تبلیغات
سینما اندیشه 3

سینما اندیشه 3

زندگینامه کارگردانهای شاخص

 

زندگینامه بلا تار Béla Tarr

 

نوع مطلب :بلا تار ،

نوشته شده توسط:سینما اندیشه 3


زندگینامه  بلا تار Béla Tarr



بلا تار متولد 1955 مجارستان، فارغ التحصیل از دانشكده تئاتر و سینما است. نخستین فیلم وی، ›آشیانه خانوادگی» در سال 1977 به نمایش درآمد. این فیلم جایزه منتقدان فیلم مجارستان را به عنوان «بهترین تازه وارد» و جایزه بزرگ جشنواره ی مانهایم را نصیب خود كرد. از فعالیت های تار میتوان به عضویت در كمیته سرپرستی استودیوی بلا بالاژ (1979)، مدیریت هنری استودیوی «تارشولاش»، دانشیار مهمان در دانشكده سینمای برلین اشاره كرد. فیلم های عبارتند از: «بیگانه» (1980)، «لعنت شدگی» (1987 )، «تانگوی شیطان» (93ـ 1991). اسب تورین(2011).
سمفونی ورک مایستر(2000).مردی از لندن (2007)

 

 فروش مجموعه فیلم های بلا تار Béla Tarr



لیست کامل آثار موجود را می توانید از  اینجا   یا اینجا دانلود کنید. 



زندگینامه شوهی ایماموراShōhei Imamura

 

نوع مطلب :شوهی ایمامورا ،

نوشته شده توسط:سینما اندیشه 3

http://www.festival-cannes.fr/assets/Image/CINEMATOGRAPHIES/JAPON/Imamura%20Shohei-1987-ok.jpg


بیوگرافی شوهی ایمامورا  Shōhei Imamura  

شوهی ایماموراShōhei Imamura(زادهٔ ۱۵ سپتامبر ۱۹۲۶، درگذشتهٔ ۳۰ مه ۲۰۰۶) یک کارگردان ژاپنی بود. ایمامورا نخستین کارگردان ژاپنی بود که توانست دو جایزه نخل طلا را برنده شود. پسر بزرگ وی دایسوکه تنگان نیز فیلم‌نامه‌نویس و کارگردان است.

ایمامورا، پس از آکیرا کوروساوا دومین کارگردان برتر تاریخ سینمای ژاپن به شمار می‌آید.


زندگی و دوران فیلم‌سازی

وی ابتدا به‌ عنوان دستیار کارگردان وارد سینما شد و در فیلم‌هایی چون داستان توکیو و اوایل تابستان با یوزو کاواستیما با نام خورشید آخرین روزهای شوگوناته را نوشت. همکاری کرد و در سال ۱۹۵۷ فیلم‌نامه یکی از شاهکارهای

نخستین فیلم خود را در سال ۱۹۵۸ با نام آرزوی ربوده‌شده ساخت و پس از آن دو فیلم تمایل بی‌پایان و کمدی ایستگاه گینزا نیشیرا کارگردانی کرد که چندان موفقیتی به‌دست نیاوردند.

ایمامورا در خانواده‌ای از طبقهٔ متوسط، و پژشک در توکیو زاده شد. اگر چه وی در یک خانوادهٔ متوسط رشد یافت، ولی دشواری‌ها و بدبختی‌های مردم ژاپن بعد از جنگ جهانی او را واداشت تا محوریت فیلم‌هایش را بر مردم فقیر و طبقهٔ پایین کشورش بگذارد.

شوهی ایمامورا، در سال ۱۹۸۳ برای فیلم قصیده نارایاما موفق به کسب   شد و در سال ۱۹۹۷ با فیلم مارماهییک بار دیگر این جایزه ارزشمند را به طور مشترک با فیلم طعم گیلاس ساخته عباس کیارستمی به دست آورد.


جوایز دیگر 

جایزه بهترین فیلم سال از آکادمی ژاپن

  • انتقام از آن من است در سال ۱۹۸۰
  • قصیده نارایاما در سال ۱۹۸۴
  • باران سیاه در سال ۱۹۹۰

جایزه بهترین کارگردان از آکادمی ژاپن

  • انتقام از آن من است در سال ۱۹۸۰
  • باران سیاه در سال ۱۹۹۰
  • مارماهی در سال ۱۹۹۸

منبع ویکیپدیا

لیست کامل آثار موجود را می توانید از  اینجا   یا اینجا دانلود کنید. 



زندگینامه کارول رید Carol Reed

 

نوع مطلب :کارول رید ،

نوشته شده توسط:سینما اندیشه 3

http://www.britmovie.co.uk/wp-content/images/people/138-Carol-Reed.jpg

بیوگرافی کارول رید  Carol Reed

 کارول رید Sir Carol Reed  دسامبر ۱۹۰۶ - ۲۵ آوریل ۱۹۷۶) کارگردان انگلیسی بود. او بیشتر به خاطر کارگردانی فیلم‌های مرد سوم، مرد ناجور و بت سقوط کرده شناخته شده‌است. او در سال ۱۹۴۹ برای فیلم مرد سوم برنده جایزه نخل طلای جشنواره فیلم کن
شد. همچنین او جایزه اسکار بهترین کارگردان را در سال ۱۹۶۸ برای فیلم اولیور! به‌دست آورد.

کارول رید در سال ۱۹۰۶ در پاتنی لندن زاده شد. او از سال ۱۹۲۳ فعالیت هنری‌اش را با بازیگری و سپس تهیه‌کنندگی تئاتر آغاز کرد. رید در سال ۱۹۳۲ به ایلینگ رفت و نخستین فیلم خود را در سال ۱۹۳۵ کارگردانی کرد. او در طول جنگ جهانی دوم (۱۹۴۳) یک فیلم مستند برای ارتش بریتانیا ساخت. این کارگردان از میانه دهه ۶۰ ساخت فیلم در ایالات متحده را آغاز کرد. مهمترین جوایز سینمایی کارول رید، شامل نخل طلای جشنواره فیلم کن در سال ۱۹۴۹ برای فیلم مرد سوم و جایزه اسکار بهترین کارگردان در سال ۱۹۶۸ برای فیلم اولیور! هستند.


گزیده فیلم‌شناسی

  • در پاریس اتفاق افتاد (۱۹۳۵)
  • صحبت شیطان (۱۹۳۶)
  • دوست خانم شما کیست؟ (۱۹۳۷)
  • تعطیلی بانک (۱۹۳۸)
  • دختری باید زندگی کند (۱۹۳۹)
  • قطار شبانه به مونیخ (۱۹۴۰)
  • دختر اخبار (۱۹۴۰)
  • نامه‌ای از وطن (۱۹۴۱)
  • آقای پیت جوان (۱۹۴۲)
  • قرعه جدید (۱۹۴۳)
  • راه پیش (۱۹۴۴)
  • پیروزی واقعی (۱۹۴۵)
  • مرد ناجور (۱۹۴۷)
  • بت سقوط کرده (۱۹۴۸)
  • مرد سوم (۱۹۴۹)
  • مطرود جزایر(۱۹۵۲)
  • مردی در وسط (۱۹۵۳)
  • کودکی به دو پشیز (۱۹۵۵)
  • بندباز (۱۹۵۶)
  • کلید (۱۹۵۸)
  • مامور ما در هاوانا (۱۹۵۹)
  • مرد فراری (۱۹۶۳)
  • رنج و سرمستی (۱۹۶۵)
  • اولیور! (۱۹۶۸)
  • آخرین جنگجو (۱۹۷۰)
  • رابطه لطیف (دنبالم بیا!، ۱۹۷۲)

لیست کامل آثار موجود را می توانید از  اینجا   یا اینجا دانلود کنید.  

 

فروش فیلم های سینمای فرانسه زبان اصلی برای تقویت زبان فرانسه



بیوگرافی لوچینو ویسکونتی Luchino Visconti

 

نوع مطلب :لوچینو ویسکونتی ،

نوشته شده توسط:سینما اندیشه 3

 

بیوگرافی لوچینو ویسکونتی  Luchino Visconti

لوچینو ویسکونتی  Luchino Visconti (۲ نوامبر ۱۹۰۶ - ۱۷ مارس ۱۹۷۶) کارگردان نامی ایتالیایی بود

کارنامه و زندگی

لوچینو ویسکونتی در دوم نوامبر ۱۹۰۶ در شهر میلان در خانواده ثروتمند و والاتبار patrician زاده شد. نام تباری او کنت دن لوچینو ویسکونتی دی مدرنه Count Don Luchino Visconti di Modrone است. پدرش جوزپه ویسکونتی، Giuseppe Visconti, دوک مدرنه، duke of Modrone و مادرش کارلا اربا، Carla Erba, دختر یک کارخانه وا industrialist بود. لوچینو کودکیی بی آرام و نوجوانی ای سخت و ستیزگرداشت. چه بسا بارها که از خانه و دبیرستان گریخت وبا این همه در این چرخه از زندگیش شیفتهٔ آهنگ بود و خود چلو می‌نواخت. در جوانی در جرگهٔ دوستانی فرهیخته همچون پوچینی Puccini آهنگساز نامی اپرا, توسکانینی Toscanini رهبر آهنگ نوازان و گابریل د آنونزیو Gabriele D' Annunzio داستان نویس در آمد. واندکی از آن پس برای هشت سال به پرورش اسب پرداخت. در ۱۹۳۶ هنگامی که نازی‌ها، در پادش با پیمان ورسای، راین لند را دگر باره در آوند گرفتند ویسکونتی به پاریس رهسپار شد و با کوکو شانل Coco Chanel نگاره وای جامه آشنا شد. شانل ویسکونتی سی ساله را به فیلم ساز نامی فرانسه ژان رنوار ,Jean Renoir شناساند.

رنوار که دریازش ساختن فیلم «پارتی ییلاقی» Une partie de campagne بر پایهٔ داستانی از گی دو موپاسان بود ویسکونتی را به دستیاری کارگردان برگزید و او جامه‌های این فیلم را نگاره وایی نمود. در این گاهان بود که او که تا کنون دلبسته به فاشیسم بود از آن روی گردان شد و به کمونیسم روی آورد. پس از پرسه‌ای کوتاه در هالیوود او به رم بازگشت و به انجمن سینماگران جوان گاهنامهٔ «سینماً پیوست که ویتوریو موسولینی پسربنیتو موسولینی رانشگار آن بود. در ۱۹۴۳ ویسکونتی و یارانش در این انجمن: جیوزپه دو سانتیس Giuseppe De Santis، جیانی پوچینی Gianni Puccini و ماریو آلیکاتا Mario Alicata فیلمنامهٔ»آزش«Ossessione، بر پایهٔ برگردان آزاد داستانی از جیمز کین James Cain بنام « پستچی همیشه دو بار زنگ می‌زند،» را نوشت. نسخهٔ برگردان فرانسوی این داستان را رنوار به ویسکونتی داده بود و بٌرش گار censorship فاشیسم آنرا با چند دگرگونی پذیرفت. اگرچه گفته شده‌است که ویتوریو موسولینی پس از دیدن پیش نمایش فیلم از تالار نمایش برون شده و با خشم گفته‌است «این ایتالیا نیست» و پس از آن از پخش فیلم جلوگیری شد تا آنکه پس از جنگ در شمار فیلم‌های نو شدایی neorealist دگر بار به نمایش آمد. در این یازش ویسکونتی بسیاری از ویژگی‌های کارهای آینده اش ، همچون بکارگیری هوایی اپرایی، ایتالیایی کردن داستان و کسگانه‌های آن و بیش از هر چیز دیگر نشان دادن راستی در شدایی و هستی و بدور از شگفتی و گزافه نمایان بود.

در چرخه‌سالهای‌های جنگ ویسکونتی به پایداران کمونیست پروا داد تا که از کاخش به آوند پناهگاهی پنهانی برای پایداری سودگیرند واو خود در نبرد افزارانه با چیره گران آلمانی درگیرودار شد. وچنین بود که گشتاپو برای چندگاهی او را ۱۹۴۴ زندانی نمود.اگرچه اندکی درنگذشت که ویسکونتی توانست در ۱۹۴۵ به کین وری از تیر باران سرزندانبان خود فیلم گواهاک «روزهای شکوه» Days of Glory را بسازد. و دراین هنگام بود که حزب کمونیست ایتالیا با او پیمان بست که سه گانه‌ای از زندگی ماهیگیران، کان گشایان و کشاورزان سیسیلی بسازد. او «زمین می‌لرزد» La terra trema تنها فیلم از ین سه گانه را در ۱۹۴۸ ساخت.«زمین می‌لرزد» بسبک فیلمی گواهاک از زندکی ماهیگیران سیسیلی بدون بازی هیچ هنرپیشه‌ای و در خودجای ماهیگیران ساخته شد و برندهٔ پاداشن بزرگ فستیوال فیلم ونیز شد.

