تبلیغات
سینما اندیشه 3 - میکل آنجلو آنتونیونی Michelangelo Antonioni

سینما اندیشه 3

زندگینامه کارگردانهای شاخص

 

 

 

بیوگرافی میکل آنجلو آنتونیونی  Michelangelo Antonioni

میکل‌آنجلو آنتونیونی  Michelangelo Antonioni (۲۹ سپتامبر ۱۹۱۲ - ۳۰ ژوئیه ۲۰۰۷) فیلم‌نامه نویس و کارگردان ایتالیایی بود

زندگی و کارنامه

میکل‌آنجلو آنتونیونی در بیست ونهم سپتامبر سال ۱۹۱۲ در خانواده‌ای توانگر از زمین داران "فرارا" Ferrara در اباختران ایتالیا زاده شد.[۷] فرارا شهریست در مرز میان "امیلیا" Emilia و "ونزیا" Venezia که بگفتهٔ آنتونیونی " شهر کوچکی است در دشت "پادوان" Paduan باستانی و خاموش" بنا به یادمان‌های خانواده اش در نزدیکهای ده سالگی او آدمک نگاره می‌زد و برای شان جایگاه بازی می ساخت. در نوجوانی به نگاره گری پرداخت و گرایش به چهره گری را بیشتر از چشم انداز سازی نشان می‌داد.

آنتونیونی در ۲۳ سالگی دانشنامهٔ خودرا در رشتهٔ اقتصاد و بازرگانی از دانشگاه "بولونیا" Bologna دریافت نمود. اگرچه در هنگام دانشجویی اش بود که نوشتن داستان و نمایشنامه را آغاز کرد و برخی از آنها را نیز به پرده آورده و کارگردانی نمود. او در دانشگاه یکی از پایه گذاران گروه نمایش و قهرمان بازی تنیس بود. همچنین او برای گاهنامه‌های شهرش بازنگری‌های خرده گیرانه از فیلمهای آمریکایی و ایتالیایی می‌نوشت و اندکی از آن پس برآن شد تا که خود به فیلمسازی بپردازد.

برای نخستین کارش او می خواست فیلم گواهاکی از زندگی بیماران روانی بسازد " نخستین باری که با دوربین فیلمبرداری (۱۶ میلیمتری بل اند هاول Bell & Howell ) نگریستم در آسایشگاه بیماران روانی بود.". در آغاز بیماران به او در بپا ساختن افزارها و دوربینهای فیلم یاری دادند "ما دوربین‌ها و چراغها را بپا داشتیم و دیوانگان در در جاهاشان در پیرامون اطاق به آوردهٔ فیلمنامه به سامان ایستادند. آنها از دستورهای ما به فروتنی فرمان می‌بردند و بسیار نگاهبان بودند تا که نادرست و نا پسند نباشند. رفتارشان بسیار دل انگیز می نمود و من خرسند بودم که همه چیز خوب پیش می‌رود" اما همینکه آنتونیونی چراغ‌های پردرخشش را روشن نمود بیماران به آشوب آمدند. و "چهره هاشان که تا آنگاه آرام می نمود بناگاه برافروخته و آسیمه گردید. وسپس نوبت به ما شد که هراسان شویم. دوربین گارمان حتی توان آن نداشت که دوربین را از کار بدارد و خاموش کند و من نه در خود این توان میدیدم که بتوانم دستوری دهم. و به فرجام این رانشگار آسایشگاه بود که فریاد سر داد که " بس است . چراغ‌ها را خاموش کنید." و در اطاقی نیمه تاریک، ما انبوه تنهای به هم پیچیده‌ای را می دیدیم که گویی در شکنج مرگ گریبان گیرند". و از این بود آنتونیونی بر آن یازید تا که از فیلم سازی دست بشوید.

در ۱۹۴۰، او به رم رهسپار شد تا به آوند دستیار "کنت ویتوری چینی" Count Vittori Cini به کار پردازد. این کار به درازا نکشید و چندی ازآن پس او به کارمندی بانک و پس از آن برای کار به روزنامهٔ سینمایی Il Corriere Padano پیو ست که ویراستار آن ویتوریو موسولینی پسر رهبر فاشیست ایتالیا بنیتو موسولینی بود. خرده گیری‌های سخت و تند او از فیلم‌های ایتالیایی آن روزگار به پدیداری نشان از ستیزه گری او داشتند در رویارویی با نهاد فاشیسم، که در این چرخه پشتوانهٔ ساختن آن فیلمها را فراهم می نمود، وازین روی بود که نبشته‌های اورا همیشه بریده و درمی دریدند. و در ین گاهان بود که او دوباره به فیلم سازی گرایش گرفت. و در بنیاد فیلمسازی آزمونی Institute of Experimental Filmmaking به آموختن ارته‌های فیلم پرداخت. و در این هنگام بود که او به نوشتن چند فیلمنامه پرداخت که یکی از آنها "خلبانی باز می‌گردد " Un Pilota Ritorna بود که آن را با یاری کارگردان نو خاسته‌ای در آن چرخه روبرتو روسلینی نوشت.

