فرنگی؛ این جابجایی و عادت گونه بودن «عرف» و اخلاق تصویر می شود. در اینجا از میزان تولید انبوه مدفوع توسط انسان و خطرات احتمالی آن برای بشریت سخن به میان می آید در حالیکه همزمان عمل دفع مدفوع انجام میگردد. این پارادوکس تصویری، همجهت با نقد قاعده مندی اخلاق یا عرف مدرن از زبان بونوئل است. فیلم موقعیت طنز ایجاد می کند اما یک کمدی نیست، این تنها ابراز همدردی با مارکس و همقطارانش در باب آفت مصرفگرایی و کالاسالاری مدرنیته است.

بونوئل با تشبیه فرد آزادیخواه –از نوع لیبرال آن- به شترمرغ و تشبیه جامعه مدرن لیبرال به باغ وحش (اشاره به سکانس پایانی) به مبارزه تصویری با جامعه متحول شونده و سیاستهای هم عصر خویش می پردازد. او شترمرغ (لیبرالیسم؟) را موجودی می پندارد که پرنده است اما قادر به پرواز نیست. ادعای پرنده بودن اما عدم قدرت پرواز، یا سعادت اجتماعی که در دموکراسی غربی فریاد میشود به زعم بونوئل ادعایی بی اساس و عوامفریبانه است. عنوان فیلم، شبح ازادی که از دو واژه کلیدی «شبح» (Phantom) و «آزادی» (Liberty) تشکیل می شود بیانگر نگاه کمونیستی و البته با چاشنی کنایه است، آزادی در حقیقت چون روحی سرگردان جامعه حزبی سوسیالیسم را تهدید میکند و باعث هراس آن از آینده توده ها میگردد. این آزادی البته بدون کنایه به آزادی فردی یا اجتماعی در حقیقت روش ابزارسازانه فردگرایی یا جمع گرایی توده ها و حکومتها را خاطرنشان میگردد و مورد نقد بونوئل است. تعریف بونوئل از این واژه یک تعریف کلاسیک یا فلسفی نیست، او چنانکه آمد از استحاله حقانیت جمعی تحت عنوان آزادی بیان و اندیشه (که منجر به «عادت»سازی و در نهایت عدم کراهت خشونت می شود) در بدنه یک اجتماع بیمار و حیوان گونه می هراسد.

«شبح ازادی» بدون شک سیاسی ترین اثر بونوئل است. او با نمایش جابجایی ارزشهایی که عرف باعت اختراع آنها شده است دست به انتقاد سیاسی میزند. او با این نمایش طنزآلود و گاهی مبهم ما را به وحشت از شبحی دعوت میکند که از دل تاریکیهای مدرنیسم (به زعم بونوئل) یا لیبرالیسم به ما دست درازی میکند. بونوئل در اپیزود مربوط به تیراندازی مرد از روی ساختمان به مردم ادعا میکند که لیبرالیسم قاتل لیبرالیسم است. لیبرالیسم فعلی (شترمرغ سنگین و بدقیافه و کم عقل بدون قدرت پرواز) به سمت لیبرالیسمی که تنها در ذهنیت جاری است (کلاغ، که کوچک، باهوش و قدرتمند در پرواز است) شلیک میکند؛ مثل کسی که از تعالی آنچه باید باشد در تقابل آنچه که اکنون هست دیوانه وار میهراسد و آن را از بین می برد.