پس از «زمین می‌لرزد» ویسکونتی سبک «نوشدایی» را به یک سو نهاد و به جای آن به سبکی «خودگانه» Personal برای پرداخت چهرهٔ مادری رمی که شیفتهٔ هنرپیشگان است روی آورد و «زیباچهرترین» Bellissima را در ۱۹۵۷ ساخت. بگفتهٔ لینو میچیکه Lino Micciché بازکاوگر ایتالیایی فیلم «زیباچهرترین»

«این فیلم نشان از پایان چرخهٔ سرودایی نوشدایی و رو به تیرگی پردیس آن سینمایی بود که برای چندین گاهی فیلم را کانون ستیزهٔ سیاسی و اجتماعی میان کهنه و نو نموده و مایهٔ نابودی سراب واری بود که خود سینما را چیزی جدا از سراب واری می‌پنداشت »

 ویسکونتی در این باره می‌گوید

«هر از گاهی دراز بود که می‌خواستم با مانیانی فیلمی بسازم. و چون او بنا بود که نگارهٔ نخست "زیباچهرترین" را بازی کند من پیشنهاد سالوو دآنجلو Salvo D' Angelo را در بارهٔ ساختن فیلمی بر پایهٔ زاواتینی Zavattini پذیرفتم. من دلبسته بر آن بودم که با»کس گانهای پالرون authentic کارکنم که با آن بسیار از پدیده‌های درونی و پر بار را بتوان نشان داد و همچنین می‌خواستم ببینم چگونه پیوندی میان من به آوند یک کارگردان و او به آوند هنرپیشه‌ای سترگ شدایی پذیر خواهد شد. و سرانجام آن کار بسیار دلپذیر بود»

 

نخستین فیلم ویسکونتی که درآن اندیشار سینما به آوند هنر والا نمایان است فیلم درام تاریخی احساس در ۱۹۵۴ است. در این فیلم اپرایی ویسکونتی با بینشی مازکسیستی داستان شیدایی بی سرانجامی را باز گو می‌کند که در هنگام جدایی ایتالیا از زیر بندگی اتریش رخ می‌دهد. او سپس «شبهای سفید» Le Notti bianche را بر پایهٔ داستانی از فیودور داستایوسکی در ۱۹۵۷ کارگردانی نمود در این فیلم با بکارگیری ارته‌های تئاتری او بار دیگر اندیشار «هنر والا» را برای سینما آزمون می‌کند.

 چرخه فیلم‌های خودوای

در ۱۹۶۰ ویسکونتی یکی از ارزنده‌ترین کارهای خود «روکو و برادرانش» Rocco e i suoi fratelli را به پرده می‌آورد. این فیلم آغاز چرخهٔ کارهای خودوای او را نشان می‌کند. ویسکونتی در این چرخه تنها به کارگردانی سینما می‌پردازد و از کازگردانی اپرا و نمایشنامه خودداری می‌کند. «روکو و برادرانش» داستان خانوادهٔ کشاورزی از سیسیلی بنام پراندیز Parandis را باز می‌گوید که در جستجوی کار به شهر صنعتی میلان روی آورده‌اند. ویسکونتی نخستین فیلم سازیست که تنشهای جامعهٔ صنعتی را از دیدی مارکسیستی می‌نمایاند. روکو (با بازی آلن دولون) می‌کوشد که خانواده را با هم نگاه دارد واین در کشاکش زندگی کارخانه‌ای ناشدا می‌نمایاند. برادران که نمی‌توانند کار بیابند بناچار به مشت زنی برای بردن پاداش روی می‌آورند که این بگمان ویسکونتی خود نشانی از بهره گیری سرمایه داریست. آمدن نادیا یک زن روسپی داستان را پیچیده تر می‌سازد و بر نا هماهنگی میان برادران می‌افزاید و به انجام سیمون یکی از برادران نادیا را می‌کشد. روکو میکوشد تا سیمون را رهایی دهد ولی سیرو برادر کوچکتر که اینک در کارخانه‌ای کار گرفته و به یگانگی کارگری پیوسته‌است او را لو می‌دهد.

پس از «روکو و برادرانش» ویسکونتی فیلم ارزنده و بسیار خودوای «ببر» Il Gattopardo را در ۱۹۶۳ بر پایهٔ داستانی از جیوزپه تماسی دی لمپدوسا Giuseppe Tomasi Di Lampedusa را ساخت که پاداشن نخل زرین فستیوال فیلم کن را از آن خود ساخت. داستان فیلم رویدادهای سرنگونی خاندان سابینا والاتبار سیسیلی Sicilian aristocracy را باز می‌نمایاند که در سالهای بازبهم پیوست ایتالیا به رهبری جوزپه گاریبالدی رخداد و ایتالیایی‌ها این چرخه از تاریخشان را در سدهٔ نوزدهم ریزورجی منتو Risorgimento می‌خوانند. برای بازیگر نخست فیلم ویسکونتی هنرپیشهٔ روسی نیکلای چرکاسف Nikolai Cherkasov رادر دید داشت. ولی بنکاه فیلم فوکس 20th Century Fox که فرآورنده فیلم بود برای فروش بیشتر برت لانکستر را پیشنهاد نمود و ویسکونتی پس از آنکه دریافت که گزینش دیگرش لارنس الیویه Laurence Olivier در گیر فیلمی دیگرست بناچار با ناخرسندی برت لانکستر را پذیرفت. ویسکونتی در این فیلم با نگرشی مارکسیستی فرواُفتایی ردهٔ با فرهنگ و فرازان والاتباران زمیندار را در برابری با پوچی و پوک اندیشی ردهٔ شهر نشینان بازارگان روان می‌کاود. پرنس سابینا (برت لانکستر) مردی خاموش و کناره گیر اما دانشورست که شبها ستاره‌شناسی می‌کند و به بی کران می‌اندیشد. اگرچه او مردی شدا گراست اما اندوه گذرانی همه چیز همیشه با اوست. در گفتگویی با رانشمداری کوشا می‌گوید «ما ببرها بودیم و شیران ولی آنها که جای ما را می‌گیرند شغال هایند و روباهان اگرچه همهٔ ما ببرها، شیرها، شغالهاو گوسفندها خود را گوهرهای نایاب می‌پنداریم»

 

«ستارگان تیرهٔ سامانهٔ خرس بزرگ» یا «ساندرا» Vaghe Stelle dell' Orsa / Sandra ساخته شده در ۱۹۶۵ بازنگری ایست از افسانهٔ تاریک الکترا وبرادرش ارستیس Orestes که در آن اردوگاه‌های تن فشردهٔ نازی جاگزین صحنهٔ نبرد تروی Torjan War شده‌است.ساندرا همهٔ ویژگی‌های فیلم‌های هنر والای ویسکونتی رادر بر دارد: شیدایی نابرازنده، چشم اندازهایی جادویی و آمیخته با آهنگی شگرف برای پیانو. فیلم با رانندگی ساندرا (کلودیا کاردیناله) و همسفرش از آن سوی اروپا بسوی خانه اش با دیوارهای بلند و پر از زیبایه‌های باستانی در ولترا Volterra، شهری کهنه در توسکانی، آغاز می‌شود و در اینجاست که ساندرا گمان می‌برد که شاید مادرش و دلباختهٔ او (که وکیل خانواده‌اش ست) به هم ساخته و پدر یهودی ساندرا را به نازی‌ها لو داده‌اند تا کشته شود. ویسکونتی بااین داستان بار دیکر پژمردگی‌ها و گندناکی‌های شهر بازاریان را آشکار می‌کند. سپس در ۱۹۶۷ او داستان هستاگر existential آلبزکامو، «بیگانه» Lo straniero را به پرده آورد. اما بسیاری از خرده گیران این فیلم را نپسندیدند چراکه درآن از هستاگری کامو رنگی نمی‌دیدند. و شاید که از دید ویسکونتی کشتن آن عرب پا برهنه به دست آرتور مارسو Arthur Meursault ی «بیگانه» بجای پیوند با هستایی کامو از انگارهٔ ستیزه یی مارکسیستی رنگ گرفته بود.

 

ویسکونتی آسوده از اندیشیدن به خرده گیری از کارهایش پژوهش مارکسیستی خودرا به ردهٔ سرمایه داران با فیلم «سرنگونی خدایان» La Caduta degli dei یا «نفرین شده» The Damned در ۱۹۶۹ دنبال نمود. این فیلم با هوای شگرف اپرایی داستان اُفتش خاندان فن اسنبک Von Essenbeck را باز می‌نمایاند که در آوند خویش کارخانه‌های پولاد سازی و جنگ افزار دارند و از آن توانمند و پر نوایند. ولی با پیدایی هیتلر و چیرگی نازی‌ها بر نهادهای سیاسی و اجتماعی می‌کوشند که به کج دار و مریز کنار آیند. داستان با جشن زادروز یواکیم فن اسنبک بزرگ خاندان آغاز می‌شود و این اندکی پیش از آتش سوزی رایشتاگ است که به هیتلر بهانه داد تا کمونیست‌ها را سربکوبد. ویسکونتی بار دیگر با بکار گیری همهٔ ارته‌های هنر والا گند ناک پیوندهای سرمایه داری این رده‌ها را باز می‌نمایاند.

چرخهٔ فرجام: مرگ، تاریخ و سرنگونی

در دههٔ ۷۰ فیلمهای ویسکونتی درون گرایانه و سرشار از نمادهای مرگ و سرنگونی و آشفتگی سامان تاریخی بود که با هرزه-برهنگی و پتیارگی درهم آمیخته بود. برخی از بازکاوان این ویژگی را به همجنس گرایی او پیوند داده‌اند. اگرچه باید گفت که اندیشارهای این فیلم‌های چرخهٔ فرجام ژرف تر وپیچیده تر از آنند که بسادگی باز گشوده و چاره شوند. ویژگی هماهنگ کارهای فرجامین ویسکونتی در اینست که گویی او هراز گاهی از تاریخ را برمی گزیند که درآن بسامانی جامعه رو به واژگونی است. و اگرچه چنین می‌نماید که برداشت چندی از بازکاوان درست است که یازش ویسکونتی هنایش گرفته‌است از بینش «توماس مان» Thomas Mann در داستان «کوه جادویی» DerZauberberg و بینش «مارسل پروست» Marcel Proust در داستان «به جستجوی هنگامی از دست شده» À la recherche du temps perdu، اما می‌بایست بیاد داشت که ویسکونتی هرگز به این باور «مان» و «پروست» که مرگ دنبالهٔ زیست شناسانهٔ نمو و پژمردگی است حتی نزدیک هم نمی‌شود تا چه رسد که آنرا بپذیرد.