در ۱۹۴۳ او به "فرارا" بازگشت و بازرگانی همشهری را پیدا نمود که پذیرا گشت تا که برای نخستین فیلم او سرمایه بگذارد. این فیلمی گواهاک documentary بود از زندگی پر ستوه ماهیگیران همسایه بنام "مردمان درهٔ پو" Gente del Po. اگرچه نیروهای فراگرفت آلمانی بخشهای درازی ازین فیلم را از میان بردند ولی خوشبختانه بخشی به درازای ۹ دقیقه از آن بجای ماند که به آوند پیش پرده‌ای برای فیلم "جادو شده" Spellboundآلفرد هیچکاک در جشنوارهٔ ۱۹۴۷ فیلم ونیز نشان داده شد.

پس از جنگ دوم جهانی آنتونیونی بار دیگر به نوشتن بازکاوی فیلم و ساختن فیلم‌های کوتاه گواهاک، مانند فیلمی از زندگی سپوران رم، پرداخت . او همچنین فیلمنامه‌هایی برای دیگر فیلمسازان همچون فیلمنامهٔ "شیخ سپید" Lo Sceicco bianco با بازی آلبرتوسوردی را برای فدریکو فلینی نوشت.

فیلم‌های نخستین در دههٔ ۱۹۵۰

نخستین فیلم بلند داستانی آنتونیونی "داستان یک شیدایی" Cronaca di un Amore بر پایهٔ داستانی از جیمز ام کین James M. Cain بنام "پستچی همیشه دو بار زنگ می‌زند" بود که در ۱۹۵۰ به پرده آمد وبرندهٔ پاداشن ی بزرگ میان میهن‌ها از جشنوارهٔ "پونتا دل است" Punta del Este در ۱۹۵۱ گردید. در آغازخرده گیران این فیلم را ناوفاداری کارگردانی از رده‌های میانی به نوشدایی neo-realism دریافتند. این فیلم زندگی کارخانه دار توانگری را بازمی گوید که کارآگاهی را به کار می گمارد تا از زندگی پنهانی همسرش پرده بردارد. کارگردان با بکارگیری انگارهٔ ساختمان‌ها می کوشد تا از جهان درونی قهرمان‌های داستان بازتابی فراآرد. پس از آن در ۱۹۵۲ او فیلم "شکست خورده" I Vinti را ساخت که ازسوی بنیادی کاتولیک سرمایه گذاری شده بود تا که نادرستخویی جوانان اروپا را در روزگار پس از جنگ دوم جهانی نشان دهد.این فیلم در سه بخش بزه کاری جوانان را در پاریس، لندن و رم نشان می‌دهد. هرچند آنتونیونی فیلم را بهانه‌ای می‌کند تا یک گواهاک بس کارشده را به آزمونی شیوه مند بگردانداز پدیدهٔ بیزاری و ازخودبیگانگی جوانان. سپس در ۱۹۵۳ "بانویی بدون کاملیا" La Signora Senza Camelie راساخت که یکی از کارهای به ناروا فراموش شدهٔ اوست که با نگاهی خشمگین از سینمای ایتالیا خرده گیری می‌کرد. وازین روی بود که سوفیا لورن و جینا لولو بریجیدا به نگرانی از بر انگیختن کین دست اندرکاران نیرومند سینما ازبازی در آن سرباز زدند. این فیلم داستان "کلارا" دختر زیبای فروشنده ایست که "ارکوله" فرا آورد کنندهٔ فیلم او را می‌یابد و "کلارا" یک شبه ره پر نامی می‌گیرد. "ارکوله" که از تنگ چشمی به دلاویزان بسیار "کلارا" اورا به همسری می‌گیرد سر انجام مایهٔ در خود شکستگی این هنر پیشهٔ جوان می‌شود.

در ۱۹۵۴ زندگی زناشویی ۱۲ سالهٔ آنتونیونی با همسرش "لتیزیا بالبونی" Letizia Balboni به جدایی پایان گرفت و چندی ازآن پس لتیزیا درین باره بیاد آورد که "ما درخاموشی میزیستیم. و به آژده‌ای رسیده بودیم که پیاممان را تنها با کمک کسگانه‌های آفریدهٔ او می‌توانستیم به یکدیگر بر سانیم و او در بارهٔ پرورش کسگانه‌هایش از من راهنمایی می جست. او تنها یک راه را برای خودآشکاری می‌شناخت وآن به کمک کارهایش بود. روش آنتونیونی آنست که بگذارد تا بازیکنانش آشفتگی‌های درونی اورا در فیلمهایش زندگی کنند. او به یاری این جای گذینان تنش‌های درونی خویش را زندگی می‌کند." آنتونیونی پس از این به اندوهناکی ژرفا فرو شدو بی خوابیش فزونی گرفت. و چه بسا که تا دمدمه‌های پگاهان به نبشتن فیلمنامه می‌پرداخت.