تلقی دیالکتیکی

گرایش به نقد دیالکتیکی مذهب چنان در پوست و خون بونوئل نفوذ کرده است که در انتقاد سیاسی نیز از آن کوتاهی نمیکند. چنانچه هگل (و بعدها انگلس با سیاسی کردن فرایض فلسفی) پدیده های ذهنی (سابجکتیو) یا عینی (آبجکتیو) را مترصد وجود «پدیده»، «ضد پدیده» و «فرایند» میداند و با اتکا به این اصل فلسفی وجود ذهنی ضدپدیده را برای یک امر واقعی مجاز نمیداند مگر اینکه فرایند چنین رخصتی را بدهد، بونوئل نیز آزادی را ذهنیتی آنتی تزیک نشان میدهد که لیبرالیسم در مقام «فرایند» (Synthesis) در صدد احیای آبجکتیو آن است. بونوئل بیان میکند که لیبرالیسم تلقی درستی از «فعل فرایند» برای تبدیل سوسیالیسم به لیبرالیسم نیست. از همین جا آشکار است که بونوئل موجود عینی را قدرت جمع میداند (او از همین منظر با انتخاب عنوان فوکو برگرفته از میشل فوکو اندیشمند معاصر برای کسی که به هنر کلاسیک علاقه ای قاچاقی و تمایلی غریزی نشان میدهد گوشه چشمی به میشل فوکو دارد) و استنتاج او از اندیشه لیبرال گرایشات غیرواقعی به سابجکتیویته منحصر و ویرانگر است باعث تمایلش به کمونیسم میشود. اکنون چه ادله ای برای دریافت چنین تلقی دیالکتیکی از فیلم شبح آزادی وجود دارد؟ با کمی توجه، تمام اثر را سرشار از پدیده، ضد پدیده و فرایندها می یابیم. اما کاری شگرف که از دست بونوئل برآمده است، استفاده بخردانه از عدم خردورزی سوررئالیسم در نمایش تصویری حرفهای سیاسی اجتماعی اوست. او همه «ضدپدیده»ها را جایگزین پدیده ها کرده است. اجابت مزاج مودبانه، قتل شرافتمندانه، جستجوی دختر گم نشده، وحشت از تصاویر آثار باستانی، سیلی زدن به صورت دکتری که با صداقت از بیماری حرف میزند، همخوابگی و عشق با محارم آن هم پسری جوان با عمه ای پیر و کشیشهایی که قمار میکنند نمونه های این جابجایی دیالکتیکی هستند.

بونوئل در طول فیلم از نمایش فرایندها پرهیز میکند و تنها نتیجه کار را به ما نمایش میدهد. این نتیجه چیزی بیمارگون و غریب با ابهام فراوان و گاهی خنده آور به نظر میرسد اما فیلمساز به دنبال تحلیل ذهنی و قرار دادن مخاطب در دنیایی است که می توانست بدون ابهام یا طنز آزادانه وجود داشته باشد. از نظر بونوئل چنین دنیایی به طور قطع می توانست حضوری عینی داشته باشد، این تنها به مکانیسم فرایند (که اکنون بونوئل متوقع است در ذهن بیننده بازسازی شود) بستگی داشته است. از نظر فیلمساز ممکن است ابهام واقعی در مدرنیسم امروز (ادب و اخلاق، مذهب و آزادی فردی) و خنده واقعی در رفتار توده های امروز باشد. بونوئل بدون شک با گوشه چشم به نسبیت گرایی و عدم قطعیت پوپر دیالکتیک را پیش می نهد و از آن بهره میگیرد، چنانکه طبق یک اندیشه متحول شده و متفاوت «ضدپدیده» فیلم همان «پدیده» واقعی است. فرایند هم بعد از انجام وظیفه از نظر محو خواهد شد. بونوئل هم معتقد است که سوبجکتیویته بدون حضور فرایند قابلیت واقعی شدن و پیوشتن به محدوده حقیقت را ندارد اما به این هم معتقد است که مکانیسم فرایند راه اشتباهی را پیش گرفته است.

برتون و پازولینی

لوئیس بونوئل با مانیفست سوررئالیسم به این مکتب پیوست اما بعد از همکاریهایش با دالی و اینکه اهدافش را نمی توانست با اتکای مطلق به رویا و تصاویر خواب آلود متحقق نماید سوررئالیسم مخصوص به بونوئل را (همان سرایت عدم خردورزی به محتوا به جای فرم) ابداع کرد. هرچند در ملک الموت و عصر طلایی دوباره ارجاعاتی در حوزه فرمال او به مکتب آندره برتون به چشم میخورد اما او خود را از آن این دنیا نمیدانست. با وصف اینکه او اخلاقگرا و منزوی بوده است ارادتش به برتون در شبح آزادی محسوس است. شاید سکانس تیراندازی به مردم بی ربط به جمله برتون: «سوررئالیسم مثل این است که با مسلسل به خیابان بیایی و هرکسی را که خواستی بکشی!» نباشد و نوعی ارادت (یا انتقاد؟) از برتون به نظر برسد. اما درباره پازولینی، ارادت بیشتری در شبح آزادی به این فیلمساز آوانگارد و رادیکال حزب کمونیسم ایتالیا به چشم میخورد.  دکتر صادق که بیماریها را تشخیص میدهد عنوان «دکتر پازولینی» را یدک میکشد اما دستمزد صداقت و وجدان کاری او (پازولینی به جای سوسیالیسم و دشمن فاشیسم و مدرنیته) یک سیلی نابهنگام از فردی بورژوا است. در این سکانس، نوعی همدردی متواضعانه با پیر پائولو پازولینی؛ منتقد سینه چاک و بی باک ایدئولوژی و مذهب و البته فاشیسم از سوی بونوئل حس میشود. به یاد داشته باشیم که بونوئل در ابتدای فیلم این عبارت را از دیدگان مخاطبش میگذراند: «تمامی عناوین مشابه در فیلم کاملاً عمدی است!» و این از آن دسته شوخیهای کاملا جدی است.