در ۱۹۷۱ ویسکونتی «مرگ در ونیز» Morte a Venezia نخستین فیلم از ین چرخه را ساخت. این فیلم یکی از کارهای کمتر فهمیده شدهٔ اوست که برخی از باز کاوان بر او خرده گرفته‌اند که «مرگ در ونیز» او به داستان «توماس مان» وفادار نمانده‌است و این از همان گون خرده گیری است که در بارهٔ «بیگانه» ی او و کامو نیز دیده شد. اما این خرده گیران درنیافته‌اند که ویسکونتی داستان را تنها چارچوبی برای نمایش انگاره‌های خویش می‌یابد. توماس مان کس گانهٔ آهنگساز نامی «گوستاو ماهلر» Gustav Mahler را در ریخت قهرمان داستانش «گوستاو فن آشنباخ» Gustav von Aschenbach آورده‌است. و ویسکونتی با کاربرد از هم سیمایی "درک بوگارد" Dirk Bogarde (بازیگر نگارهٔ فن آشنباخ) با ماهلر و همچنین با بکارگیری پاره‌هایی از سیمفونی‌های سوم و پنجم ماهلر به تماشاگر می‌رساند که «مرگ در ونیز» بیش از هرچیز به ماهلر نگران است تا به توماس مان. براستی که ویسکونتی و ماهلر در برداشتشان از هنر والا بهم بسیار نزدیکند. سیمفونی‌های ماهلر در سترگی و شگرفی شان با فیلمهای اپرا گونهٔ ویسکونتی هماهنگ اند. ماهلر خود گفته بود که کارهایش در بارهٔ زندگی است که «قهرمان» آن در تلاش است تاکه میانای زندگی و مرگ و شیدایی و پشیمانی و شکست را دریابد. وابن همان میاناست که ویسکونتی در پی آن بود. اما «مرگ در ونیز» کناره یی عارفانه نیز دارد. وآن شیفتگی فن آشنباخ به پسرک پری سیمای ی زرین موی لهستانی «تادزیو» Tadzio (با بازی بیورن اندرسن Bjorn Andresen) ست و این شیفتگی بس بیش از کششی همجنس گرایانه‌است، که بل «تادزیو» آن نماد شیدایی هنرمند به پندارهٔ ناب زیبایی وراستی ست که یازش هر جویش هنریست. لایهٔ دیگر نمادین فیلم با آگاهی فن آشنباخ پدیدار می‌شود در آنگاه که او در می‌یابد که ونیز در چنگال گستردهٔ بیماری وبا cholera گرفتار آمدست. وگسترش وبا پیش نمادی از پدیداری فاشیسم در اروپاست است که این پدیداری در فیلم ماهلر به کارگردانی کن راسل Ken Russell در ۱۹۷۴ نیز نشان شده‌است. ویسکونتی دیگر بار با دیدی هنایش گرفته از مارکسیسم پیوند میان شهربازاریان bourgeois و فاشیسم را هویدایی می‌دهد. برای نمون هنگامی که فن اشنباخ از گذشته‌ها یاد می‌آورد و دوستی با پیانو پاره یی ازیک سیمفونی سرشار از آسیمه گی‌های اندوهناک را می‌نوازد آهنگ او در زیر آوای بلند و پوچ مایهٔ موسیقی میهمانسرا گم می‌شود. و زنان شهربازاری رادر کنار دریا می‌بینیم که با جامه‌های تافته شان مازماز و با چتر هایشان رنگین به خود نمایی پرسه می‌زنند.

ویسکونتی پندارهٔ فیلم ۱۹۷۲ خود «لودویک» Ludwig را در ۱۹۷۱ یافت هنگامیکه در باواریا ی آلمان به جستجوی جایگاهی برای فیلمبرداری «سرنگونی خدایان» بود. درآن سال او در اندیشهٔ به پرده آوردن داستان «به جستجوی هنگامی از دست شده» از «مارسل پروست» بود ولی از روی نا توانمندی ساختن آن را به آینده واگذاشت.ساختن لودویک با یاری «ویتلزباخ» Wittelsbachs کاخ خاندان فرمانروای باواریا و نهادهای رانشگر باواریا که به او پروای فیلمبرداری در همهٔ کاخهای «لودویک» را دادند شدایی گرفت. هر چند پس از پایان فیلمبرداری او دچار آفند قلبی شد و برای درمان به بیمارستان کانتونزپیتال Kantonsspital در زوریخ فرستاده شد و این همانجابود که در آن توماس مان درگذشته بود.[۸] داستان فیلم «لودویک» در هنگام یگانه گشت و هم پیوندی کشورهای آلمان پس از جنگهای ناپلئونی رخ می‌دهد. در ۱۸۰۶ ناپلئون شاهزاده نشین باواریا را پادشاهی خواند تا که با میان بانی سرزمین باواریا فرانسه را از بیم آفند اتریش رهایی بخشد. پس از سرنگونی ناپلئون باواریا به دلبستگی با خاندان بوربون پادشاه دوم خویش را لودویک نهم (برابر آلمانی لویی نهم) خواند. لودویک دوم قهرمان فیلم ویسکونتی نوادهٔ او بود که در شانزده سالگی به پادشاهی رسید. او نوجوانی بود که از رانشبازیهای اروپایی بیزار بود و بجای «رانشگار شدای بیسمارک» Bismarck's Realpolitik او به گاهان رویایی سده‌های میانی آلمان دلبستگی داشت. و دوست آهنگساز او ریچارد واگنر بینش او را در بارهٔ زندگی و هنر آموزش می‌داد. نماد گردانهٔ Heraldic symbol او قوی سیاه بود و پس از دیدن اپرای لوهنگرین Lohengrin واگنر، او خویشتن را همچون لوهنگرین گردی تنها در زره‌ای تابان می‌پنداشت. پس از پیروزی پروس بر فرانسه در جنگ ۱۸۶۶ بیسمارک که یازش بر یگانگی کشورهای آلمان داشت لودویک را برانگیخت، تا به آوند پادشاه بزرگترین کشور آلمان، ویلهلم پادشاه پروس را به امپراتوری آلمان درخواند. پس از یگانگی آلمان لودویک بیشتر وبیشتر از همه کناره گرفت و روزگار را در کاخهای برگ Berg و "هوهنش وانگاو" Hohenschwangau در جهان پندارهای رویایی خود می‌گذراند. او به پای واگنر آهنگساز پول فراوان ریخت چه برای پشتیبانی از زندگی بسیار پر شکوه او و چه برای ساختن تماشاگاه بایروث Bayreuth Festspielhaus همچنین هزینه‌های بسیار برای ساختن کاخ‌های نو در جنوب باواریا را درپذیرفت. فرمانوایی باواریا این ولخرجی‌ها را تا آنجا که از کیسهٔ خود پادشاه بود می‌پذیرفت اما همینکه او به باج خواهی از فرمانوایی برخاست تا که بدهی‌هایش را سامانی دهد و بر سرچشمهٔ دارایی‌هایش بی افزاید یازش به برکناری او گرفته شد. پروفسور فن گودن Von Gudden او را از دیدگاه روانی بی تراز دریافت و برای پادشاهی نابرازا. پس او را برکنار نمودند و به کاخ«برگ» گسیل داشتند چندی نگذشت که پیکر بی جان او و پروفسور فن گودن را دریاچه‌ای نزدیک کاخ یافتند. و در پرونده مرگ او چنین آمد که او در کشاکش برای خودکشی اش خفگی پروفسور فن گودن را در آب برآغالیده‌است. وچنین است که سرگذشت لودویک همهٔ ویژگی‌های در خور پسند ویسکونتی را همچون نشان از هنر والا بسان اپراهای واگنر، کاخهای باشکوه، داستان تنهایی و پژمردگی و ستیزه گری‌های توانمندان و دیگر از این گونه نشان‌ها را داراست و ویسکونتی با استادیی بی مانند از این پدیده‌ها سود می‌برد تا تنش همیشگی میان هنر و زندگی را باز گشاید.

پس از «لودویک» بسیاری بر آن بودند که ویسکونتی که اینک به بهانهٔ آفند قلبی ناتوان شده بود همچون فدریکو فلینی که به همین سرنوشت دچار شده بود دست از کار خواهد کشید. اما او با سر سختی باز بکار پرداخت و نخست نمایشنامهٔ "گذشته ها" Old Times ی هارولد پینتر را به صحنه آورد.و دیگر بار از داستان پینتر همچون خودرویی برای گسیل اندیشارهای خود سود برد و این بی وفایی به داستان خشم پینتر را برانگیخت. اما ویسکونتی آسوده نود به دنبالهٔ کار خویش بود. او سپس نمایشنامهٔ مانون لاسکوت Manon Lescaut پوچینی را به پرده آورد. ویک سال پس از آفند قلبی خود با آنکه هنوز به بهبودی درست دست نیافته بود به پشت دوربین سینما بازگشت و چون نمی‌توانست نشست، ایستاده فیلم "دردرون خانواده " Gruppo di famiglia in un interno را در ۱۹۷۴ کارگردانی نمود.


برت لانکستر در این فیلم در نگارهٔ یک پیرمرد آمریکایی تاریخ نگار هنری پدیدار می‌شود که از جهان کناره گرفته و در کاخی تیره که از مادر ایتالیایی اش به او رسیده گوشه می‌گیرد. هنگامی که او بخش بالای خانه اش را به مادری رمی (سیلوانا مانگانو Silvana Mangano)و دلدادهٔ هرزه و رند او (هلموت برگرHelmut Berger) اجاره می‌دهد زندگی آرام خویش را آشفته می‌یابد. ویسکونتی استادی خود را با ساختن این شاهکار نشان داده و با دیدی موشکافانه دگرگونگی‌های دههٔ ۱۹۷۰ را باز می‌نمایاند. اما خرده گیران چپ بر او شوریدند که چرا این فیلم را انتشارگری دست راستی سرمایه گذاری نموده‌است. او بجای آنکه بسادگی پاسخ دهد که «برای این که هیچ کس دیگر نیست که بخواهد برای یک سینماگر ازکارافتادهٔ بیمار سرمایه خود را به بیم اندازد» با سرسختی گقت «مگر پول فیلم سازان دیگر از کجا می‌آید؟ شاید از هم پیوسته‌های کارگری؟ من برای نمونه یک سرمایه گذار دست چپی راهم نمی‌شناسم. من هرگز چنین کسی را نمی‌شناخته‌ام.من هرگز به چنین کسی برنخورده‌ام. پول است که فیلم را می‌سازدو فرا آوران فیلمند که آن پول را با خود می‌آورند. و آنان نکوخواهانی نیستند که از ستم بیدادهای اجتماعی دل پریشان باشند»[۹]

در سال ۱۹۷۶ ویسکونتی فیلم پایانی خود «بی گناه» L'innocente را ساخت. در این فیلم او بار دیگر به شکوه و شگفتی زندگی توانمندان و گندوایی و دژمناکی شان می‌پردازد و آنرا در زمینهٔ آشنای اپراگونهٔ کارهایش بازمی نمایاند. این فیلم بر پایهٔ داستانی از گابریه له دآنوتزیو Gabriele D’Annunzio نوشته شده در ۱۸۹۲ است و در بارهٔ "تولیو همیل" Tullio Hermil (با بازی جیان کارلو جیانینی Giancarlo Giannini) والاتبار ایتالیایی است که همسرزیبایش را رها کرده تا با کنتس ترزا رافو Teresa Raffo (با بازی جنیفر انیل Jennifer O’Neill) که بیوهٔ است توانمند خوش باشد. تولیو بزودی در می‌یابد که بازیچه ایست در دست کنتس و میکوشد تا از بند او رها شده و بسوی همسر خود باز گردد. اما همسر او جیولینا Giuliana (با بازی لورا آنتونلی Laura Antonelli) اینک با فلیپو Filippo نویسندهٔ جوان روی هم ریخته و از او آبستن است. تولیو اینک دوباره دلباختهٔ همسرش است اما این دلباختگی برایش هوایی تازه دارد. او میکوشد تا جیولیانا را وادار کند تا آبستنی خود را با انداختن بچه به پایان برساند. ولی با آنکه فیلیپو مرده‌است جیولیانا از این که داته‌های کلیسا را زیر پا بگذارد سز باز می‌زند.برای تولیو که خود را بی خدا میخواند و می‌گوید:«زمین تنها کشور من است. هنگامیکه من مردم همه چیز به انجام رسیده. من اینک زنده‌ام» بگفتهٔ وینسنت کانبی VINCENT CANBY «در آفتابی ترین، پر فرهنگ ترین، به سامان‌ترین و درست رفتارترین ازجهان‌ها، زیاده روی تولیو و جیوانا زندگی شان را در هم شکسته‌است. به همان مرگ آسایی که گویی در کشتی زیبایشان در میانهٔ دریای آدریاتیک به ژرفای آب فرو می‌روند»

اندکی پس ازبه پایان رسانیدن فیلم «بی گناه» ویسکونتی در گذشت.