در ۱۹۵۵ هنگامیکه آنتونیونی به فرازای درون آشفتگی خویش رسیده بود توانست تا به نخستین پیروزی هنریش دست یابد. فیلم "دوستان دختر" Le Amiche او که برندهٔ پاداشن شیر سیمین جشنواره ونیز شد داستان زندگی پوچ و بی شیدایی گروهی از زنان ردهٔ میانی شهر تورین Turin را باز می نمایاند. شیوهٔ چند لایهٔ بررسی آنتونیونی از نگرانی هاو دل پریشانی‌های زنان تا به امروزه و همواره ازین پس یکی از ارجمندترین برداشت‌های سینمایی شناخته شده و خواهد شد. با این فیلم بود که او آزمودن روش درآوری improvisation در صحنه را آغاز نمود. " تنها درآن هنگام که من چشمم را به سوراخ دوربین می فشرم و بازیکنان را به بازی آغاز می دارم است که انگاشت برازای صحنه رادر می یابم" او این روش را در فیلم پرآوازهٔ ۱۹۵۷ خود "فریاد خشم" Il Grido دنبال کرد. این فیلم داستان کارگری از سرنشینان درهٔ پو Po Valley است که همسرش او را رها می‌کند. بیچارگی درونی و تنهایی این کسگانه در چشم اندازی تهی از زیستایی و بخودواگذاشته بازتاب خویش را می‌یابد. و این به کارگیری از چشم اندازها بود که از آن پس نماد کارهای آنتونیونی گردید. این فیلم پل پیوند دهی میان کارهای نخستین و شاهکارهای آینده او بود

 آغاز سینمای ویژهٔ آنتونیونی و فیلمهای سه گانهٔ دههٔ ۱۹۶۰

در هنگام صدا گذاری به "فریاد خشم" بود که آنتونیونی با مونیکا ویتی Monica Vitti ستارهٔ آیندهٔ فیلمهایش آشنا شد و به او دلبست. برای دوسال بود که آنتونیونی نمی‌توانست تهیه کننده‌ای برای فیلمهایش بیابد تاکه سر انجام در سال ۱۹۵۹ سرمایه گذاری را برای فیلم جدید خود "رویداد" پیدا نمود. اما پیش از آنکه ساختن "رویداد" به پایان رسد این فیلم به آستانهٔ ازمیان رفتن رسید چراکه سرمایه گذار بی پول و پلای آن از پشتبانی فیلم در میانهٔ فیلمبرداری دست کشید. به گفتهٔ آنتونیونی " کار به جایی رسیده بود که ما دیگر غذایی برای خوردن هم نداشتیم تعدادی از کارگران فیلم ما را رها کردند واگرچه ما توانستیم بجایشان دسته‌ای دیگر را بکار گیریم اما آنها نیز ما را بخود واگذاشتند و رفتند. من بیست هزار متر فیلم داشتم و هنر پیشه‌ها یم با من ماندند. پس من خود دوربین بدوش برده و فیلمبرداری را ادامه دادم" سر انجام تهیه کننده‌ای دیگر برای فیلم پیدا شد.

فیلم "رویداد" که بسیاری آن را شاهکار آنتونیونی می‌دانند، فیلمی ست که زبان سینما را دگرگونی و تازگی داد و میدهٔ گردش کارهای کارگردانی آنتونیونی گشت . اگرچه هنگامیکه این فیلم در جشنوارهٔ ۱۹۶۰ کان به نمایش آمد بسیاری از تماشاگران آن را هو کردند و گروهی از آنان به خشم از نمایشکده بیرون شدند. کارگردان و هنرپیشه‌ها ی فیلم در نخست می پنداشتند که برای همیشه آیندهٔ کاریشان تباهی گرفته است. اما اندکی دیرتر از آن شب روبرتو روسلینی و گروهی دیگر از نامداران سینمای ایتالیا آوایه‌ای نوشتند و آنرا روز دیگر پخش نمودند. در آوایه چنین آمده بود: " با آگاهی از ارجمندی تکتایانه فیلم رویداد میکل آنجلو آنتونیونی و افسرده از پدیدهٔ دشمنانه‌ای که از آن برخاست . دستینه گذاران زیرین که همگی از بازکاوان و دست اندرکاران سینمایند آهیخته سر برآنند تا که سازندهٔ این فیلم را بستایند." و آنگاه بود که افسانهٔ "رویداد" پدیدار شد، فیلمی که تماشاگران کان هویش کردند و با این همه برندهٔ پاداشن ویژهٔ داوران جشنواره شد. در ۱۹۶۱ ماهنامهٔ انگلیسی , Sight and Sound, با دید جویی از ۷۰ نفر از بازکاوان فیلم در سراسر جهان نه تنها "رویداد" را آفرین گفت که بل آنرا به آوند دومین از همیشه بهترین فیلم ها، پس از "شهروند کین" Citizen Kane اورسن ولز ، برگزید.