مازوخیسم، بلاهت عرفی و روابط نامشروع: آفتهای لیبرالیسم

شلاق خوردن مسافر از ناحیه باسن عریان به دستی زنی شهوت انگیز که بیانگر مازوخیسم جنسی است فریادی است بر سر ماهیت ویرانگر اندیشه لیبرال. بونوئل سرسختانه به دنبال اتیولوژی بیماریهای سادیستیک و اشاعه آنها به دستان پرتوان اصالت آزادیهای فردی است؛ چیزی که به شکل بیماری نمود می یابد و در اینجا تنها کاری که از مذهب بر می آید خالی کردن میدان است. کشیشها با دیدن این صحنه بیرون میروند و تنها به ناسزا گفتن قناعت میکنند و جالب اینکه یکی از کشیشها خود را محق کتک زدن میداند. مذهب لیبرال با کنایه ای نامحسوس فاشیستی تلقی می شود و قدرت خشونت طلبی و اصالت دادن به آن را در بستر ایدئولوژیک فراهم مینماید. اما جستجوی دختر گم شده، تنها به دلیل اتکا به آمار توصیفی و نه استنباطی (اشتباهی در شمارش شاگردها در مدرسه رخ داده است: آمار توصیفی) نمایانگر حماقتی است که ذات دموکراسی آن را ایجاد میکند. چون حقایق در این نظام در سیطره آمار در می آیند عقل کنار گذاشته میشود و بیماری بلاهت بارز میگردد. در اینجا، از خود دختربچه برای پیدا کردن دختربچه استفاده میشود؛ یعنی حقیقت را توصیف میکنند تا حقیقت را کشف نمایند. بونوئل با انتقاد از وصف به جای تشریح دست به بی پرده گویی در باب انتقاد از بلاهت اجتماعی در جامعه دموکراتیک غربی (منظور گرایش به مصرفی شدن و سرمایه) میزند. یکی دیگر از بلایای دموکراسی از نگاه بونوئل عدم قبح روابط جنسی نامشروع است. جالب است بدانیم همین موضوع یکی از چند دلیل جدایی بونوئل از سالوادور دالی بود، کسی که چندان به اخلاقیات گرایش نداشت. بونوئل در فیلم بل دو ژور (زیبای روز) به طور اختصاصی به طرح و بسط این موضوع پرداخته است و در شبح آزادی تنها از آن عبور میکند.

شبح آزادی فیلمی است مبهم و در عین حال طغیانگر. این فیلم بی پروا دست به انتقادی تند از لیبرالیسم میزند و برای این کار از استنتاجهای فلسفی و سیاست علیه سیاست بهره میجوید. این فیلم خلاصه ای از کارنامه پرشور و عصیانگر پدر سوررئالیسم سینما –لوئیس بونوئل- است. چکیده ای از هرآنچه در باب نقد مذهب، ایدئولوژی و مکاتب مدرن و بورژوازی میتوان در آثار سینمایی به تصویر کشید. جسارت بونوئل در این فیلم ستایش برانگیز است. شبح آزادی فیلمی است به زبان بونوئل، در غایت انزوای خرد و تکیه بر رویا بدون داشتن یک رویای واقعی.