داوری

‎ویسکونتی در روزگار زندگی ۷۰ ساله خود ۱۴ فیلم بلند داستانی و چندین بخش از فیلم‌های گروهی را ساخت، به افزایه او بیش از ۲۰ اپرا و ۴۰ نمایشنامه را به پرده آورد. و از این روی شاید بتوان گفت که او در ترازش با بسی دیگر از کارگردانان سینما دریافتی ژرفتر از هنر داشت. او همچنین در ساختن فیلمهای خود دریافتی اندیشارا داشت که از برداشت خود او از خواندن نویسندگانی مارکسیست چون لوکاچس Lukacs و گرامسچی Gramsci هنایش گرفته بود. به آوند یک هنرمند ویسکونتی برآن بود که با تماشاگران گوناگون در لایه‌های برداشتی چندگون پیوند برپا کند. به گفتهٔ جفری نوئل اسمیت Geoffrey Nowell-Smith

«ویژگی فیلم‌های ویسکونتی در همهٔ روزگار فیلمسازیش ان بود که کارگردان میدان همهٔ فیلم بود.او بود که فیلمنامه نویس و هنر پیشه‌ها، سر ارته گران ,the leading technicians و ویراستاران را بر می‌گزید. کارگردان حتی فرآورد کنندهٔ فیلم را نیز بر می‌گزید... فیلمهای ویسکونتی به رویی از آن او بودند که مایهٔ رشک نه تنها کارگردانان هالیوود که بل کارگردانان ایتالیایی نیز بود. در چنین پیرامونه واری سینمای آفرینه گرا auteurism و دش_آفرینه گار anti-auteurism رده بندی‌هایی نا برازنده می‌باشند»

فیلمهای نخستین ویسکونتی La Terra Trema و Ossessione از بنیانهای سینمای نو شدایی هستند. و فیلم Bellissima از این روی بارز است که نشان دهندهٔ نخستین درگذری از چرخهٔ نوشدایی به چرخهٔ پسا-نوشدایی در سینمای ایتالیا ست. در این فیلم ویسکونتی نهاد خود سینما با دیدی شوخ آلود، تیز و برنده زیز پرسش گداشته می‌شود و این پرسش در آینده در فیلم La Dolce Vita فلینی دنبال می‌شود. همچنین ویسکونتی با این فیلم سوی گیری سیاسی ایتالیا و پیوند فرمانوایی دمکراتهای مسیحی را با آمریکا خرده گیری می‌کند.



 

 

ویسکونتی در سه فیلم تاریخی «نود»، «ببر» و «سرنگونی خدایان» به ریشه یابی ای مارکسیستی برای دریافت «میهن گرایی» دست می‌یازد. فیلمها ی «نود» و «ببر» به میهن گرایی گاریبالدی که در سدهٔ نوزدهم پیشرو به دیده می‌آمد می‌پردازند. هر جند پس از ۱۹۳۰ میهن گرایی نازی‌های آلمان پس رونده و بیمناک یافت می‌شود واین برداشت درفیلم «سرنگونی خدایان» آشکار ست. ویسکونتی با دیدی هنایش گرفته از نبشته‌های مارکسیستی لوکاچس و گرامسچی این رهگذاز شدایی تاریخ را به پرده می‌آورد.او به ویژه بیش از هز چیز به راستی و درستی صحنه می‌اندیشد. به گفتهٔ مارکوس ویسکونتی بر این پا فشاری می‌کند که هنگامی که بررسی رده‌ای از جامعه نهاد یک فیلم می شود، می‌بایست که صحنه پردازی فیلم نشان دهندهٔ بی کم و کاست ویژگی‌های آن رده باشد. و با همهٔ خرده گیری چپی‌ها ازین باور، به فرجام همین باور بود که مایهٔ پذیرش کاونده وند critical فیلمسازانی چون برتولوچی، Bertollucci کاوانی Cavani. و ورتمولر Wertmuller گردید.[۱۲] پس از پایان جنگ جهانی نخستین، میهن پرستی بود که مایهٔ پیدایش چندین فرمانوایی دست راستی در اروپای خاوری، در اروپای میانه و به ویژه در ایتالیاوسپس در اسپانیا گردید. برای ویسکونتی فرمانوایی نازی‌ها در آلمان پست‌ترین نشیب این میهن پزستی پسگرا بودو این بررسی مارکسیستی او از فرهنگ و تاریخ آلمان در سه فیلم «سرنگونی خدایان»، «مرگ در ونیز» و «لودویک» که «سه گانهٔ آلمانی» ‘The German Trilogy’ خوانده می‌شوند، پدیدار می‌آید. به برداشت بوندانلا Bondanella ویسکونتی با این سه گانه بسوی چشم انداز گسترده تری از سیاست و فرهنگ اروپا پیش می‌رود. شیوهٔ ویسکونتی دراین فیلم‌ها آنست که«آنها همگی با صحنه‌ها و جامه‌های پر شکوه و پر تروتاب، روشن پردازی پر نود وناک، و دوربین گری به تیمارداری آهسته، ودلبندی به نگاره گریی که بازتابی از گشتن‌های درونی و ارزش‌ها ی نمادین اند ویژگی می‌گیرند» [۱۳] بگمان بوندانلا خرده گیران به گندوایی decadence نمایان در کارهای فرجامین ویسکونتی در خرده گیریشان راه به کژی پیموده‌اند. به گفتهٔ خود ویسکونتی او برسرآن بوده‌است تا "یک جامعهٔ بیمار را بررسی کند" و جدایی بسیارست میان نمایاندن برپایی نوینگرایی rising modernity و پیوند آن با شهربازاران از یک سوی و ترازش آن با ایستایی اروپا از سو ی دیگر. ویسکونتی این ایستایی را در بسته بندی داستان‌های نمادین پایان سده fin de siecle در ونیز و پادشاهی رو به مرگ باواریا به آزمون می‌گیرد. او دراین هر دو فیلم گندوایی را بررسی می‌کند که به دیدهٔ او نمادهای آشکار چامعه ایست که به دم تکان دهندهٔ مرگ رسیده‌است.

به داوری فرجامین می‌بایست گفت که برازایی و ارجمندی فیلم‌های ویسکونتی با گذشت روزگار پدیدار تر شده و می‌شود.

 

منبع: ویکی پدیا

 

لیست کامل آثار موجود را می توانید از  اینجا   یا اینجا دانلود کنید.  

 

فروش مجموعه فیلم های لوچینو ویسکونی Luchino Visconti

فروش فیلم های سینمای فرانسه زبان اصلی برای تقویت زبان فرانسه



بیوگرافی میلوش فورمن Miloš Forman

 

نوع مطلب :میلوش فورمن ،

نوشته شده توسط:سینما اندیشه 3

 

 

بیوگرافی میلوش فورمن Miloš Forman

یان توماس فورمن Miloš Forman که بیشتر با نام میلوش فورمن شناخته شده (زادهٔ ۱۸ فوریه ۱۹۳۲)، کارگردان، بازیگر و فیلمنامه‌نویس سینما است. پدرش یهودی و مادرش پروتستان است. او چک‌تبار و زادهٔ کشور چکسلواکی پیشین است. در اوایل کودکی، با از دست دادن پدر و مادرش در اردوگاه آلمانی اسرای جنگی آشویتز، یتیم شد. پدرش به خاطر عضویت در یک گروه مقاومت چک و مادرش به خاطر خرید و فروش غیر قانونی خواروبار، زندانی شدند. فورمن دو بار به خاطر فیلم‌های پرواز بر فراز آشیانهٔ فاخته (در ایران با نام دیوانه از قفس پرید نمایش داده شده) و آمادئوس برندهٔ جایزهٔ اسکار شده است.

فیلم‌شناسی

  • پرواز بر فراز آشیانه فاخته (۱۹۷۵) در ایران: دیوانه از قفس پرید
  • رَگتایم (۱۹۸۱)
  • آمادئوس (۱۹۸۴)
  • والمونت (۱۹۸۹)
  • مردم علیه لاری فلینت (۱۹۹۶)
  • مردی روی ماه (۱۹۹۹)
  • اشباح گویا (۲۰۰۶)

منبع: ویکی پدیا

 

لیست کامل آثار موجود را می توانید از  اینجا   یا اینجا دانلود کنید.  

 



بیوگرافی آلخاندرو آمنابار Alejandro Amenábar

 

نوع مطلب :آلخاندرو آمنابار ،

نوشته شده توسط:سینما اندیشه 3

 

 

بیوگرافی آلخاندرو آمنابار  Alejandro  Amenábar 

آلخاندرو آمنابار  Alejandro Fernando Amenábar Cantos متولد ۳۱ مارس ۱۹۷۲ در سانتیاگو، شیلی کارگردان اسپانیایی است. او در سال ۱۹۹۷ با ساخت فیلم چشمانت را باز کن به شهرت رسید.

او در سال ۲۰۰۴ برای فیلم دریای درون برنده جایزه بزرگ هیئت داوران جشنواره فیلم ونیز شد. این فیلم همچنین برنده جایزه اسکار بهترین فیلم غیرانگلیسی‌زبان شد.آمنابار همچنین هفت بار جایزه گویا را برده و یکبار بهترین کارگردان سینمای اروپا شده است

فیلم‌ها

  • چشمانت را باز کن - ۱۹۹۷
  • دیگران - ۲۰۰۱
  • دریای درون - ۲۰۰۴
  • آگورا - ۲۰۰۹

منبع: ویکی پدیا

 

لیست کامل آثار موجود را می توانید از  اینجا   یا اینجا دانلود کنید.  



بیوگرافی کلود شابرول Claude Chabrol

 

نوع مطلب :کلود شابرول ،

نوشته شده توسط:سینما اندیشه 3

 

 

بیوگرافی کلود شابرول  Claude Chabrol 

کلود شابرول  Claude Chabrol  (۲۴ ژوئن ۱۹۳۰ - ۱۲ سپتامبر ۲۰۱۰) کارگردان فرانسوی و یکی از بنیان‌گذاران موج نوی فرانسه بود. او از زمان آغاز به‌کار نشریه معتبر کایه دو سینما از نویسندگان آن بود. کلود شابرول سه بار ازدواج کرد و سه فرزند پسر از اوبه یادگار مانده. همسر دومش استفان اودران، بازیگر بسیاری از فیلم‌هایش بود.

حرفه

کلود شابرول که طی پنجاه سال کار در حوزهٔ فیلم‌سازی، بیش از ۷۰ فیلم و برنامه تلویزیونی ساخته‌است با تولید متوسط یک فیلم در سال تا سال ۲۰۰۹ از پرکارترین فیلم‌سازان فرانسوی به‌شمار می‌آید. او پس از آنکه با کمک ارثیه‌ای که به همسر اولش رسیده بود، نخستین فیلم خود را ساخت، به تهیه‌کنندگی چند فیلم از کارگردانانی مانند ژاک ریوت، فیلیپ دوبرکا و ژاک دونیول والکروز پرداخت. نخستین فیلم شابرول به نام سرژ زیبا با ستایش گستردهٔ منتقدان سینمایی روبه‌رو شد و پس از آن به‌عنوان گواهی برای وجود جریانی به نام موج نو در سینمای فرانسه شناخته شد. از دیگر فیلم‌سازان نام‌آور موج نوی فرانسه می‌توان به فرانسوا تروفو و ژان‌لوک گدار اشاره کرد. فیلم‌های کلود شابرول بر نشان دادن جنبه‌های زندگی بورژوازی (طبقهٔ متوسط) فرانسه تأکید داشت و با پرده‌برداری از ماهیت این طبقه، کوشید تا دورویی‌ها، خشونت‌ها و کینه‌هایی را که در پشت این پرده در فوران بود را به نمایش درآورد. کارهای او را از دیدگاه سبکِ معمایی و دلهره‌آمیز بودن، همتای آثار آلفرد هیچکاک کارگردان معروف انگلیسی می‌دانند. تیری فرمو، برگزارکنندهٔ جشنواره بین‌المللی فیلم کن در مصاحبه با رسانه‌های فرانسوی سبک کار کلود شابرول را بسیار کلاسیک تر از همتایان موج نویی خود توصیف کرد و افزود: «اما در این کلاسیک‌گرایی او چنان تهور، آزادی‌عمل و کارآزمودگی دیده می‌شود که به چشم من فیلم‌های سبک ترسناک او در سینمای فرانسه برای همیشه بی‌همتا باقی خواهند ماند و تاریخ این را اثبات خواهد کرد.» شابرول فیلمنامه‌های گوناگونی نوشت ولی در کارهایش از آثار بزرگ ادبی فرانسه مثل مادام بواری نیز استفاده کرد. او در برخی از فیلم‌‌هایی که کارگردانی یا تهیه می‌کرد نقش‌های کوچکی را بازی کرده. از فیلم‌های برترش می‌توان به دختران بد، قصاب و از شکلات شما متشکرم اشاره کرد. او در سال ۲۰۰۴ به خاطر مجموعه کارهایش، جایزه فیلم اروپایی را دریافت کرد.

فیلم‌شناسی

  • سرژ زیبا (۱۹۵۸)
  • پسرعموها (۱۹۵۹)
  • محکم‌کاری (۱۹۵۹)
  • زنان خوش قلب (۱۹۶۰)
  • جوانان زن‌باز (۱۹۶۱)
  • هفت گناه کبیره (۱۹۶۲، کوتاه - فصل: حرص)
  • چشم پلید (۱۹۶۲)
  • اوفلیا (۱۹۶۳)
  • لاندرو (۱۹۶۳)
  • زیباترین کلاهبرداری دنیا (۱۹۶۴، کوتاه - فصل: مردی که برج ایفل را فروخت)
  • ببر گوشت تازه دوست دارد (۱۹۶۴)
  • پاریس از نظر ... (۱۹۶۵، کوتاه - فصل: لاموئت)
  • ماری شانتال علیه دکتر کا (۱۹۶۵)
  • ببر خود را دینامیت معطر می‌کند (۱۹۶۵)
  • خط فاصل (۱۹۶۶)
  • رسوایی (۱۹۶۷)
  • راه کورینت (۱۹۶۷)
  • دختران بد (۱۹۶۸)
  • همسر بی‌وفا (۱۹۶۹)
  • که حیوان بمیرد (۱۹۶۹)
  • قصاب (۱۹۷۰)
  • جدایی (۱۹۷۰)
  • درست پیش از شب (۱۹۷۱)
  • دهه شگفت‌انگیز (۱۹۷۱)
  • دکتر پوپول (۱۹۷۲)
  • عروسی خونین (۱۹۷۳)
  • نادا (۱۹۷۴)
  • بی‌گناهان با دست‌های آلوده (۱۹۷۵)
  • جادوگران (۱۹۷۶)
  • جنون زنان بورژوا (۱۹۷۶)
  • آلیس با آخرین گریز (۱۹۷۷)
  • رابطه‌های خونی (۱۹۷۸)
  • ویولت نوزی‌یر (۱۹۷۸)
  • اسب غرور (۱۹۸۰)
  • ارواح کلاه‌دوز (۱۹۸۲)
  • خون دیگران (۱۹۸۴)
  • بازرس لاواردین (۱۹۸۶)
  • نقاب‌ها (۱۹۸۷)
  • داستان زنان (۱۹۸۸)
  • فریاد بوف (۱۹۸۸)
  • روزهای آرام در کلیشی (۱۹۹۰)
  • دکتر ام (۱۹۹۰)
  • مادام بوواری (۱۹۹۱)
  • بتی (۱۹۹۲)
  • چشم ویشی (۱۹۹۳)
  • دوزخ (۱۹۹۴)
  • مراسم (۱۹۹۵)
  • چیز دیگری نیست (۱۹۹۷)
  • از شکلات شما متشکرم (۲۰۰۰)
  • گل شر (۲۰۰۲)
  • ساقدوش (۲۰۰۴)
  • کمدی قدرت (۲۰۰۶)
  • دختر دو شقه (۲۰۰۷)
  • بلامی (۲۰۰۹)

منبع: ویکی پدیا

 

لیست کامل آثار موجود را می توانید از  اینجا   یا اینجا دانلود کنید.  



بیوگرافی ژان پیر ژونه Jean-Pierre Jeunet

 

نوع مطلب :ژان پیر ژونه ،

نوشته شده توسط:سینما اندیشه 3

 

 

بیوگرافی ژان پیر ژونه  Jean-Pierre Jeunet

ژان پیر ژونه  Jean-Pierre Jeunet متولد ۳ سپتامبر ۱۹۵۳ کارگردان فرانسوی است. او فعالیت حرفه‌ای‌اش را با ساخت انیمیشن و فیلم کوتاه آغاز کرد. ژونه با کارگردانی فیلم آملی در سال ۲۰۰۱ به شهرت جهانی رسید. این فیلم نامزد چند جایزه اسکار شد. آخرین ساخته او با نام میکمکس (Micmacs) با استقبال خوب مخاطبان روبرو شد

فیلم‌شناسی

نویسنده و کارگردان

  • مغازه اغذیه‌فروشی (۱۹۹۱)
  • شهر بچه‌های گم‌شده (۱۹۹۱)
  • بیگانه: تجدید حیات (۱۹۹۷) (فقط کارگردان)
  • آملی (۲۰۰۱)
  • یک نامزدی بسیار طولانی (۲۰۰۴)
  • میکمکس (۲۰۰۴)

 

منبع: ویکی پدیا

 

لیست کامل آثار موجود را می توانید از  اینجا   یا اینجا دانلود کنید.  

فروش فیلم های سینمای فرانسه زبان اصلی برای تقویت زبان فرانسه

 



بیوگرافی ژان رنوار ‏ Jean Renoir‏

 

نوع مطلب :ژان رنوار ،

نوشته شده توسط:سینما اندیشه 3

 

بیوگرافی ژان رنوار ‏ Jean Renoir‏

ژان رنوارJean Renoir (۱۵ سپتامبر ۱۸۹۴ - ۱۲ فوریه ۱۹۷۹) کارگردان پر آوازهٔ فرانسوی بود.

زندگی‌نامه

ژان رنوار فرزند دوم آلین ویکتورین شاریگو و پیر آگوست رنوار نقاش امپرسیونیست پرآوازهٔ فرانسوی در محله مون مارتر درپاریس به دنیا آمد. در کودکی همراه با خانوادهٔ خود راهی جنوب فرانسه شد اعضای خانوادهٔ رنوار موضوع بسیاری از نقاشیهای پدر ژان بودند .در جنگ جهانی اول ژان به ارتش سواره نظام رفت و در آنجا پایش تیر خورد و بعد او به عنوان خلبان شناسایی خدمت کرد. او با دیدن فیلمهای چارلی چاپلین به سینما علاقه پیدا کرد. دههٔ سی میلادی که به عنوان نقطهٔ اوج سینمای کلاسیک فرانسه محسوب می‌شود مملو از فیلمهای درخشان ژان رنوار است. او هنگام جنگ جهانی دوم به آمریکا رفت و در هالیوود به فیلم‌سازی پرداخت. او در سال ۱۹۴۶ به تابعیت آمریکا درآمد. در سال ۱۹۴۹ رنوار سفری به هند داشت و در آنجا فیلم تحسین‌برانگیز رودخانه را ساخت و بعد از آن شروع به فیلم‌سازی در اروپا کرد. آخرین فیلم رنوار در سال ۱۹۶۹ به نمایش آمد و او بعد از آن بیشتر به نوشتن رمان و خاطرات خود پرداخت. در آن زمان او در بورلی هیلز کالیفرنیا زندگی می‌کرد و در همانجا نیز از دنیا رفت و جسد او به گورستان خانودگی‌اش در فرانسه منتقل شد .

فیلم‌شناسی

ژان رنوار در حدود ۴۰ فیلم را کارگردانی کرد. اولین فیلم او که صامت بود در سال ۱۹۲۴ به نمایش درآمد. او همچنین در ۱۰ فیلم نیز بازی کرد و تهیه کنندگی چند فیلم اول خود را به عهده داشت .

  • توهم بزرگ
  • رودخانه
  • قاعده بازی
  • رقص فرانسوی

جوایز

  • ۱۹۷۵ جایزه افتخاری اسکار برای یک عمر فعالیت هنری
  • ۱۹۴۶ نامزد اسکار کارگردانی برای فیلم جنوبی‌ها
  • ۱۹۶۲ نامزد جایزه خرس طلایی جشنواره برلین برای فیلم
  • ۱۹۵۱ برنده جایزه بین‌المللی جشنواره ونیز برای فیلم رودخانه
  • ۱۹۵۱ نامزد جایزه شیر طلایی جشنواره ونیز برای فیلم رودخانه

منبع: ویکی پدیا

 

لیست کامل آثار موجود را می توانید از  اینجا   یا اینجا دانلود کنید.  



بیوگرافی لوک بسون Luc Besson

 

نوع مطلب :لوک بسون ،

نوشته شده توسط:سینما اندیشه 3

 

 

بیوگرافی لوک بسون Luc Besson

لوک بسون  Luc Besson متولد ۱۸ مارس ۱۹۵۹ در پاریس کارگردان فرانسوی است.

لوک بسون که از ۱۷ سالگی با رها کردن درس به فیلم سازی پرداخت اکنون به عنوان کارگردان ، نویسنده و تهیه کنندهٔ مطرح سینما از او یاد می‌شود . در کارنامه او فیلم‌های بزرگی چون لئون و ژاندارک دیده می‌شود.

فیلم‌شناسی

کارگردان:

  • آبی بزرگ
  • نیکیتا
  • لئون
  • عنصر پنجم
  • ژاندارک
  • آنژلا

منبع:ویکی پدیا

 

نگاهی به کارنامه لوک بسون

لوک بسون سرانجام دهمین فیلم خود را ساخت .سال هاست که تاکید می کند تنها ده فیلم خواهد ساخت ودهمین فیلمش آخرین نیز خواهد بود ,راستش باور ندارم که چنین کند ,فیلمساز فوتبالیست نیست که بگوید مثلا در پایان این فصل فوتبال دیگربازی نمی کنم ,بازی سینما بستگی دارد به آن که حرفی ویا میلی برای ساختن داری یا نه والبته درخیلی موارد امکان آن را.حتی خودش درطی مصاحبه ای به مناسبت نمایش آنجل - آ  گفته که این برایش نوعی یاد آوری است که بداند چند تا فشنگ بیشتر برایش باقی نمانده وآن ها را نباید هدر درهد.لوک بسون در سال ۱۹۵۹ در پاریس متولد شد اما به همراه خانواده وبه ضرورت شغل پدرش که مربی غواصی ودر استخدام یک شرکت مسافر گردانی بود ,تمام کودکیش بروی سواحل یونان ,ایتالیا,یوگسلاوی سابق و...گذشت ,کودکی ای استثنائی به زعم خودش که با جدایی والدینش رنگ تلخی گرفت واو حتی مجبور شد مدتی دریک پانسیون زندگی کند,در ابتدا می خواست که مانند پدرش غواص حرفه ای بشود اما حادثه ای که نزدیک بود موجب نابینایش بشود,این رویا را نا فرجام گذاشت .حادثه ای که ردپای آن را می توان در آبی بزرگ دید. بعدها به عکاسی وسپس سینما علاقمند شد ودر سن هفده سالگی مادرش را ترک کرد برای رفتن به پاریس به قصد ورود به عالم سینما,بعدازیک تلاش ناموفق در آمریکا, موفق شد درچندین فیلم به عنوان دستیارکارگردان مشغول شود وازآن جمله لولو ساخته موریس پیالا به سال۱۹۸۰ .یک سال بعد فیلم کوتاهی ساخت به نام قبل ازآخرین که روایتگرجهانی است بعداز یک جنگ اتمی وتنازع بقا بازماندگان آن,داستانی که آن را در سال ۱۹۸۳ ودر قالب یک فیلم بلند سینمای به نام آخرین نبرد دوباره ساخت ,فیلمی بدون دیالوگ با تصاویرچشم نواز سیاه وسفید که نام لوک بسون را برسرزبانها انداخت واورا به عنوان استعداد جدید سینمای فرانسه در سطح جهان مطرح کرد.

یک سال بعد مترو را ساخت با شرکت ایزابل آجانی و کریستوف لامبرت دوستاره مطرح آن روز سینمای فرانسه ,که موقعیت بسون را در صحنه سینما تثبیت بخشید .درسال ۱۹۸۸ با آبی بزرگ درجشنواره کن حضور یافت که با انتقادهای بسیار مواجه شد اما موفقیت بزرگی در زمان نمایش عمومی یافت ,نمی دانم آیامی توان از ژانری به نام فیلم های آبی /دریایی نام برد یانه اما در هرصورت آبی بزرگ یکی از بهترین ودوست داشتنی ترین فیلم هایی است که با تم دریا ساخته شده است , این فیلم ومستند بلندش آتلانتیس(۱۹۹۱) که درمورد جهان زیر آب است ,مدیون تجربیات وشناخت لوک بسون نسبت به موضوعی است که با کودکی او عجین شده است .

درسال ۱۹۹۰ نیکیتا را باحضور آن پریوهمسر آینده واولش ساخت .داستان فیلم درباره دختری ساده و وحشی است که به کمک یک مامور امنیتی در قالب یک آدم کش حرفه ای فرو می رود بدون آنکه از عشق پرهیزی داشته باشد. فیلم با استقبال فراوانی روبه رو شد وحتی برا ساس آن یک سریال تلویزیونی ساخته شد وبه روی فیلم وسریال های بسیار دیگری نیز تاثیر گذاشت .کلمه نیکیتا مانند لولیتا وارد فرهنگ عامه شده وبه جز اسم خاص بودن معنائی کنائی یافته است.لئون (ویا «حرفه ای »درپخش جهانی ) ساخته شده به سال ۱۹۹۵ شاید محبوب ترین فیلم لوک بسون است .گری الدمن در نقش پلیس فاسد و ناتالی پورتمن خردسال عالی هستند اما فیلم ,فیلم ژان رنو در نقش لئون است .از آن نقش هائی که یقه بازیگر را می گرد ودیگر رهایش نمی کند مانند لورنس عربستان که با نام پیتراوتول عجین شده است.فیلم راه ژان رنو را که قبل از آن در فیلم های بسون نقش های دوم ویا فرعی را داشت در هالیوود باز کرد واو ازآن زمان تا حال درکنار فعالیت در سینمای فرانسه نقش های قابل قبولی در فیلم های آمریکایی ایفا کرده است که آخرین شان امسال در داوینچی کد بود.درضمن باید اشاره کرد لئون برای ناتالی پورتمن نیز هم آن کاری را کرد که راننده تاکسی پیشتر برای جودی فاستر کرده بود .

بسون که درتمام این سالها هر فیلم جدیدش را بزرگتر از فیلم قبلی اش ساخته بود ,باز برهم این رویه عنصر پنجم را باشرکت بروس ویلیس و میلاژوویچ ساخت که بزرگترین موفقیت تجاری بسون تا به امروز است.فیلمی تجاری وخوش ساخت باتم موجودات فضایی ونجات جهان که از مشابه های آمریکایی خود چیزی کم ندارد ومشکل این جاست که چیز بیشتری نیز ندارد.درسال ۱۹۹۹ ژاندارک رابا بازی میلاژویچ وبا حضور بازیگرانی چون جان مالکوویچ,ونسان کسل,فی داناوی وداستین هافمن...ساخت .ژاندارک بسون فیلم بدی نبود اما از آن جا که تبدیل به سنت شده که هر ژندارکی را باساخته آبل گانس قیاس کنند ,باسردی از آن استقبال شد.صحنه های مکاشفه روحی ژاندارک و باحضور داستین هافمن به فیلم لطمه زیادی زده است.میلاژوویچ که دراصل مانکن است وهم آن سال با لوک بسون ازدواج کرد وطلاق گرفت ,بهترین بازی عمرش را کرده است .

بسون که در طول این سالها با شرکت ویا به عهده گرفتن تهیه کنندگی فیلم هایش ثروت هنگفتی به دست آورده بود در سال 2000 شرکت فیلم سازی EUROPA CORP را تاسیس کرد که تاکنون بسیار فعال بوده است. به مدت چند سال درکنار تهیه کنندگی ,بیشترین فعالیت بسون به نوشتن فیلم نامه هایی اختصاص یافت که توسط دیگران و به تهیه کنندگی خودش ساخته شده اند .فیلم نامه هایی سطحی وشتاب زده که بعضا آن ها را درمدت تنها یک هفته نوشته است.فیلم های چون تاکسی (سه قسمت),کامیکاز,حومه 13 ,...که سود فروانی نصیب اوساختند اما در عین حال لطمه فراوانی به وجهه او وارد کردند.در امتداد بلند پروازی هایش,ازسال ۲۰۰۵درحومه شمالی پاریس با مشارکت دولت شروع به ساخت بزرگترین شهرک سینمائی اروپا کرد. در هم آن سال بعداز شش سال پشت دوربین قرارگرفت برای ساخت آنجل -آ. فیلم نامه را براساس طرحی قدیمی از خودش در طول بیست روز نوشت که سستی وبی رمقی آن در فیلم به راحتی به چشم می خورد ,ساخت این فیلم تقریبا کم هزینه و سیاه وسفید تلاش ناموفقی برای بازگشت به سالهای نوآوری تلقی شد.فیلم که درکمال مخفی کاری ساخته شد خیلی بی سروصدا به نمایش درآمد بدون آنکه هیچ واکنش جدی برانگیزد.

 

بسون که هیچ وقت علاقه خود را برای ساختن فیلم در ژانرهای مختلف پنهان نکرده است, درسال ۲۰۰۶ با ساخت آرتور ومینی مای ها به سراغ سینمای کودکان رفت .فیلم ترکیبی است از نقاشی متحرک و صحنه های واقعی با حضورمیافارو در نقش مادر بزرگ مهربان که هیچ امتیاز خاصی برای فیلم به ارمغان نمی آورد به جز آنکه به سینما دوستان گذرزمان را یاد آور شود ,قسمت های کارتونی آن آشکار نسبت به قسمتهای دیگر برتری دارند اما هم آن ها نیز از کلیشه ها فراتر نمی روند ,عشق بین یک دختر وپسر ,دستیار بامزه وارجاعات به فرهنگ پاپ شخصیت بد سیاه پوش وپایانی که راه را برساخت ادامه فیلم هموارمی سازد.درنسخه انگلیسی وبرای شخصیت های کارتونی از صداهای داوید بودی و مدونا استفاده شده که پیشتر برای این آخری لوک بسون چند ویدئو کلیپ ساخته است .  لوک بسون را استیون اسپیلبرگ فرانسه لقب داده اند .شباهت ها کم نیست ,هردو با اولین اثرشان خود را چون فیلم سازانی با استعداد مطرح کردند ,هردوبه سرعت به سمت سینمای تجاری رفتند وفیلم های موفقی در این زمینه ساخته اند,هردو با تهیه کنندگی ثروتی به هم زدند وشرکت فیلم سازی خودشان را تاسیس کردند.اما اسپیلبرگ هم چنان یک عشق سینما باقی ماند .او بهترین فیلم هایش را بعداز موفقیت های تجاریش ساخته است ودوباره جایزه اسکار  بهترین کارگردانی را دریافت داشته است .لوک بسون بیش تر یاد آور فاوست قهرمان کتاب گوته به هم این نام است که روحش را درقبال برآورده شدن آرزوهایش با ابلیس معامله می کند ,بسون به مانند استعدادهای چون استیون سودربرگ یا کریستفر نولان درقبال ساختن فیلم های بزرگ وبزرگتر از یک فیلم ساز متفاوت تبدیل به یک تجاری ساز موفق شده است. البته باید گفت اگر خیلی ها روح شان را نفروخته اند خریداری برای آن نداشته اند!معدود بودند کسانی چون استنلی کوبریک که به هنگام ساخت اسپارتاکوس متوجه می شود که سیستم هالیوودی وتجاری امکان خلاقیت مورد نظرش را نمی دهد ویکباربرای همیشه فیلم سازی در نظام هالیوودی /تجاری را رها می سازد.

پسرک لاغری اندامی که روزگاری پابرهنه بروی شن های طلایی مدیترانه می دوید بزرگ شد وبه سینما علاقمند شد وتعدادی فیلم ساخت,ثروتمند شد وباسیاست مداران وزیبارویان معاشرت کرد وامپراتوری شخصی خود را بنا کرد ومانند همشهری کین,معصومیتش را گم کرد .حکایت بسون حکایت فاوست است بدون برزخ,این جا عقوبتی در کار نیست و برای آن جز یک HAPPY END چیز دیگری در انتظار نیست.

منبع:وبلاگ سینما ادیسه

لیست کامل آثار موجود را می توانید از  اینجا   یا اینجا دانلود کنید.  



بیوگرافی روبر برسون Robert Bresson

 

نوع مطلب :روبر برسون ،

نوشته شده توسط:سینما اندیشه 3

 

اسکار فیلم سایت تخصصی تحلیل و فروش فیلم های هنری و برندگان جشنواره های بین المللی

 

بیوگرافی روبر برسون Robert Bresson

روبر برسونRobert Bresson (۲۵ سپتامبر ۱۹۰۱ - ۱۸ دسامبر ۱۹۹۹) کارگردان و فیلم‌نامه‌نویس مینی‌مالیست فرانسوی است. او تأثیر بسیاری بر کارگردانان نسل‌های بعد از خود از جمله جیم جارموش و پل شریدر گذاشت.

 زندگی‌نامه

برسون در پوی دو دوم به دنیا آمد. در ابتدا بیشتر حول و حوش نقاشی و عکاسی کار می‌کرد تا اینکه اولین فیلم کوتاهش را در سال ۱۹۳۴ ساخت. در طول جنگ جهانی دوم به مدت یک سال در زندان‌های ارتش نازی به سر برد در سال ۱۹۴۳ برسون اولین فیلم بلند خود را (فرشتگان خیابان) ساخت .او در فیلم خانم‌های بوا دوبولون (خانم‌های پارک) آخرین همکاری خود را با بازیگران حرفه‌ای انجام داد. با فیلم خاطرات یک کشیش روستا او شروع به ساختن آثاری مینی‌مالیستی کرد و از آن به بعد نیز این سبک برای بقیه فیلم‌های او باقی ماند. البته بدین تربیت چون فیلم‌های او بسیار شخصی بودند و هیچ عنصر عامه‌پسندی در آنها وجود نداشت به زحمت می‌توانست برای خود تهیه‌کننده‌ای پیدا کند و برای او ساختن بیش از یک فیلم در پنج سال تقریباً غیر ممکن بود .اما در هر حال در اطراف کارهای او منتقدان متعصب بسیار زیادی وجود داشت. او در دهه هشتاد از فیلم‌سازی دست کشید و در سال ۱۹۹۹ به مرگ طبیعی در گذشت .

فیلم‌شناسی

  • ۱۹۸۳ - پول
  • ۱۹۷۷ - شاید شیطان
  • ۱۹۷۴ - لانسلو دو لاک (جام مقدس)
  • ۱۹۷۱ - چهار شب یک رویابین
  • ۱۹۶۹ - یک زن نازنین
  • ۱۹۶۷ - موشت
  • ۱۹۶۶ - ناگهان بالتازار
  • ۱۹۶۲ - محاکمه ژاندارک
  • ۱۹۵۹ - جیب‌بر
  • ۱۹۵۶ - یک زندانی محکوم به مرگ گریخت (باد هر کجا که بخواهد می وزد)
  • ۱۹۵۱ - خاطرات کشیش روستا
  • ۱۹۴۵ - خانم‌های جنگل بولونی
  • ۱۹۴۳ - فرشتگان گناه

منبع: ویکی پدیا

 

لیست کامل آثار موجود را می توانید از  اینجا   یا اینجا دانلود کنید.  



بیوگرافی مایا درن Maya Deren

 

نوع مطلب :مایا درن ،

نوشته شده توسط:سینما اندیشه 3

 

بیوگرافی مایا درن Maya Deren

بانوی سینمای تجربی

مایا درن، یکی از بنیانگذاران و برجسته ترین چهره های جنبش آوانگار سینمای آمریکا بود که در 1917 در شهر کیف (پایتخت جمهوری اوکراین) متولد شد. پدرش روانپزشک بود. در 1922 خانواده اش به آمریکا مهاجرت کردند و در نیویورک مستقر شدند. مایا در 1938 توانست مدرک دکترا در رشته هنر و ادبیات از کالج اسمیت کسب کند. در زمان تحصیل با وجود علاقه زیادی که به سینما و عکاسی داشت، بخش عمده ای از انرژی اش را صرف فعالیت در یکی از جنبش های اجتماعی موسوم به جنبش های زیرزمینی می کرد.
در آمریکای دهه 40، سینما بیش از سایر هنرها به حمایت های دولتی نیاز داشت و درن برای تثبیت قابلیت های جنبش سینمای مستقل آمریکا که تازه شروع شده بود، سخت کار می کرد. در دانشگاه ها و برنامه های تلویزیونی در این رابطه صحبت می کرد و توانست نخستین موسسه سینمای خلاق ، که سودی در بر نداشت تاسیس کند. تلاش های مداوم درن ، سرانجام منجر به تاسیس نخستین تعاونی فیلمسازان در نیویورک شد.
درن بیشتر به هنر رقص (رقص مدرن) پرداخت و زمانی که به عنوان دستیار تبلیغات، عکاس و منشی گروه رقص « کاترین دونهام » با تور برنامه های آنها همکاری می کرد با الکساندر حمید( فیلمساز مهاجر چک ) آشنا شد و بعدها با او ازدواج کرد. با وجود اینکه درن تنها 7 فیلم ساخته است ، به عنوان اولین فیلمسازی که هنر رقص را مورد توجه قرار داده مطرح است.
استن براکیج، که خود یکی از بزرگ ترین فیلمسازان آوانگارد آمریکا محسوب می شود و ازشاگردان مایا درن بوده درباره کارهای درن می گوید:
« همانطور که مردم را به فکر فرو می بری، احساسات آنها را نیز برانگیز و جرئت گفتن تمام حرف هایت را با احساست داشته باش. »
مایا درن ، اولین فیلمش « سایه های بعدازظهر » (2) را با کمک الکساندر حمید و با یک دوربین دستی Bolex و سرمایه شخصی اش طی دو هفته در 1943 ساخت. این فیلم ترکیبی از عناصر سوررئالیستی است که با لحن قاطع زنانه راجع به وجدان و باطن آنسان ها صحبت می کند. درن در این فیلم به شدت تحت تاثیر سگ آندلسی بونوئل بوده است.
در فیلم های بعدی اش ، زمان و مکان های عجیب، فرم خاص، حقه های سینمایی و جادوی رقص را دنبال کرد. در سال 1946 او نخستین فیلمسازی بود که جایزه گوگنهایم را به خاطر خلاقیت در ایجاد تصاویر متحرک ، دریافت کرد. در همان سال رساله معروف خود تحت عنوان: « درهم ریختگی ایده آل در هنر، فرم و فیلم » را نیز منشر کرد. پس از دریافت بورس گوگنهایم به هیئاتی رفت تا فیلم « وودن » را که راجع به مذهب و آیینی با همین نام در آن منطقه بود بسازد. طی مدتی که در هیئاتی بود با مذهبی عجیب و مرموز آشنا شد و فیلمنامه " سوارکاران الهی " را نوشت. و چون آشنایی چندانی با مردمان آن ناحیه نداشت شروع به مطالعه و تحقیق در زمینه قوم شناسی کرد و طی این مدت با جوزف کمپل و گرگوری باستون مشورت کرد. نتایج تحقیقات کتابی شد با عنوان: « سوارکاران الهی: خدایان زنده هیئاتی ».
بر اساس همین کتاب و فیلمنامه ای که نوشت، طی سال های 1951-1947 فیلمی را با همین عنوان فیلمبرداری کرد و تا پایان زندگی اش نتوانست آن را به پایان برساند. بعدها همسر سومش، Teiji Ito و همسرش Charel فیلم را تدوین کردند و در سال 1978 آن را نمایش دادند. آن ها نریشن ها را طبق متن اصلی کتاب به فیلم اضافه کردند و با ساختار و ریتم فیلم همخوانی داشت. شاید بشود گفت این تنها فیلمی است که آیین و مناسک مذهب « وودن » را به چنین زیبایی بیان کرده است.
درن درباره احساسی که هنگام ساخت این فیلم و آشنایی با مذهب « وودن » داشته ، چنین می نویسد:
« مثل خوابهایم ، اینجا هم می بینم که در حال رقص هستم. این احساسم دوباره تکرار می شود...جز حالا که کسی دارد این لرزش ها و تنش ها را می بیند. شکاف بین لحظات زیادتر و پهن تر می شوند. سرم به اندازه یک طبل سنگین شده. هر ضربه ای پایم را تکان می دهد...همچون تیر فرورفته ای در زمین. ترانه ای در گوشم است. این آوا مرا به قعر می برد. نمی توانم پای گره خورده ام را باز کنم. در این کپسول گیر کرده ام...در این چاه صداها و آواها...جایی جز اینجا نیست.راهی به خارج نیست. تاریکی روشنی رگ های پایم را مثل گره می فشارد...نیروی عظیمی که توان تحملش را ندارم...تاریکی سپید به سویم می آید، سرم را می گیرد و احاطه ام می کند. در یک لحظه به سمت پایین کشیده می شوم و برمی گردم. همین. »
درن در سال 1961، یعنی زمانی که تنها 44 سال سن داشت و فقط 7 فیلم ساخته بود ، به طور ناگهانی بر اساس سکته مغزی در گذشت.
 
فیلم شناسی مایا درن:
1- گهواره جادوگر( 1943)/ بازیگر: مارسل دوشان/ سیاه و سفید/ ناتمام
2- سایه های بعد از ظهر ( 1943 ) /کارگردانان: مایا درن و الکساندر حمید/فیلمنامه نویس: مایا درن/ بازیگران: مایا درن و الکساندر حمید/ موسیقی: تی ای جی ایتو/ سیاه و سفید
3- زمین ( 1944 ) / بازیگران: جان کیج، الکساندر حمید، مایا درن
4- پژوهشی در رقص دوربین ( 1945 ) / بازیگر: تالی بتی / 13 دقیقه / سیاه و سفید / صامت
5- مناسک آینده( 1946 ) / بازیگران: ریتا کریستیانی، مایا درن / 14 دقیقه / سیاه و سفید / صامت
6- اندیشه خشونت ( 1948 ) / بازیگر: چاو لی چی / موسیقی: تی ای جی ایتو
7- چشم های باز شب ( 1958 ) / دستیار کارگردان: هریسون استار / فیلمنامه نویس: مایا درن / موسیقی : تی ای جی ایتو
8- سواراکاران الهی : خدایان زنده هیئاتی ( 1978 ) / تصاویر توسط درن گرفته شده بود اما در نهایت فیلم توسط " تی ای جی ایتو" و همسرش به پایان رسید.
تا کنون دو فیلم راجع به مایا درن و آثارش ساخته شده است که عبارتند از:
1- Invocation: Maya Deren ( 1987)/ کارگردان: یوهان کاپلان
2- در آینه مایا درن ( 2001 ) / کارگردان: مارتینا کودلاسک

نوشته خانم مینا کشاورز

لیست کامل آثار موجود را می توانید از  اینجا   یا اینجا دانلود کنید.  



بیوگرافی سرگئی آیزنشتاین Sergei M. Eisenstein

 

نوع مطلب :سرگئی آیزنشتاین ،

نوشته شده توسط:سینما اندیشه 3

بیوگرافی سرگئی آیزنشتاین Sergei M. Eisenstein

 

سرگئی میخایلویچ آیزنشتاین (۲۳ ژانویه ۱۸۹۸ - ۱۱ فوریه ۱۹۴۸) کارگردان و تئوریسین سینمای اهل شوروی بود.

 

 زندگینامه

او در ریگا پایتخت لاتویا کشور کوچکی در همسایگی لیتوانی و روسیه به دنیا آمد . پدرش یک معمار آلمانی و سرمعمار شهر ریگا بود و مادرش یک مسیحی ارتودکس بود. او در ۷ سالگی به همراه مادرش به پترزبورگ آم د. تنها فرزند خانواده بود و تنها همدمش در دوران کودکی زنی بود که از او پرستاری می‌کرد . در ۶ سالگی و در سفری که با پدر و مادرش به پاریس داشت برای اولین بار با سینما آشنا شد. از همان کودکی به نقاشی علاقه زیاد داشت و تا پایان عمر هم این علاقه از بین نرفت. در ۱۱ سالگی پدر و مادرش از هم جدا شدند ، مادرش پترزبورگ را ترک کرد و او توسط بستگان پدرش بزرگ شد. در ۱۹۱۵ (۱۷ سالگی) به خواست پدرش به انستیتو مهندسی عمران شهر پتروگراد وارد شد تا شغل پدرش را پیش بگیرد اما در طی دوران تحصیل ساعات فراوانی را در سالن تئاتر و سینما گذراند.


 

چنان که خود او می‌گوید «اگر انقلاب اکتبر نبود نمی‌توانستم آن سنتی را که مرا وا می‌داشت شغل پدرم را ادامه دهم بشکنم. مایه و توانایی شکستن این سنت در من وجود داشت اما فقط انقلاب به من این آزادی را داد که سرنوشتم را به دستان خودم بگیرم». پس از ۱۹۱۷ ایزنشتین در ارتش سرخ داوطلب شده و به عنوان تکنیسین به خدمت واحد مهندسی درآمد. به زودی استعدادهای هنری او شناخته شد و ایزنشتین به واحد تئاتر بخش سیاسی جبهه غرب فرستاده شد در آنجا به طراحی واگن‌های قطار تبلیغاتی و آثار تئاتری آماتوری مشغول شد. پس از ۱۹۲۰ و پایان جنگ داخلی، ایزنشتین از ارتش خارج شده و کارش را را در جنبش تئاتر پیشرو پی گرفت. او بر این عقیده بود که آنچه مردم و انقلاب از تئاتر می‌خواهند آن چیزی است که در نمایش‌های سنتی یافت می‌شود یعنی در سیرک. او می‌خواست که تئاتر «مونتاژی (ملغمه‌ای) از جذابیت هاً باشد و پیوسته تماشاگر را شوکه کند. » نمایش" در هر مرد خردمند به قدر کفایت سادگی هست؟" که در ۱۹۲۳ در تور نمایشی ایزنشتین به اجرا درآمد بازیگرانش تعداد زیادی آکروباتیست، و بندباز و دلقک بودند. اما به زودی از امکاناتی که تئاتر در اختیارش می‌گذاشت سرخورده شد و راه سینما را در پیش گرفت.

وی هدفش را در سینما خلق «هنری انقلابی بدون مصالحه»و «وارد کردن ضربات پی در پی بر آگاهی و احساسات تماشاگر عنوان می‌کند.» ایزنشتین فیلم «اعتصاب» اولین فیلم بلند خود را در ۱۹۲۴ ساخت. این فیلم از سوی روزنامه پراوادا «اولین اثر انقلابی سینمای ما» توصیف شد.یکی از خصوصیات بارز فیلم اعتصاب و در ضمن از خصوصیات منحصر به فرد سینمای ایزنشتین این است که او به جای روایت کردن ماجرای قهرمانهای فردی، سبک و سیاقی که چه در آن زمان و چه همین حالا بر سینما مسلط است، تلاش داشت تا با شخصیت‌های تیپیک و قهرمانان جمعی کار کند و این در هماهنگی کامل با مضمون فیلمهای او یعنی رخدادهای تاریخ انقلاب روسیه بود. اما در ضمن او به دنبال شیوه‌های جدیدی برای فیلمبرداری و تدوین فیلم بود. تئوری مونتاژ او که اهمیت و شهرت جهانی یافت محصول همین تلاش هاست.او می‌گفت:«برای من مونتاژ صرفا به هم چسباندن صحنه‌های فیلمبرداری شده متوالی نیست بلکه همجوار کردن دو صحنه مستقل از هم هست تا به این ترتیب معنای جدیدی از مجموع دو صحنه در ذهن بیننده حاصل شود»او این ایده را از شیوه خط نویسی ژاپنی و زمانی که به خاطر علاقه مندی به تئاتر ژاپن مشغول یادگیری زبان ژاپنی بود الهام گرفته بود. در خط نویسی ژاپنی وقتی نشانه گرافیکی«چاقو»در ترکیب با نشانه گرافیکی«قلب»قرار می‌گیرد، نشانه گرافیکی جدیدی ساخته می‌شود که منظور از آن"اظطراب"است. او در سال ۱۹۲۵ فیلم"رزمناو پوتمکین"را ساخت که شهرت جهانی پیدا کرد. در ۱۹۲۷ فیلم"اکتبر"را به مناسبت دهمین سالگرد انقلاب ساخت . در این فیلم ایزنشتین توانسته‌است با تکنیک خاص خود در مونتاژ از ترکیب نمایش مبارزات جمعی کارگران و صحنه‌های پرتحرک زد و خورد و تظاهرات با اشیا و عناصر نمادین مثل مجسمه ناپلئون، صلیب، ... یک شاهکار بسازد . وی پیش از ساخت این فیلم بارها و بارها فیلم"تعصب"گریفیث فیلمساز آمریکایی را تماشا کرد ، کسی که علاقه مندی ایزنشتین به سینما با تماشای آثار او آغاز شد. اما نمایش فیلم انتقادات فراوانی به دنبال داشت. جو انقلابی در حال شکسته شدن بود. پیش از آغاز نمایش فیلم تروتسکی از قدرت کنار گذاشته شد و بسیاری از ارجاعات به او در فیلم اجبارا حذف شد. به فیلم ایراد گرفته شد که روشنفکرانه‌است . فیلم بعدی او که به اجبار تغییر نام داده شده و"کهنه و نو" نام گرفت درباره سیاست‌های کشاورزی روسیه شوروی بود و با سانسور زیاد مواجه شد.

در سال ۱۹۲۹ سفری در چند کشور اروپایی داشت و از آنجا به آمریکا مسافرت کرد و با چاپلین و والت دیسنی آشنا شده و تحت تاثیر آثار والت دیسنی قرار گرفت. امیدوار بود که در آمریکا بتواند در فضای آزادتری کار فیلمسازی اش را ادامه دهد و تجربه‌ای از سینمای ناطق کسب کند. اما فیلمنامه‌هایی که برای شرکت آمریکایی پارامونت نوشت پذیرفته نشد و در کار در آمریکا شکست خورد. در همان زمان از سوی همسر «آپتن سینکلر» رمان نویس آمریکایی حمایت شد تا فیلمی در مکزیک بسازد. او طرح مفصلی برای این فیلم که «زنده باد مکزیک» نام گرفت تهیه کرد . اما فیلمبرداری به جای ۴ ماه ۱۳ ماه به طول انجامید و به همین خاطر کار نیمه تمام متوقف شده و کار تدوین فیلم هم بدون ایزنشتین انجام گرفت و خلاصه آنکه فیلم درب و داغون شد. ایزنشتین حسابی روحیه خود را باخت چون انتظار نداشت طرحی که به قول خودش پرشورترین طرح زندگی اش بود به چنین سرانجامی بیانجامد.

او در اواخر ۱۹۳۲ به شوروی بازگشت . اما بازگشت به شوروی از مشکلاتش کم نکرد. مقامات به دلیل غیبت طولانی اش با بدگمانی با او برخورد می‌کردندو سه سال طول کشید تا بالاخره طرحی از او برای تبدیل به فیلم مورد موافقت قرار گرفت. ایده او روایتی تاریخی از ساخته شدن شهر مسکو و تکامل و توسعه آن بود اما این طرح هم به سرانجام نرسید. در این مدت بیشتر وقت خود را به تدریس سینما می‌گذراند. در ۱۹۳۶ توانست ساخت فیلم «بژین مدوف» اولین فیلم صامت خود را آغاز کند. این فیلم درباره گروهی از جوانان پیشگام بود که از یک مزرعه اشتراکی در مقابل گولاک‌ها (دهقان‌های ثروتمند) دفاع می‌کردند. ایزنشتین ااز این زمینه برای نشان دادن درگیری میان یک پسر جوان و پدرش استفاده کرد که ملهم بود از احساسات و افکار خودش نسبت به پدرش. در انتهای فیلم پسر توسط پدر به قتل می‌رسد. اما فیلم توسط مقامات دستکاری و تخریب شد چون سیاست آنها تغییر کرده و آنها خواستار نگرش دیگری به مزارع جمعی بودند . حاصل دو سال کار ایزنشتین از دست رفت و او دوباره به تدریس و نقاشی بازگشت. فیلم بعدی او الکساندر نوسکی (۱۹۳۸) روایتی تاریخی از مقاومت مردم روسیه در مقابل متجاوزین «توتون» بود و به وضوح پیش نشانه‌ای از خطر کشورگشایی آلمان فاشیستی تلقی شده و تحسین شد اما به خاطر توافق نامه‌ای که کمی بعد میان استالین و هیتلر منعقد شد این فیلم به محاق رفت تا آنکه بار دیگر با آغاز جنگ جهانی دوم و تجاوز آلمان نازی به روسیه شوروی اجازه پخش پیدا کرد. آخرین پروژه سینمایی ایزنشتین، «ایوان مخوف»، یک پروژه سه قسمتی بود. قسمت اول فیلم در ۱۹۴۴ نمایش داده شد و مورد تحسین استالین قرار گرفته و جایزه استالین را نصیب ایزنشتین کرد چون با نگرش استالین به تاریخ روسیه مطابقت داشت. اما قسمت دوم آن (۱۹۴۶) تا سالها پس از مرگ ایزنشتین اجازه پخش پیدا نکرد. ظاهرا استالین در قسمت اول فیلم با شخصیت ایوان مخوف همذات پنداری کرده اما قسمت دوم انتظارات او را برآورده نمی‌کرد. ایزنشتین در دفترچه شرحی از ملاقاتی که در پی ایرادات استالین به قسمت دوم فیلم در کرملین انجام شد ارائه کرده‌است. یکی از شاگردان ایزنشتین می‌گوید که وی خطر کرده و در قسمت دوم فیلم تصویری از زوال حکومت استالین ارائه کرده بود که ممکن بود در آن زمان به قیمت جانش تمام شود. در پی ممنوعیت پخش قسمت دوم فیلم، صحنه‌های فیلمبرداری شده قسمت سوم نیز از بین رفت. در این دوران ایزنشتین به مکتوب کردن نظرات سینمایی و نیز خاطراتش پرداخت. حاصل آن چهار کتاب «شکل سینماً، »معنای سینماً، «یادداشت‌های یک کارگردان فیلم» و «خاطرات فناناپذیر» است. کار بر روی این آثار با چند بار سکته قلبی همزمان شد که باعث شد او به کارش سرعت بیشتری دهد . در ۱۹۴۸ پس از یک سکته قلبی در ۵۰ سالگی درگذشت.


فیلم‌شناسی

  • اعتصاب (۱۹۲۴)
  • رزمناو پوتمکین (۱۹۲۵)
  • اکتبر (ده روزی که دنیا را تکان داد) (۱۹۲۸)
  • خط مشی عمومی (کهنه و نو) (۱۹۲۹)
  • الکساندر نوسکی (۱۹۳۸)
  • ایوان مخوف ۱ (۱۹۴۳)
  • ایوان مخوف ۲ (۱۹۴۶)

کتاب‌شناسی

  • فرم فیلم(۱۹۴۹)
  • یادداشت‌های یک کارگردان فیلم(۱۹۵۹)

منبع:ویکی پدیا

لیست کامل آثار موجود را می توانید از  اینجا   یا اینجا دانلود کنید.  



بیوگرافی ژان پیر ملویل Jean-Pierre Melville

 

نوع مطلب :ژان پیر ملویل ،

نوشته شده توسط:سینما اندیشه 3

 

بیوگرافی ژان پیر ملویل Jean-Pierre Melville

ژان پیر مِلویل  Jean-Pierre Melville متولد اکتبر ۱۹۱۷ - ۲ اوت ۱۹۷۳) با نام اصلی ژان پیر گرومباخ، فیلمساز و کارگردان مشهور فرانسوی بود. او نامش را بدلیل علاقه به نویسندهٔ آمریکایی هرمان ملویل به «ملویل» تغییر داد.

او که یهودی بود در جنگ جهانی دوم خدمت کرده‌بود و در عملیات اژدها جنگیده بود. زمانی که از جنگ برگشت برای دریافت اجازه‌نامه‌ای جهت دستیاری کارگردان اقدام کرد، اما درخواست وی رد شد. بدون داشتن این پشتیبانی، تصمیم گرفت که به روش خودش فیلمسازی را آغاز کند.

وی به فیلمسازی مستقل تبدیل شد، استودیوی شخصی خود را تأسیس نمود و با فیلم‌نوآرهای تراژیک کمینه‌گرایی (مانند سامورایی یا دایره سرخ) مشهور گردید. ستارگان سینمای جذابی چون ژان پل بلموندو، لینو ونتورا و آلن دلون در فیلمهایش بازی کردند که دلون به احتمال بهترین نمایندهٔ تیپ بازیگر ملویلی است.

سبک ملویل در فیلمسازی به شدت تحت تأثیر سینمای آمریکا و اشیای نمادین و بت‌واره‌گونی چون اسلحه‌ها، لباس‌هایی چون بارانی‌ها و بخصوص کلاه‌هاست.

سبک مستقل و گزارشگرانهٔ فیلمسازی وی (که جزو اولین فیلمسازان فرانسوی بود که از مکانهای واقعی در فیلمهایش استفاده کرد)، تأثیر عمده‌ای بر سینمای موج نوی فرانسه داشته است. او همچنین نقش یک نویسنده را در فیلم از نفس افتاده اثر ژان لوک گدار که از آغازگران جنبش موج نو به شمار می‌رود، بازی کرده است. تا امروز، وی به‌عنوان کارگردانی که فیلمسازان دیگری چون جان وو، رینگو لام، کیرک ونگ یا کوئنتین تارانتینو از وی تأثیرپذیرفته‌اند، مطرح باقی مانده است.

فیلم‌شناسی

  • بیست و چهار ساعت از زندگی یک دلقک (۱۹۴۴)
  • سکوت دریا (۱۹۴۷)
  • کودکان وحشتناک (۱۹۵۰)
  • وقتی این نامه را بخوانی (۱۹۵۳)
  • باب قمارباز (۱۹۵۵)
  • دو مرد در منهتن (۱۹۵۹)
  • لئون مورن کشیش (۱۹۶۱)
  • کلاه (۱۹۶۲)
  • ارشد خانواده فرشو (۱۹۶۳)
  • نفس دوباره (۱۹۶۶)
  • سامورایی (۱۹۶۷)
  • ارتش سایه‌ها (۱۹۶۹)
  • دایره سرخ (۱۹۷۰)
  • یک پلیس (۱۹۷۲)

منبع:ویکی پدیا

لیست کامل آثار موجود را می توانید از  اینجا   یا اینجا دانلود کنید.  

 

فروش فیلم های سینمای فرانسه زبان اصلی برای تقویت زبان فرانسه



بیوگرافی کاستا گاوراس costa gavras

 

نوع مطلب :کاستا گاوراس ،

نوشته شده توسط:سینما اندیشه 3

 

 

بیوگرافی کاستا گاوراس costa gavras

کوستا گاوراس (کوتاه شده کنستانتینوس گاوراس،  متولد ۱۳ فوریه ۱۹۳۳ کارگردان یونانی‌تبار فرانسوی است.


 

زندگی و حرفه

او فعالیت‌های سیاسی خود را از کودکی آغاز کرد و آن را از پدر به ارث برد. پدرش یک ارتشی یونانی بود.که در برابرهجوم ارتش نازی مقاومت کرد ولی پس از جنگ دولت یونان گاوراس را به اتهام کمونیست بودن از کشور تبعید کرد.

او در ابتدا تمایل داشت که به امریکا برود و در آنجا سینما بخواند. ولی به دلیل کمونیست بودن مک کارتیسم امریکا از پذیرش او سرباز زد. گاوراس به فرانسه رفت و در سوربن ادبیات خواند و به عنوان دستیار کارگردان با بسیاری از فیلم سازان فرانسوی همکاری نمود.

او در اولین تجربه خود با نام «قتل ماشین خواب ۱۹۶۶» از تکنیک‌های خاص کارگردانی که دوستش داشت یعنی رنوارودمی استفاده نمود که بیشتر به تعریف داستان فیلم توجه کرد تا به دغدغه فرم.

پس از حکومت نظامیان بر کشور گاوراس تمرکز خود را بر وقایع کشور مادریش قرار داد و فیلم سینمایی «زد» را در سال ۱۹۶۹ کارگردانی کرد. این فیلم اشاره به قتل گریگوری لمبراکیس نماینده چپ‌گرای پارلمان یونان دارد که در ۱۹۶۳ به دست نیروهای راست‌گرا در یونان صورت گرفت.

از دیگر آثار گاوراس «اعتراف» (۱۹۷۰) درباره زندان‌های پشت دیوار آهنین، «حکومت نظامی» (۱۹۷۳) درباره مبارزات گروه‌های ضد امریکایی اروگوئه، «گمشده» (۱۹۸۲) در مورد کودتای ژنرال پینوشه در شیلی، «هاناک» (۱۹۸۳) در مورد جنایات اسرائیل، «جعبه موسیقی» (۱۹۸۹) بر محور حضور جنایتکاران نازی در امریکا و «آمین» (۲۰۰۳) در مورد روابط نازی‌ها با واتیکان موجب شدند که فیلم‌های کمتر سیاسی او از قبیل «شهر دیوانه» (۱۹۹۷) چندان به چشم نیایند.

فیلم «بهشت غرب» (Eden Is West) نام تازه‌ترین اثر «کوستا گاوراس» است که بعد از ساخت فیلم «ساطور» در سال ۲۰۰۵، تاکنون فیلمی نساخته بود. محور اصلی فیلم «بهشت غرب» مسئله (مهاجرت) است. فیلمنامه این اثر را خود «گاوراس» با همکاری «ژان کلود گرومبرگ» نوشته‌است. و بازیگر اصلی فیلم «ریکاردو اسکامارچیو» نام دارد که یک ایتالیایی است. این فیلم ابتدا در تاریخ ۱۱ فوریه ۲۰۰۹ (۲۳ بهمن ۱۳۸۷) در فرانسه به نمایش درخواهد آمد.

 

منبع:ویکی پدیا

لیست کامل آثار موجود را می توانید از  اینجا   یا اینجا دانلود کنید.  



  • تعداد کل صفحات:7 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7