پس از "رویداد" آنتونیونی دوفیلم دیگر "شب" La Notte برندهٔ پاداشن خرس زرین جشنوارهٔ فیلم ۱۹۶۱ برلین و "خورشیدگرفتگی" L’Eclisse را ساخت ."شب" داستان "جیوانی" نویسنده‌ای بخودپرداز (با بازی مارچلو ماسترویانی) و "لیدیا" همسر بیزار شده اش (با بازی ژان مورو) را باز می نماید .این فیلم به آرامی پژوهشی ست تلخ از درهم ریختگی پیوندهای نودین و تنهایی‌های نهادین مردمان نو. پایان به یادماندنی فیلم یکی از بهترین‌ها در کارهای آنتونیونی ست که به شیوایی نود بیگانگی را در همگانگی‌های امروزین نمایان می‌کند. فیلم "خورشیدگرفتگی" در ۱۹۶۲ داستان "ویتوریا" دختر برگردان کنندهٔ زبان (مونیکا ویتی) را می‌گوید که پیوند گسسته از دوست پسرش با جوانی به خودبس در بازار برگه‌های بهادار (آلن دولون) آشنا می‌شود. واژگونی بازار برگه‌های بهادار رم پس زمینه‌ای جستجویی سست و سبک مایه می‌شود برای یافتن نود شیدایی و میانوایی. فیلمبرداری درانگاشتانهٔ impressionistic سیاه و سپید "جیانی دی ونانزو" Gianni di Venanzo چشم اندازی جادوکننده از ناخشنودی و از خود بیگانگی می آفریند. و پایان این فیلم دگرباره بس گفتگو بر انگیز می‌گردد.چراکه فیلم در پایان خود کسگانه‌های نخست خویش را رها می‌کند و بجای آن با پیوستن ۵۸ انداز، که بیشترشان از گوشهٔ خیابانی گرفته شده اند که در آنجا دو دلباخته یکدگر را می دیدند فیلم به انجاممی‌رسد واین اندازها از آبی است که از بشکه‌ای نشت می‌کند، ترمز اتوبوسی است که جیغ می‌کشد، فواره یی است که بسته می‌شود و هواپیمایی ست که بر فراز آسمان گم می‌شود. و به انجام گوشهٔ از خیابان تاریک و تهی می‌گردد و دوربین به یک سپیدی خیره می‌شود که روشنایی یک چراغ خیابانی را در سپیدایی خود می‌زداید. بگفتهٔ آنتونیونی او میخواهد که "خورشید گرفتگی همهٔ نود و ناک‌ها را" نشان دهد.و "شاید که میاناها یی در این پایان باشد اما آنها برای همهٔ ما یکی نیستند".


در ۱۹۶۴ آنتونیونی نخستین فیلم رنگی خویش بنام "کویر سرخ" Rosso Il Deserto را ساخت. فیلم داستان زن خانه دار آسیمه سری را می‌گوید ( با بازی مونیکا ویتی) که هنوز از دهشت برخورد بیمناک خودرویش به درمان نیامده است. او تن آمیزی کوتاه دارد با کارخانه داری که همسرش (با بازی ریچارد هاریس) برای او کار می‌کند. نو آوری ویژهٔ آنتونیونی در این فیلم آنست که او برای نشان دادن نودش روانی و پریشانی زن داستان دستور داده بود تا اطاق ها، خیابان ها، درخت ها، گیسوان و حتی سیب‌ها را رنگ کنند واین رنگ آمیزی برای آنکه ناترازی و آشفتگی روانی او را نمایانتر کند در صحنه‌های دیگر رنگهای دیگر می‌گرفت.

در میانهٔ سالهای دههٔ ۱۹۶۰ آنتونیونی بس شناخته شده بود و فیلمهایش در جشنواره‌های گوناگون در سراسر جهان به پرده درآمده و کارهایش مایهٔ بازکاوی و پژوهش سینماشناسان جهان گشته بود. چنین آوازه اش بود که هالیوود را بدرگاه او کشانید و شگفت آنکه او با بنگاه فیلم MGM پیمان ساختن سه فیلم را دستینه گذاشت.