 نقد فیلم میل مبهم هوس:     

میل مبهم هوس آخرین فیلم لوئیس بونوئل پدر سینمای سوررئال جهان که او این فیلم را زمانی که ۸۰ سال داشت ساخت؛ فیلمنامه این فیلم توسط خود بونوئل و ژان کلود کریر بر اساس رمانی به نام The Devil is a Woman نوشته شد.

از ابتدای شروع فیلم تا دقایق آخر با داستانی نسبتاً ساده و روان مواجهیم، ولی در دقایق آخر بونوئل با خلق چند صحنه پیچیده و معما گونه اثر انگشت سینمای سوررئال خودش را بجای میگذارد.فیلم داستان گوشه‌ای از زندگی ماتیو مرد میانسالی است که از رفاه مادی و منزلت اجتماعی بالایی برخور‌دار است. در ابتدای فیلم ماتیو سطل آبی را بر روی زنی که بقول ماتیو "بدترین زن در دنیا" است و آثار کبودی و زخم بر روی صورت دارد، خالی میکند.

وقتی مسافران علت این کار ماتیو را می‌پرسند ماتیو داستان عشق خودش را به دختر جوان، کونچیتا، نقل می‌کند. مسافران که شامل یک زن و دختر کوچکش، یک پرفسور روانشناس و یک قاضی است تنها نقش شنونده (و احتمالاً قضاوت کنندگان) را دارند. داستان اصلی فیلم از همین نقطه با فلش‌بک‌هایی به گذشته آغاز می‌شود.نقش کونچیتا را دو بازیگر متفاوت به نامهای Carole Bouquet و Angel Molina بازی میکنند. استفاده از دو بازیگر برای نقش کونچیتا یکی از تکنیکهای مورد علاقه بونوئل است.

در واقع بونوئل با اینکار دو شخصیت متفاوت از کونچیتا را ارائه می‌دهد. یکی دختری پاک و صادق، باکره و وفادار به اخلاقیات و دارای افکار روشنفکرانه. کونچیتا از عشق ماتیو ثروتمند راضی است ولی خودش را تسلیم هوس‌بازیهای مردانه ماتیو نمیکند؛ تنها یک راه برای ماتیو وجود دارد و آن احترام به شخصیت کونچینتا، احترام به آزادی او و اینکه قبول کند کونچیتا یک "شیء" نیست.در مقابل این شخصیت آرمانی، کونچیتا (و شاید تمام زنان دیگر دنیا) داری شخصیت دیگری هم هست؛ زنی طناز و عشوه‌گر و در عین حال هوسران و خودخواه که با رفتاری سادیسم گونه از آزار ماتیو لذت می‌برد.

بعد از پایان داستانی که ماتیو برای مسافران نقل میکند، کونچیتا سر می‌رسد و او هم مثل ماتیو سطل آبی را روی وی خالی میکند، کونچیتا فرار میکند ولی ماتیو او را در دستشویی قطار گیر می‌اندازد؛ در اینجا مجدداً شاهد نمود شخصیت دیگر کونچیتا هستیم، دست به سینه ایستاده و به ماتیو زبان درازی میکند!

در سکانس آخر در حالی که ماتیو و کونچیتا دست در دست هم در حال عبور از خیابانی در پاریس هستند، توجه ماتیو به فروشگاهی جلب می‌شود که زنی لباس سفید خون‌آلودی را از کیسه‌ای که قبلاً در چند جای فیلم توسط ماتیو حمل می‌شده در می‌آورد و مشغول دوختن آن می‌شود؛ ماتیو چیزی را برای کونچیتا شرح می‌هد که بیننده متوجه آن نمی‌شود؛ مجدداً کونچیتا قهر می‌کند و ماتیو التماس کنان به دنبالش می‌رود.زمانی که این فیلم را می‌بینید شخصیتهای مثبت و منفی مدام عوض می‌شوند؛ گاهی ماتیو را تحسین می‌کنید و زمانی کونچیتا را.

همینطور در این فیلم نیز مثل دیگر فیلمهای بونوئل نکات مبهم زیادی وجود دارد:گیر افتادن موش در تله زمانی که ماتیو کونچیتا را از مادرش خواستگاری میکند استعاره از چیست؟ افتادن مگس در لیوان مشروب ماتیو در رستوران چطور؟ بدتر از همه همان سکانس گیج کننده آخر فیلم؛ بخیه کاری لباس پاره شده و تمرکز طولانی مدت دوربین روی این صحنه و بهت ماتیو!؟ تصویر پوستر قدیمی این فیلم نیز برای من یک معماست!