 سه گانهٔ هالیوود در دههٔ ۱۹۷۰ و دوران خاموشی

نجستین از فیلم‌های هالیوودی او "بزرگ گارش" Blow-Up به زبان انگلیسی و با بازی دوید همینگز David Hemmings و وانسا رد گریو Vanessa Redgrave بود. اگرچه این فیلم با شتاب تند گام و داستان آشنای خود از سبک آهسته گام و داستان‌های دیر آشنای آنتونیونی دورتر می نمود، ولی هنوز از آن پیچیدگی و پریشانی ویژهٔ فیلم‌های پیشین او نشانی داشت. این فیلم داستان عکاسی ست سردنود و تنها که چنین پدیدارست که در گذار خویش از کالبد کشته‌ای پنهان در چشم اندازی عکس گرفته است. در پس زمینهٔ داستان مایه‌های تن بارگی و زرق وبرق و داروهای انگاره آور آگهی از گندوایی روزگار می‌دهند و بندوبست‌های پوک آن و کارگردان درین پیرامون به بررسی گشته‌ها و ترازشان با انگاره‌ها می‌پردازد. آیا براستی کسی کشته شده است؟ و اگر که راست است آن راستی را چه ارزشی است و چه برازشی ؟ و چه ناهمگونی است میان انگارهٔ کشتن و خود کشتن ؟ پایان فیلم "بزرگ گارش" پایانی اندیش زاست که در آن بازیگران تنیس بدون توپ ادای بازی در می‌آورند. و تماشاگر بجای دریافت چارهٔ داستان به پرسیدن بیشتر وادار می‌شود.


در ۱۹۷۰، پس از آنکه فیلم "بزرگ گارش" از سوی تماشاگران پذیرفته شد و در بازار با فروش سودآوری روبرو شد، آنتونیونی به آمریکا آمد تا نخستین فیلم پرهزینهٔ خویش "بلندی زابریسکی" Zabriskie Point رادر بارهٔ جنبش پرخاش دانشجویی بسازد. او دستهٔ از هنر پیشگان ناشناس را برای این فیلم بکار گرفت و بر آن شد تا خودرون آمریکا را باز یابد و آنچه او یافت هم زیبایی بود و هم افسردگیی پنهان در مردمانش، در بزرگراه هایش، در نگارتخته‌ها ی بزرگ آگهی هایش در دوسوی جاده ها، و در چشم انداز گستردهٔ "درهٔ مرگ" Death Valley. بلندی زابریسکی بر لبهٔ "کوه‌های سوگواری " the Funeral Mountains در کالیفرنیا برفراز چشم اندازی رنگین و دست نخورده از تپه ماهورهای "درهٔ مرگ" زمینه‌ای می‌شود برای کاوش آنتونیونی ازجستجوی بیگناهی ای از دست شدهٔ آمریکا . به همراه آهنگهای "پینک فلوید" Pink Floyd و "گریتفول دد" The Grateful Dead این فیلم داستان "مارک"، پسر شورشی خانواده‌ای توانمند را دنبال می‌کند که پس از آنکه یک پرخاش دانشجویی به خشونت می انجامد با هواپیمایی دزدیده شده به "درهٔ مرگ" پرواز می‌کند و در آنجا به "داریا" یک دختر جوان دستیار بر می‌خورد.

بر واژ با سودآوری فیلم "بزرگ گارش"، "بلندی زابریسکی" با شکست در فروش و با زیانی بزرگ برای بنگاه فیلم MGM انجامید.آنتو نیونی درخودشکسته و سرخورده برای پنج سال خاموش ماند و اگرچه "راه نورد" The Passenger فیلم ۱۹۷۵ او (با بازی جک نیکلسون) یکی از ارجمندترین فیلمهای دههٔ ۱۹۷۰ شناخته شد، آیندهٔ کاری او برای همیشه تیره گردید. "ره نورد" داستان "دوید لاک" گزارشگر سرخورده و دیر باور تلویزیونیی است که به آفریقای اپاختر آمده تا جنگهای در میهنی را دنبال کند. مردی در میهمان سرایش مرده ست و او خود را به جای آن مرده وانمود می‌کند. و از اینروست که اندکی از آن پس می باید که با مردمانی ناشناس و دوستان و همسری بیگانه که بجستجوی آن مرده آمده اند روبرو شود و مدارا کند. واین فیلمی بود اندیشناک و پر پریش که کسایی مردمان و سرشت و سرنوشتشان را به پرسش می‌گرفت و مرز میان گشته‌ها و انگاشته را می آزمایید. هفت دقیقهٔ سترگ و شگرف پایانی این فیلم، که سرانجام "لاک" را در یک برداشت تک و دراز نشان می‌دهد، یکی از گفتگو برانگیزترین انداخت‌های تاریخ سینماست. دوربین از اطاق او بیرون کشیده می‌شود و در حیاط به پرسه می‌رود و مردمان و چیزها به درون انداز می‌آیند و برون می‌شوند تاکه دوربین در چرخهٔ خود به اطاق باز می‌گردد و لاک را مرده می‌یابد.

 چرخهٔ بازگشت و فیلم‌های دههٔ ۱۹۸۰ و چرخهٔ ناتوانی

پس از "ره نورد" آنتونیونی آشکار نمود که می خواهد چند هنگامی را به آموختن ارته‌های نو بپردازد.اما پس از پنج سال "مونیکا ویتی" از او خواست که بازگردد و فیلم ایتالیایی تلویزیونی "راز اوبروالد" Il Mistery di Oberwald را بسازد. این فیلم که با ویدئو گرفته شده و سپس بروی نوار فیلم برگردان گشته است بس سبکتر و کم مایه تر از فیلمهای پیشین او بود اما به گفتهٔ آنتونیونی به او پروای آن داد تا که "از یازش پر نگرانش به زیبایی و درستخویی و از فزون خواستی بیمارگونش به خودآشکارسازی برای چندگاهی بگریزد" این فیلم برندهٔ پاداشن نوار سیمین برای هنایش‌های دیده‌ای visual effects از جشنوارهٔ فیلم ونیز در ۱۹۸۰ شد.


آنتونیونی با فیلم پایانی خویش "شناسایی یک زن" Identificazione di una donna در ۱۹۸۲ به هوای فیلمهای پیشینش و کاوش در شکنندگی پیوندها ی دلبستگی وتن بارگی و به پرسش کشیدن کسایی بازگشت. در این فیلم "نیکولو" فیلمسازی جداشده از همسرش بجستجوی زنی است همه براز برای بازی در فیلمش که همچنین بتواند تاجایگذین همسرش گردد. او آمیزشی نه چندان آسان با "آیدا" هنرپیشه‌ای جوان و "ماوی" زن زیبایی از ردهٔ والاتباران را آغاز می‌کند ولی این هردو پیوست او را به سرگشتگیی ژرف فرو می کشاندو نودی از بیچارگی در همهٔ فیلم نشت می‌کند. و در یکی از بیاد ماندنی‌ترین دیدزارهای فیلم "نیکولو" و "ماوی" به هنگام رانندگی در یک بزرگراه در مه‌ای رازگونه فراپوشیده می‌شوند . هنگامی که "شناسایی یک زن" در جشنوارهٔ فیلم نیو یورک به پرده آمد او در پاسخ به خرده گیرانش در گفتگویی با لس آنجلس تایمز گفت " من در درازای بلند هنگام کارهایم در رویارویی با بسیاری از بینش‌ها و دشواریها زندگی کرده ام که دیگر برایم تا اندازه‌ای بی ارزشند". "شناسایی یک زن" به فرجام با آمیزه از پاره‌ای فراوایی metaphisical و پاره‌ای دل انگیختگی viscersl در ایتالیا فروشی بس سودزا داشت و در۱۹۸۲ برندهٔ پاداشن سی و پنجمین سالگرد جشنوارهٔ فیلم کان گردید.

دز ۱۹۸۵، هنگامیکه آنتونیونی در پردازش به فیلمی کوتاه از یکی از داستان هایش بود به افند قلبی دچار شد و ان کار را بناچار به یکسو نهاد. و سال پس از آن برای دومین بار زناشویی گرفت و سپس با همسر تازه اش "انریکا فیکو" Enrica Fico در پارانه apartment ای در رم به آرامی به زندگی پرداخت. اما اینک او بسختی سخن می‌گفت و بخش بزرگی از کارهای کارگردانیش را به یاری "انریکا" انجام می‌داد که او دستورهای آنتونیونی را برای بازیگران روشن می‌کرد. درین گاهان آنتونیونی یک فیلم گواهاک تلویزیونی از جام جهانی ۱۹۹۰ ساخت و سپس در ۱۹۹۵ فراورکنندگان ایتالیایی او را از بازنشستگیش کشانیدند تا که فیلمی بر پایهٔ نسکی از داستان هایش بسازد. آین فیلم "در فراسوی ابرها" Al Di La Delle Nuvole نام داشت که با یاری کارگردان آلمانی ویم وندرز Wim Wenders ساخته شد. آنتونیونی با این فیلم پرده‌ای روشن از نودها و ناک‌ها می تند که نیازشی است در چهار بخش از شیدایی و از دست رفتگی و چنین می نماید که این فیلم بهرهٔ همهٔ دل نگرانی‌های زندگی هنری او ست. "در فراسوی ابرها" در جشنوارهٔ فیلم ونیز برندهٔ پاداشن بازکاوان میان میهنی گردید. در همان سال او پاداشن اسکار را برای همهٔ دستاوردهایش در چرخه‌های زندگی دریافت کرد.

در ۲۰۰۴ با همکاری "استون سادربرگ" Steven Soderbergh و کارگردان هنگ کنگی "ونگ کار-وی" Wong Kar-wai سه گانهٔ trilogy "پتیار" Eros را ساخت که دربارهٔ شیدایی و تن بارگی بود. او همچنین فیلم کوتاه "نگاه میکل آنجلو" Lo Sguardo di Michelangelo را ساخت که فیلمی آرام و نیایشی دلپزیر از تندیس موسی ساختهٔ میکل آنجلو در کلیسای سن پیتر رم بود.

آنتونیونی روز دوشنبه سیم جولای ۲۰۰۷ در خانه اش در رم درگذشت و در همان روز بود که مرگ اینگمار برگمن را نیز درربود.

داوری

فیلم‌های آنتونیونی ساختاری پیچیده دارند که بر انگیزانندهٔ کاوش و پژوهش اند در میانای فریبایشان. این کارها ی نا آشکار و رازدار پرسش هایی دشوار را بهانه می‌شوند، و در برابر چاره جویی ‌های آسان پایداری می‌کنند. راستاهای آشنای داستانی جای خویش را به انگاشت‌های جدااز هم می‌دهند و بازی‌های ناپیوسته و نا بجایشان گونه‌ای از ایستایی را بهره می‌آورند که پرداخته به اندیشارهای بی چهر و نود وناک‌های سایه وارند. و چنین ست که تماشاگر در رویارویی با این درنگ، خواسته و ناخواسته می باید از انگاشت ناپیوستهٔ خویش به فیلم یاری جوید. و این سرخوردگی و یخ زدگی از نارسایی پیام و ناتوانی وناشدایی رسانیدن پنداشت ست که سرنوشت کسگانه‌های آنتونیونی را سرانجام می‌دهد و آنان که در به خود بیگانگی خویش دچارند و ناتوانند از یافتن هیچ چاره بناچار یا ناپدید می‌شوند، یا از همه چیز دست می‌کشند و به سرنوشت خویش تن می نهند و یا که می‌میرند. اندیشار رها کردن در آفرینندگی آنتونیونی ساختاری کانونی است. او بودنی‌ها را از بودن بازمی دارد تا به نبودنی‌ها آشکاری دهد. برای نمون راجرابرت Roger Ebert در واکنش به این گفتگو در فیلم "رویداد" -- به من بگو دوستت دارم و دوستت خواهم داشت. بگو دوستت ندارم و دوستت نخواهم داشت -- می‌نویسد " در آن هنگام که این گفتگو در میانهٔ ژرف فیلم "رویداد" میکل آنجلو آنتونیونی به گوشمی‌رسد دیگر این برخورد هیچ پیوندی با دوست داشتن ندارد وآن بیشتر به تلاشی می ماند برای وقت کشی. مانند یک فال ورق یا انداختن سکه‌ای برای شیرو خط. حتی ممکن است که این کس‌ها یکدگر را دوست دارند یا می‌توانند همدیگر رادوست داشته باشند یا یکدگر را دوست داشته بودند. و یا دوست خواهند داشت. به گفتهٔ "پالین کایل" Pauline Kael آنها سطحی تر از آنند که به راستی تنها باشند . و کسانی هستند که می کوشند تا از ناخرسندی پوچی شان به یکدگر پناه آورند و آنگاه درمی یابند که باز برای دیگر بار ناخرسندند"


َشاید این پیچیدگی کارهای آنتونیونی مایهٔ آن بود که حتی سینماشناسی چون اینگمار برگمن کارگردان نامی سوئد در خرده گیری بر او بگوید : " او تنها دو شاهکار آفریده، و بازماندهٔ کارهایش را می‌توانید نادیده بگیرید. یکی از آن دو "بزرگ گارش" است که من آنرا بارها دیده ام و آن دیگری "شب" است که همچنین فیلم زیبایی ست اگرچه آن بیشتر از برای ژان موروی جوان است. در گردآورده ام من یک نسخه از "فریاد خشم" را دارم، و نفرینی چه فیلم خسته کننده ایی. میانا اینکه چه اهرمنانه اندوهناک. می دانید، آنتونیونی هرگز این پیشه را فرا نگرفت. او همهٔ تلاش خودرا به انگاره‌های تکی می‌پردازد، هرگز در نمی‌یابد که فیلم روانه‌ای آهنگین از انگاره هاست، یک روندار. به راستی در فیلمهایش دم هایی درخشان به چشم می‌آید. اما برای نمون من هیچ گونه نودشی برای "رویداد" ندارم. تنها نود من بی گونگی ست. من هرگز در نیافتم چرا برای آنتونیونی اینهمه به ستایش دست می‌زنند. و از دید من ستارهٔ دلاویز او مونیکا ویتی هنرپیشه‌ای ناسزا بود.


ولی به گفتهٔ پیتر برونت Peter Brunette" فیلم‌های آنتونیونی همواره پیمان داشتن میانا Meaning را با خود دارند... نیاز به برداشت در رویارویی بازکاوان با فیلمهای دشوار و پیچیده‌ای همچون "رویداد" یا "کویر سرخ" و دیگر فیلمهای این دوره بس آشکارست. اما از آن پس در فیلمهای "بزرگ گارش" و "ره نورد" کار انگارگی، خود به آوند بخشی از انگارهٔ داستان به پیش زمینهٔ فیلم آمده و خود پاره‌ای از ماجرای فیلم می‌شود. این کار بازشناسی انگاره‌ای تماشاگر، دیگر باره، به خود کسگانه‌های فیلم بازگردانده می‌شوند. برای نمون کسگانه عکاس درفیلم "بزرگ گارش" و کسگانه گزارشگر در فیلم "ره نورد" به کوشایی میبایست که برداشت خود را از زمینه‌ها و جهان در پیرامونشان باز یابند ... بسی از فیلمهای آنتونیونی را می‌توان همچون گردآورده‌ای از نشانه‌ها دید که نشانشده‌ای ناآشنا دارند (و این خود شناسایی بدی از جهان نیست). واین انگیزه، این نیاز به برداشت، تا بتوان یک آزموده را دریافت حتی در ردهٔ یک اندازش کوتاه فیلمهای او هویداست. چه بسا که بخشهای بارز داستان و آگاهی‌های مورد نیاز برای دنبالگیری داستان پنهان نگاه داشته شده ست و بهرهٔ آن اینست که پدیداری پشت سرهم چشم اندازهای رازگونه فشار بیشتری برای برداشت انگارگی می‌آورند .

و کسگانه‌های فیلم او بزودی در می‌یابند که همهٔ مانده از آنچه که "واقعی" و "طبیعی" و "مستقیم" بود از جهان آنتونیونی رخت بربسته است. همه به انگارگی ا ی واگذارشده اند که چه برای تماشاگر و چه برای کسگانهٔ فیلم پایان ناپذیر ست . و بنا بر این فیلم تمرین آن می‌کند که "جیانی واتیمو" Gianni Vattimo فیلسوف ایتالیایی آنرا "انگارپذیری بی نهایت واقعیت" خوانده ست. و همانگونه که"جیان پیرو برونتا" Gian Piero Brunetta تاریخ نویس سینما پدیداری می‌دهد در فیلمهای آنتونیونی "چیزها در بودن نمادین شان نشانه‌های نشانه‌ها می‌شوند." چیزها در فیلم او، از این روی، بودن کسگانه‌های فیلم و رازهای آنان را به خود می‌گیرند و از سوی دیگر کسگانه‌ها خودشان خشکی آن چیزها و نشانه گری نمادین هستی آن‌ها را به خود می‌گیرند."

 

در ایران

 

آنتونیونی در ۱۳۵۴ (۱۹۷۵) با پیشهٔ خبرنگار به جشنواره جهانی فیلم تهران آمد و با پذیرایی بسیار دوستداران کارهایش در ایران روبرو شد.

فیلم‌شناسی

  • مردم پو (۱۹۴۳)
  • مردان غبار (۱۹۴۸)
  • اولتر لوبلیو (۱۹۴۸)
  • خرافات (۱۹۴۹)
  • دروغ‌های عشق (۱۹۴۹)
  • بومارزو (۱۹۴۹)
  • خانه اشباح (۱۹۵۰)
  • بند فالوریا (۱۹۵۰)
  • داستان عشق (Cronaca di un Amore - (۱۹۵۰
  • زنی بدون کاملیا (۱۹۵۳)
  • شکست خورده (۱۹۵۳)
  • عشق در شهر (۱۹۵۳)
  • دوست دختر (۱۹۵۵)
  • گریه (۱۹۵۷)
  • نشانه رم (۱۹۵۹)
  • ماجرا (L'Avventura - (۱۹۶۰
  • شب (۱۹۶۱)
  • کسوف (۱۹۶۲)
  • صحرای سرخ (۱۹۶۴) - Deserto rosso
  • سه چهره (۱۹۶۵)
  • آگراندیسمان (۱۹۶۶)
  • نقطه زابریسکی (۱۹۷۰)
  • چونگ کو (۱۹۷۲)
  • حرفه: خبرنگار (۱۹۷۵)
  • راز اوبروالد (۱۹۸۱)
  • شناسایی یک زن (۱۹۸۲)
  • آنسوی ابرها (Beyond the Clouds - (۱۹۹۵
  • اروس (۲۰۰۴)

منبع: ویکی پدیا

 

لیست کامل آثار موجود را می توانید از  اینجا   یا اینجا دانلود کنید.