به گمان من کیسه‌ای که همراه ماتیو حمل میشده گوشه‌ای از خاطرات قدیمی ماتیو است که در جایی از فیلم توسط او بدور ریخته می‌شود. بازگویی خاطرات قدیمی وی برای کونچیتا (که احتمالاً مربوط به زن سابقش بوده) باعث رنجش کونچیتا می‌شود.

لوئیس بونوئل نیمی آنارشیست حرص آور و نیمی هنرمندی جذاب بود. آثار او، مجموعه معماهایی هستند كه ظاهری ساده دارند اما درونشان همیشه آزادیخواهی ثابتی وجود دارد: سقوط سمبل ها و یك سری موقعیت های عجیب كه منجر به خلق سوررئالیسمی شعرگونه و ویرانگر می شوند و واقعیتی بین رویا و حقیقت می آفرینند.در واقع، بونوئل با تمام نبوغ و خشونت خاصش، شعری اعجاب آور از واقعیتی عریان می سراید. شعری كه در آن سازنده پازل خود یكی از قطعات آن است. برای او موش ها و عنكبوت ها و سایر موجودات زنده در طبیعت، انعكاس غریبی از معماهای زندگی هستند.بونوئل نه مقام دولتی قبول كرد نه به كمونیست ها پیوست. آثار او نگاهی اجمالی اما تاثیرگذار دارند. موجی كه در آن ظلم و تبعیض طبقاتی اجتماع را به نقد می كشد.

بونوئل جهان نگرانی ها، دغدغه ها، محدودیت ها را زندگی می كند و همیشه جامعه بورژوایی را زیر سئوال می برد.آسمان بونوئلی، جهانی پر از نگرانی و محدودیت های بسیار ظریف بشر است، بشری كه به خاطر شرایط بد یا فشار بیش از اندازه، غیرنرمال عمل می كند. بونوئل یك شورشی است، او سر همه چیز با اصرار و اعتراض پافشاری می كند و این پافشاری را تا پایان عمر به عنوان ویژگی شخصیتی با خود دارد.او به نقیضه پردازی و طعنه و طنز سیاه علاقه دارد. نثر او سوزان و شعرگونه است:«با خود می گویم: و علم؟ آیا به تقلیل رازهایی نمی پردازد كه ما را احاطه كرده اند؟ شاید. اما علم برایم جالب نیست. به نظرم قابل پیش بینی، تحلیل و دسترسی می رسد. علم از رویا، شانس، از خنده، از احساس و دوگانگی صرفنظر می كند، از تمام چیزهایی كه برای من پرارزشند.

من جایگاهم را در اسرار انتخاب كرده ام.»كاترین دنو یكی از ستاره های او درباره او می گوید: «بونوئل همیشه مرموز و نفوذناپذیر بود.» و رومن گوبرن درباره او می گوید: «بونوئل نیز مثل آندره برتون می داند كه آنچه در فانتزی قابل تحسین است این نكته است كه هیچ فانتز ی ای وجود ندارد. همه چیز حقیقی است و برای همین سوررئالیسم او این همه قدرت و توانایی در خود دارد.»بونوئل جنگی مداوم را بر ضد شرایط موجود انسان پیش می برد. یك نبرد دائمی علیه تزویر، شاید كارهای خود او گهگاه شعاعی از نور و امید در این جهان تیره باشند.

خود وی می گوید: «روابط ساده و مازوخیستی در ارتباطات انسان ها وجود دارد. به علاوه، نوع بشر باید سهمی از رازها را با خود حمل كند.»در پایان همه اینها لوئیس بونوئل یك كاشف سیری ناپذیر روح انسان هاست. خود او در یكی از كتاب هایش می نویسد: «من همیشه كنار كسانی بوده ام كه به دنبال حقیقت هستند اما هنگامی كه به آن دست یافته اند، من رهایشان كرده ام.»

 منابع: سایت نقد فیلم، دلنمک، و.....

 

لیست کامل آثار موجود را می توانید از  اینجا  دانلود کنید



 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر